نگاهی به زندگی حرفهای فیلمسازی لوئیس بونوئل
مقدمه
علت اصلی ورود سوررئالیسم[1] به سینما، آزادی کامل و بدون مرز این مدیوم برای سازنده میباشد زیرا میتواند چیزی را فراتر از یک عکس یا نوشته، به صورت بصری و عینی عرضه کند. با ورود سوررئالیسم به سینما، بسیاری از چیزها دیگر رؤیا و فراواقعگرایی نبودند، آنها به واقعیت تبدیل شده بودند. در اینجا باید به یکی از بزرگان جنبش سوررئالیسم یعنی «لوئیس بونوئل[2]» اشاره شود که به دلیل اینکه جزو نخستین فیلمسازان این مکتب است و تا سالهای دهه هفتاد میلادی نیز آثار مهمی تولید کرد که تأثیر شگرفی در همه گیر شدن سوررئالیسم داشت. اکنون پس از سالها، همچنان از بونوئل به عنوان یکی از مشهورترین فیلمسازان سوررئالیست یاد میشود که نزدیک به پنجاه سال از عمر خود را وقف آن کرد.
لوئیس بونوئل
«لوئیس بونوئل پورتولس» فیلمسازی بود که در کشورهای اسپانیا، مکزیک و فرانسه به فعالیت میپرداخت. از جمله آثار معروف او میتوان به «سگ آندلسی[3]»، «ویریدیانا[4]»، «میل مبهم هوس[5]» و «جذابیت پنهان بورژوازی[6]» اشاره کرد. منتقد سینما، راجر ابرت[7]، از نخستین فیلم بونوئل، تحت عنوان «سگ آندلسی» که در دوران سینمای صامت ساخته شده بود، به صورت «مشهورترین فیلم کوتاهی که تا به حال ساخته شده» یاد میکند و آخرین فیلم او که ۴۸ سال بعد ساخته شد، برنده جایزه بهترین کارگردان از طرف هیئت ملی نقد و بررسی فیلم و اجتماع ملی منتقدین سینما شد.
«اکتاویو پاز[8]»، نویسنده مکزیکی، آثار بونوئل را «پیوند تصور فیلمی با تصور شعری که یک واقعیت جدید از نوع ویرانگر و فروپاشانه ایجاد کرده» توصیف کردهاست.
بونوئل که اغلب با جنبش سوررئالیسم دهه ۱۹۲۰ میلادی همراستا بود، از همان دهه تا دهه ۱۹۷۰ میلادی به ساخت فیلم مشغول بود. آثار او در دو قاره، سه زبان و تقریباً در تمام ژانرها از جمله فیلم تجربی[9]، فیلم مستند[10]، ملودرام[11]، طنز، موزیکال، شهوانی، کمدی، عاشقانه، درام لباسی، فانتزی، جنایی، ماجراجویی و وسترن هستند.
با وجود این گوناگونی، فیلمساز «جان هیوستون[12]» بر این باور بود که، علیرغم این گوناگونی در ژانر، هر یک از فیلمهای بونوئل آن چنان شاخص است که فوراً میتوان آن را تشخیص داد، یا، بر طبق گفته «اینگمار برگمان[13]»، «بونوئل همیشه فیلمهای بونوئلی میسازد.»
«لوئیس بونوئل» در فیلمهایش به مفاهیم تضادهای طبقاتی و سیاستورزی جنسی میپرداخت که با دنیای امروز ما در قرن بیست و یکم نیز مناسبت دارند. او بزرگترین فیلمساز اسپانیایی تبار بود. از او همچنین با عنوان برجستهترین سینماگر سوررئال یاد میشود. هنرمندی که در آثارش پیوسته بر رؤیاها و ناخودآگاه انسان معطوف بود. از فیلم صامت آوانگارد و غافلگیرکننده سگ آندلسی گرفته که با سالوادور دالی ساخت، تا فیلم زیبای روز که در آن فانتزیهای سادومازوخیستی[14] در پس ظاهر زیبای کاترین دونوو[15] نهفتهاند.
در پژوهشهای انتقادی درباره آثار «بونوئل»، تأکید میشود که برای فهم عظمت و برجستگی کارهایش باید فروید[16] را به مثابه راهنما در نظر گرفت. البته تأثیر یک متفکر دیگر نیز بر فیلمهای او آشکار است و او کسی نیست جز «کارل مارکس[17]». «بونوئل» در فهرست ۱۰۰ فیلم برتر به انتخاب منتقدان، ۵ فیلم دارد و تنها فیلمهای «اینگمار برگمان» به این تعداد در میان این آثار برگزیده دیده میشود. فیلمهای هر دو کارگردان برشمرده شده صرف نظر از جنبههای سوررئالشان، در این ویژگی مشترک است که از تعارضات سیاسی و تضادهای طبقاتی متأثراند. از این نظر برای بونوئل تفاوتی نداشت که این کشاکشها در فرانسه، مکزیک یا اسپانیا رخ دهد.
فیلمشناسی
بونوئل به اعتبار محل تولدش فیلمساز اسپانیایی نامیده میشود اما نخستین فیلمش، سگ آندلسی، را به همراه سالوادور دالی[18] در فرانسه ساخت و بیشترین فیلمهایش را نیز در مکزیک و فرانسه ساختهاست. او در خلال جنگ جهانی دوم و پس از آن، ملیت آمریکایی را برگزید. آخرین فیلمهایش نیز در فرانسه ساخته شدهاست. نخستین فیلم خود را در قبل از سی سالگی ساخت اما بزرگترین و مشهورترین فیلمهایش را از شصت سالگی به بعد کارگردانی کرد. وقتی بونوئل در جوانی به فرانسه رفت سوررآلیستها تأثیر فراوانی بر او گذاشتند. در اکثر فیلمهای او مرز بین واقعیت و رؤیا آنچنان مخدوش است که نمیتوان به روشنی نماهایی واقعی و رؤیایی را از هم جدا کرد. برخی از منتقدین او را پدر سینمای فراواقعگرا خواندهاند.
- ۱۹۲۹ سگ اندلسی[19] (فرانسه)
- 1930 عصر طلایی[20] (فرانسه)
- 1933 سرزمین بینان[21] (اسپانیا)
- 1940 تاریخ واتیکان[22] (اسپانیا)
- 1947 کازینوی بزرگ[23] (مکزیک)
- 1949 جمجمه بزرگ[24] (مکزیک)
- 1950 فراموش شدگان[25] (مکزیک) برنده بهترین کارگردان جشنواره کن. نامزد جایزه بزرگ جشنواره کن
- 1951 سوزانا[26] (مکزیک)
- 1951 دخترِ فریب[27] (مکزیک)
- 1952 اتوبوس مکزیکی[28] (مکزیک)
- 1952 زنی بدون عشق[29] (مکزیک)
- 1953 بیرحم[30] (مکزیک) نامزد جایزه بزرگ جشنوراه کن
- 1953 او[31] (مکزیک) نامزد جایزه بزرگ جشنوراه کن
- 1954 سفرهای وهم با تراموا[32] (مکزیک)
- 1954 رابینسون کروزوئه[33] (مکزیک)
- 1954 بلندیهای بادگیر[34] (مکزیک)
- 1954 رودخانه و مرگ[35] (مکزیک)
- 1955 زندگی جنایتبار آرچیبالدو دلا کروز[36] (مکزیک)
- 1956 نامش سپیده دم است[37] (فرانسه، ایتالیا)
- 1956 مرگ در باغ[38] (فرانسه، مکزیک)
- 1959 نازارین[39] (ناصری) (مکزیک) نامزد نخل طلای جشنواره کن
- 1959 تب در ال پائو اوج می گیرد[40] (فرانسه، مکزیک)
- 1960 جوان[41] (مکزیک، آمریکا) نامزد نخل طلای جشنواره کن
- 1961 ویردیانا (اسپانیا) برنده نخل طلا در جشنواره کن
- 1962 ملکالموت[42] (مکزیک، اسپانیا) نامزد نخل طلای جشنواره کن
- 1964 خاطرات یک کُلفَت[43] (فرانسه)
- 1965 شمعون صحرا[44] (مکزیک)
- 1967 زیبای روز[45] (فرانسه)
- 1969 راهشیری[46] (فرانسه، ایتالیا)
- 1970 تریستانا[47] (اسپانیا، فرانسه، ایتالیا) نامزد اسکار بهترین فیلم خارجی زبان
- 1972 جذابیت پنهان بورژوازی (فرانسه) برنده جایزه اسکار بهترین فیلم خارجی زبان. نامزد اسکار بهترین فیلمنامه
- 1974 شبح آزادی[48] (فرانسه)
- 1977 میل مبهم هوس (فرانسه) نامزد اسکار بهترین فیلم خارجی زبان
در ادامه به بررسی اجمالی چند فیلم «بونوئل» میپردازیم.
سگ آندلسی (1929)
«لوئیس بونوئل» را مهمترین فیلمساز جنبش سوررئال و یکی از مهمترین سینماگران تاریخ میدانند. در مادرید به دانشگاه رفت و در آن جا با هنرمندان جوانی که بعدها به اندازه خود او مطرح شدند، مانند سالوادور دالی و لورکای شاعر[49]، ارتباط دوستی برقرار کرد. او کار خود را با دستیاری برای ژان اپستاین[50] آغاز کرد. نخستین فیلم «بونوئل» تبدیل به یکی از آثار مهم سوررئال شد. «سگ آندلسی» از برخورد دو رؤیا و دو اندیشه پدید آمد. یک شب «سالوادور دالی» خواب میبیند که مورچههایی در کف دستش لانه کردند. «بونوئل» نیز خواب میبیند که تیغی ابری را میبُرَد. بونوئل و دالی از همین دو رویای ساده، «سگ آندلسی» را پدید میآورند.
فیلم موفقیتی کامل از همه نظر بود و وجهه خوبی به بونوئل به عنوان یک سوررئالیست بخشید و جزو معدود فیلمهای این نهضت بود که مورد تأیید کامل «آندره برتون[51]» قرار گرفت. فیلم با جمله «روزی بود، روزگاری بود» مانند یک قصه شروع میشود. اما قصهای وجود ندارد. تصاویر و نمادهای ظاهراً بیارتباط فیلم در جریان روایتی نامنظم شکل میگیرند، و صرفاً کارکردی درونی مییابند. اگرچه قابل انتقال نیستند، اما برای بیننده قابل درک هستند. فیلمی که نشان یک سبک مشخص را بر پیشانی دارد. برای اینکه آن سبک در فیلم نمود خاصی بیابد، باید از درون دارای انسجام باشد.
روشی که برای انسجام سبک سوررئالیسم در «سگ آندلسی» دیده میشود، استفاده از جانشینی نشانههای سبکی است. برای نمونه، موهایی که از زیر بغل زن محو میشوند و در دهان مرد میرویند یا کتابهایی که ناگهان به اسلحه تبدیل میشوند یا دست بریده شدهای که دور انداخته شده و دستی که لای در گیر میکند و از آن مورچهها بیرون میزنند، جایگزین هم میشوند. شخصیتها نیز با توجه به گرایشات روانشناختی سوررئالیستها که متأثر از فرودیسم بودند، جایگزین میشوند. مرد دوچرخهسوار با اینکه تمام ظواهر مردانه در او نمایان است، اما فاقد جنسیت است. دختر لباسی مردانه را بر تن مردی که وجود ندارد (نامریی است)، میپوشاند. سراسر فیلم از نماد و نشانههای جنسی-روانی تشکیل شده و دارای گرایشات سادومازوخیستی است.
سینمای سوررئالیسم که با «سگ آندلسی» آغاز میشود، خط مستقیم داستانی به بیننده نمیدهد اما با تهییج احساس و افکار تماشاگران حرف خود را به کرسی مینشاند. این فیلم، بیان سرخوردگیهای اجتماعی جوانان و نماد طغیان و نابودی است. فیلم دارای نگاهی تند و تلخ است و مانند صحنه آغازینش که با دریدن چشم دختر جوانی همراه است و خواهشی نومیدانه و مشتاق به کشتار در آن دیده میشود.
شاید یکی از جالبترین نظرات دربارهی این فیلم را «ژان ویگو» ابراز کرده است:
«مواظب سگ باشید، گاز میگیرد.»
ژان ویگو
عصر طلایی (1930)
فیلمی که طبقه ثروتمند جامعه و ریاکاری دینی را به ریشخند میکرد. «عصر طلایی» دومین فیلمِ «لوئیس بونوئل» است که میتوان آن را به جرات یکی از نخستین آثار شبه مدرن تاریخ به حساب آورد. در این فیلم، «بونوئل» پس از نمایش پیچیدگی یک رابطه گنگ در فیلمِ «سگ آندلسی»، اینبار به سراغ روایتی ساده اما با اتمسفری سوررئال میرود و با اینکه در نوشتن فیلمنامه مانند اثر قبلیاش ،نقاش سوررئالیست سالوادور دالی او را همیاری کرده اما در پیکربندی «عصر طلایی» بیشتر نگاه انتقادی و نمادگرا و کنایه آمیز «بونوئل» جریان دارد تا اِلمانهای پیچیده و گنگ «دالی».
نوع روایتِ «عصر طلایی» و فرم آن بعدها جزء شاخصه اصلی سینمای بونوئلی شناخته میشود تا جایی که میتوان گفت این فیلم، سنگ بنای نگاه این فیلمساز یاغی را پایه گذاری میکند. «بونوئل» از ابتدا مانند بیشتر فیلمهای بعدیش، به نقد کوبندهِ قدرت کلیسا و مسیحیت فئودال میپردازد. گروهی به نام ماژورکانها در گذشته جزیرهای را فتح کرده و خاک آنجا را از بت پرستی و ناپاکی به کمک پاپ / نماینده پاپ میزدایند و سرزمین مزبور مانند شمار زیادی از مناطق دیگر، تحت سلطه فئودالیسم بورژوایی قرار میگیرد که از دین فقط استفاده ابزاری دارد.
نگاه مادهگرایانه «بونوئل» به مسیحیت و قرار دادن اُبژه کجروی مذهبی در دل یک فانتزی گریز ناپذیر، همیشه جزء چالشهای او بوده است تا جایی که این کنجکاوی او به طرد شدن و حتی تکفیر شدن سینمایش موجب گشته است.
به عنوان نمونه همین فیلمِ «عصر طلایی» به شدت مورد شماتت و اعتراض کلیسا قرار گرفت تا جایی که دیدن آن را عملی ناشایست قلمداد میکردند. اما در این فیلم، «بونوئل» همه چیز را از نگاه انتقادی به طبقات بورژا مسلک مورد کاوش قرار میدهد و مضمحل بودن ذات فردی فئودالیسم غرق شده در مدرنیسم شهری دهه ۳۰ میلادی را با نمایش اُبژههایی ناهمگن و واگرا به زیر تیغ نقد میبرد.
نکته قابل توجه این است که «بونوئل» این فیلم را با کمک سرمایهگذاری یک خانواده بورژوا که علاقهی زیادی به هنر داشتند، ساخت تا جایی که در اکرانش حتی همفکران سوررئالیست او هم ناراضی بودند. «بونوئل» در نمایش فانتزی و خلق اُبژه سوررئال با این فیلم یک سبک جداگانه و تاثیر گذار در تاریخ سینما به ثبت رساند.
«عصر طلایی» نخستین قدمِ «بونوئل» برای به تصویر کشیدن تابوهای اجتماعی در دل جامعه مدرن است و برای یک شروع، فیلم بسیار قابل قبولی میباشد.
دیگر فیلمهای بونوئل
در سال ۱۹۳3 میلادی «بونوئل» فیلمی مستندی دربارهی محلهای فقیرنشین اسپانیا به نامِ «سرزمین بینان» ساخت که ته مایههای سوررئالیستی داشت. «بونوئل» این فیلم را به دلیل نداشتن بودجه، روی میز آشپزخانه مونتاژ کرده بود. در سال ۱۹۵۰ میلادی «بونوئل» فیلم «فراموش شدگان» را میسازد که ظاهری نئورئالیستی دارد و از فیلم «واکسی[52]» «دسیکا[53]» الهام گرفته است. بونوئل در این فیلم نیز دست از عناصر سوررئال خود نمیکشد و مرغ و خروس به عنوان نمادهای سوررئال فراموش شدگان عمل میکنند. سپس فیلم «او» را در سال 1953 میلادی میسازد که یکی از بهترین آثار مکزیکی او به شمار میرود و با الهام از ایدههای مارکی دوساد[54] ساخته شده است. فیلمِ «او» حملاتی تند به کلیسا و نظام بورژوایی دارد که همواره و در اکثر آثار «بونوئل» دستمایه اصلی او برای ساخت فیلمهایش هستند.
سرزمین بی نان (1932)
«سرزمين بینان» شاهكاری بینظير از تصاوير واقعی و تكان دهندهای است كه رنجهای بشری و فقر را به شكل بیسابقهای نمايش میدهد. اين فيلم بيانيهای عليه بشريت و كوریاش در برابر فقر و رنجهای آدمی است. گرسنگی، فقر، جهل، بيماری، بیآبی و نبودن بهداشت، دردهای آشكار جمعيت روستايی كوهستانی در اسپانيا است كه تنها در ۱۰۰ كيلومتری تمدن، انديشه و ثروت قرار دارد. مردم اين ده نان را نمیشناسند و معلم مدرسه برای اجبار كودكان به خوردن آن چه كه متداول نيست بالای سر آنها میايستد. آب روستا همان آبی است كه از كوه میآيد و چهارپايان را سيراب میكند.
مردم بدن و لباسهای كثيف خود را در آن میشويند. خانههای اين ده محقر و فقيرانه است و بهترين خانه، آن خانهايست كه اتفاقاً در آن رختخوابی وجود دارد و اين همان خانهای است كه چهارپايان و ساكنانش با هم در يک اتاق نمیخوابند. ماه می كه ذخيره سيب زمينی اين گرسنگان ته میكشد، تنها خوراكیشان، گيلاسهای كال است كه گرسنگی مفرطشان مجال رسيدن آنها را نمیدهد.
گلو درد سادهای، دختركی را در ظرف چند روز میكشد و گواتر و مالاريا بيداد میكنند ومردم را آزار میدهند. تصاوير به ياد ماندنی مادرِ كودک مرده كه برای خاکسپاری باید تابوت را فرسخها حمل كنند تا به گورستان بسپارند. حركت دوربين از دستهای مردی كه يک به يک صليبهای چوبی كوچک را در گورستان از زير انبوه سبزهها میجويد. تصوير عقب افتادهها و کودکان روستا كه يكی از آنها از نادرترين انواع عقب افتادهها است، دل بیننده را به درد میآورد.
تصوير كودکِ فقيرِ ژندهپوشی كه بر تخته سياه روستا مينويسد:
«به داشتههای ديگران احترام بگذاريد.»
تصوير تشنج مرد مالاريایی در حين پاره شدن گلبولهای قرمز خون كه در سيكل انتشار انگل بيماری در خون بيمار رخ میدهد، تصاوير فراموش نشدنی و هوشمندانهای هستند كه هرگز فراموش نخواهند شد. حركت دوربين در نشان دادن رفت و آمدها از روبرو و پشت سر و همچنين بر فراز تابوت كودکِ مرده كه چون گهواره موسی به آب میسپارند و از آن میگيرند، به زيبايی اين مستند تكان دهنده میافزايد.
يكی از نكات برجسته فيلم، نمايش و اشاره به اين مطلب است كه تنها اشياء لوكسی كه در اين روستا هست در كليسای آن قرار دارد كه اشارهای روشن و انتقادی «بونوئل» به مذهبی است كه با وجود ظاهری زيبا از التيام رنجهای بشری عاجز است.
فيلمِ «سرزمین بی نان» كه در آن زمان، تولیدش چندين ماه طول كشيد، مستندی هدفدار است كه به دليل به تصوير كشيدن اين فقر و بیچارگی و به چالش كشيدن مسببين پنهانی آن از تعهد فيلمساز خود سخن میگويد. اين فيلم، مستندی است كه هرگز نظير آن را نديدهايد.
فراموش شدگان (1950)
«بونوئل» با این فیلم بازگشت موفقی به سینما داشت و نزدیک به ۳۰ سال حضور او تثبیت شد. «فراموش شدگان» یا «فراموش شدهها» اثری است که در مکزیک ساخته شد اما بسیار نزدیک به شمایل سینمای اسپانیا، «لوئیس بونوئل» که برخی آثار خود را در مکزیک و فرانسه کارگردانی کرده است. «بونوئل» فردی است که پروایی برای کتمان واقعیتها در او دیده نمیشود. فیلمِ «فراموش شدگان» برخلاف بسیاری از فیلمهای «بونوئل»، روایت خود را سرراست و با کمترین میزان توسل به اِلمانهای سوررئالیستی (جز در رؤیاهای پدرو/ یکی از کاراکترهای فیلم، بخصوص در صحنهای رؤیایی میبیند که حیرت آور است انگار که جهنم به زمین آمده است)، به پیش میبرد. خشونت در تک تک پلانهای فیلم موج میزند و این سخن گاندی را مدام چون پتکی بر سر مخاطبش می کوبد که «بدترینِ خشونتها فقر است»
مسئله فیلم، فقر است که کمتر «بونوئل» به این موضوع در فیلمهاش پرداخته است و در این فیلم تقابل فکری با مذهب و بورژوا دیده نمیشود. هر چند جوانان و نوجوانانی که در جهانی کابوس وار و سرشار از خشونت زندگی میکنند. فقر حاصل و تحمیل سرمایه داری بورژوایی است که تصویرش را در آسمان خراشهایی که در پس زمینه نماها دیده میشود، میتوان دید. اما تفاوت نگاه «بونوئل» نسبت به فقر در مقایسه با دیگر فیلمها از فیلمسازان بزرگ مثل فیلم «خوشههای خشم[55]» ساخته «جان فورد[56]» یا «زمین می لرزد[57]» ساخته «ویسکونتی[58]» خوشبینی نیست بلکه او کاملاً به دنیا و ذات بشر بدبین بوده و از این جهت «فراموش شدگان» تجربه متفاوتی میتواند باشد. محیطِ لجنزاری که «بونوئل» آن را در فیلم به تصویر میکشد، به کسی ترحم نمیکند. زن و مرد نمیشناسد. همچنین سالم و علیل و حتی حیوانات را نیز نمیشناسد. «پدرو» کودک عاصی و از جمله شخصیتهای نسبتاً موجه فیلم، در موقع خشم به جان مرغ و خروسها میافتد و آنها را با ضربات چوب میکشد.
در همین راستا، یکی از مشمئزکنندهترین سکانسهای فیلم آنجا است که تظاهرات میل جنسی کاراکتر نابینای فیلم را نسبت به دخترکی که کودی بیش نیست و به وی محبت دارد را میبینیم. در دنیای فقر، نه قهرمانی وجود دارد و نه ضدقهرمان. تنها آتش خشم ویرانگری است که تر و خشک را با هم میسوزاند و در لابلای پلانها و سکانسها، اعتقاد راسخ «بونوئل» به عدم امکان رستگاری بشر به دلیل ذات شرور و خودخواهش، برای سامان دادن اوضاع دیده میشود.
« بونوئل» کارآیی دارالتادیبها را نیز در بهبود اوضاعی این چنینی، با فرارِ ناگزیر «پدرو» زیر سوال میبرد. انسانهای فقیر حتی اگر خود نیز دنبال شر نباشند، شرارت گریبان آنها را یکدم رها نمیکند. فیلمِ «فراموش شدگان» بر روی نسلی از فیلمسازان تأثیر اساسی گذاشت. به عنوان نمونه میتوان از «پازولینی[59]» با فیلمهای «آکاتونه[60]» و «مامارما[61]» نام برد که همان نگاه تلخی که در فیلمِ «فراموش شدگان» وجود داشت را به فیلمهایش وارد کرد و از این منظر، فیلمِ «فراموش شدگان» یکی از اولین نمونههایی است که خشونتِ محیطهای جنوب شهری و حاشیه شهری را تصویر پردازی کرده است. فیلمِ «فراموش شدگان» در کارنامه سینمایی «بونوئل» یکی از نقاط عطف کارهای وی بوده و برنده بهترین کارگردان جشنواره کن و نامزد جوایز مختلفی بوده است.
او (1953)
«او»، فیلم دیگری از «لوئیس بونوئل» یک فیلم مکزیکی بر اساس یک رمان به همین نام و منتشر شده در سال 1926 میلادی اثر «مرسدس پینتو[62]» است. این فیلم به بسیاری از موضوعات مشترک در سینمای «بونوئل» میپردازد، از جمله عاشقانههای ماه مه و دسامبر بین یک زن و شوهر بورژوای وسواسگونه او که بیش از حد محافظه کار است، و سوررئالیسم.
این فیلم به جشنواره فیلم کن (۱۹۵۳) وارد شدو فیلمِ «او» یکی از آثار ارزشمند دوران پربار حضور بونوئل در مکزیک است که شاهد آن بود که کارگردان تعاملات روزمره و تمرینات ژانری بیامید را با پوچهای سوررئالیستی آغاز کرد. از همان لحظات آغازین که یک کشیش با عشق، پاهای جوان برهنهای را نوازش میکند، این به کجا میرود؟ تاجر مؤمن دون فرانسیسکو برای به دست آوردن چنین جفت پا به یک فتح عاشقانه تکانشی میرود و در نهایت گلوریا را از نامزدش میدزدد. ازدواج آنها فوراً شامل حسادت غیرمنطقی و غرامتهای هذیانی میشود. «بونوئل» عناصر زندگینامهای را در این فیلم تصدیق کرد و اظهار داشت که
«ممکن است این فیلمی باشد که من بیشترین تلاش خود را در آن به کار بردهام. چیزی از من در قهرمان داستان وجود دارد.»
لوئیس بونوئل
تهیه کننده «بونوئل»، هنرپیشه مکزیکی متولد یوکاتان، آرتورو د کوردووا[63] را برای نقش اصلی فرانسیسکو گالوان د مونت مایور استخدام کرد. دی کوردووا قبلاً در نقشهای پرخاشگر، یک ستاره هالیوود بود اما لهجه سنگین برونکسی او اغلب مانع اجرای او میشد. خود «بونوئل» نیز در آخرین صحنه فیلم به عنوان یک کشیش نقشی کوتاه دارد.
آثار دیگر بونوئل
«بونوئل» چند فیلم معمولی در هالیوود نیز میسازد که «رابینسون کروزوئه» (۱۹۵۲) و «دختر جوان» (۱۹۶۰) مهم ترین آثار او هستند. «نازارین» (۱۹۵۸) درگیری دیگر بونوئل با مذهب است که روایتگر کشیشی است که با وجود طرد شدن از سمت مقامات کلیسایی، مانند مسیح پیروانی پیدا میکند که به دنبال او راه میافتند. «ویریدیانا» (۱۹۶۱) فیلمی ضد مذهب بود که حتی از سوی واتیکان تحریم شد اما در همان سال جایزه نخل طلای کن را برای بهترین فیلم برنده شد. صحنه پایانی این فیلم یادآور تابلوی شام آخر داوینچی است.
«ملک الموت» (۱۹۶۲) فیلمِ بعدی «بونوئل» است که داستان عجیب افرادی را روایت میکند که بعد از یک مهمانی به دلیلی مبهم قادر به خارج شدن از خانه نیستند. «ملک الموت» به شدت ضد فرهنگ بورژوازی بود و حملات تندی بر علیه این فرهنگ روانه کرد. «ملک الموت» حاوی دو سکانس مشابه از دیدار دو بورژوا است که حتی خود عوامل فیلم بعد از اکران تصور میکردند اشتباهی مونتاژ رخ داده اما بعدها معلوم شد «بونوئل» از عمد و برای نشان دادن پوچی زندگی در جامعه بورژوا این دو صحنه مشابه را کنار هم قرار داده است.
«شمعون صحرا» (۱۹۶۵) فیلمی تأثیرگذار درباره زندگی زاهد و عابدی است که تمام عمر خود را به عبادت و مبارزه با هوای نفسانی بالای یک ستون گذرانده است اما در نهایت او نیز شکست میخورد و تسلیم میشود.
بونوئل در فرانسه آثار مهمی ساخت. «خاطرات یک مستخدم» نخستین اثر او در فرانسه بود که از روی رمانی به همین نام نوشته «اوکتاو میربو[64]» ساخته شد. «زیبای روز» (۱۹۶۶) فیلمِ برنده شیر طلایی ونیز و پرفروشترین اثر «بونوئل» است. فیلمی درباره زندگی و رؤیاهای جنسی یک زن با بازی «کاترین دنوو».
تا پایان فیلم نیز قطعیتی وجود ندارد که «زیبای روز» در عالم رؤیا گذشته یا در واقعیت روایت شده است. «بونوئل» دوباره کاترین دنوو را در فیلم«تریستانا» (۱۹۶۹) به بازی میگیرد و از بازی او به عنوان دختری جذاب که پای خود را از دست میدهد استفاده میکند.
«تریستانا» اقتباسی از یکی از رمانهای «گالدوس[65]» بود. «راه شیری» (۱۹۶۹) با فیلمنامهای از یار همیشگی بونوئل، «ژان کلود کاریر[66]»، تصویرگر گوشههایی از زندگی عیسی مسیح است که از نظر روایی دارای فرم رفت و برگشت زمانی است.
«بونوئل» پس از آن سه فیلمِ آخرش را میسازد که هر سه، نمونه کامل سوررئال هستند.
«جذابیت پنهان بورژوازی» (۱۹۷۲) فیلم برنده اسکار او است که حول محور چند دوست است که میخواهند در جایی دور هم غذا بخورند اما نمیتوانند.
«شبح آزادی» (۱۹۷۴) را میتوان سوررئالترین اثر «بونوئل» دانست. فیلمی عجیب شامل موقعیتهای مختلف به شکل اپیزودیک که هر یک بسیار جذاب هستند. در یکی از این موقعیتها بونوئل مشخصاً به «پازولینی» ادای دین میکند.
آخرین فیلم بونوئل، فیلم عجیب «میل مبهم هوس» (۱۹۷۷) نام دارد که در اقدامی توضیح ناپذیر چهره قهرمان زن فیلم به طور پیاپی عوض میشود. چندین سال بعد «بونوئل» در سن ۸۳ سالگی درگذشت. بونوئل تا به امروز مهمترین فیلمساز سوررئال و یکی از تابوشکنترین کارگردانان تاریخ سینما بود که توانست با وجود پرشمار بودن آثارش، در اکثر مواقع کیفیت ثابتی را حفظ کند. در ادامه به سه فیلمِ آخر «بونوئل» میپردازیم.
جذابیت پنهان بورژوازی (1972)
«جذابیت پنهان بورژوازی» فیلمی سوررئال محصول ۱۹۷۲ است که توسط «لوئیس بونوئل» کارگردانی شده و «ژان کلود کاریر» با همراهی «بونوئل» فیلمنامه آن را نوشتهاست. فیلم در فرانسه ساخته شده و بهجز چند دیالوگ به زبان اسپانیایی، بقیه فیلم به زبان فرانسوی است.
«بونوئل» گفته است:
«جذابیت پنهان بورژوازی فیلمی است در مورد بورژواها، کشیشها و پلیسهای فرانسه که به نظر من حماقتشان از بقیه بورژواها کمتر است. علت آن هم واضح است چون بورژوای فرانسه از بقیه بورژوازیها قدیمیتر و انقلاب فرانسه، آن را پختهتر کرده است.»
لوئیس بونوئل
فیلم درباره گروهی از انسانهای با تراز اجتماعی بالا است که علیرغم حوادث و مشکلات عجیبی که برایشان به وجود میآید سعی میکنند در کنار هم غذا بخورند. این فیلم در مورد افرادی که در آن طرف آینه محبوس شدهاند. آنها دائماً برای شام میآیند و حتی گاهی برای آن مینشینند، اما هرگز قادر به خوردن غذا نیستند. آنها در یک شب اشتباه وارد میشوند یا با یافتن جسد صاحب رستوران در اتاق بعدی، هشدار میگیرند یا با مانورهای نظامی شام خوردن آنها قطع میشود.
شام آیین اصلی اجتماعی طبقات متوسط است. روشی برای نمایش ثروت و خوش اخلاقی. همچنین راحتی کار برای انجام (خوردن) و صحبت کردن (غذا) را فراهم میکند و این بسیار راحت است زیرا بسیاری از بورژوازیها حرفی اساسی برای گفتن با یکدیگر ندارند. شوخی در «فیلم جذابیت پنهان بورژوازی» روشی است که «بونوئل» وعدههای غذایی خود را با رازهایی که در زیر سطح اشرافیت در حال نابودی اروپایی است، قطع میکند. موارد نظیر: بی هوشی، زنا، معامله با مواد مخدر، تقلب، کودتاهای نظامی، انحراف، فلج و بیماری.
شخصیتهای اصلی در این فیلم، سیاستمداران، نظامیان و ثروتمندان هستند اما با روحیهای سخاوتمندانه، او یک شخصیت حامی را به تمسخر میگیرد تا کلیسا را مسخره کند. «فیلم جذابیت پنهان بورژوازی» موفقترین فیلم «بونوئل» بود. «جذابیت پنهان بورژوازی» برنده جایزه بهترین فیلم غیر انگلیسی زبان اسکار شد و همچنین نامزد بهترین فیلمنامه غیر اقتباسی هم گردید.
شبح آزادی (1974)
«شبح آزادی» یک فیلم فراواقعگرایانه کمدی به کارگردانی «بونوئل» و محصول سال ۱۹۷۴ است. موضوع فیلم پیرامون خانواده، کلیسا، ارتش و دیگر مسائل موجود در جامعه است. «شبح آزادی» فیلمی است مبهم و در عین حال طغیانگرانه. این فیلم بیپروا دست به انتقادی تند و شدید از لیبرالیسم میزند و برای این کار از استنتاجهای فلسفی و سیاست علیه سیاست بهره میجوید. این فیلم خلاصهای از کارنامه پرشور و عصیانگر پدر سوررئالیسم سینما یعنی «لوئیس بونوئل» است.
چکیدهای از هرآنچه در باب نقد مذهب، ایدئولوژی و مکاتب مدرن و بورژوازی میتوان در آثار سینمایی به تصویر کشید. جسارت «بونوئل» در این فیلم ستایش برانگیز است. «شبح آزادی» فیلمی است به زبان «بونوئل» و در غایت انزوای خرد و تکیه بر رؤیا بدون داشتن یک رؤیای واقعی.
فیلمِ «شبح آزادی» بدون شک سیاسیترین اثر «بونوئل» است. او با نمایش جابجایی ارزشهایی که عُرف باعث اختراع آنها شده دست به انتقاد سیاسی میزند. او با این نمایش طنزآلود و گاهی مبهم بیننده را به وحشت از شبحی دعوت میکند که از دل تاریکیهای مدرنیسم یا لیبرالیسم به بشریت دست درازی میکند.
بونوئل در اپیزود مربوط به تیراندازی مرد از روی ساختمان به مردم ادعا میکند که لیبرالیسم قاتل لیبرالیسم است. لیبرالیسم فعلی (شترمرغ سنگین و بدقیافه و کم عقل بدون قدرت پرواز) به سمت لیبرالیسمی که تنها در ذهنیت جاری است (کلاغ، که کوچک، باهوش و قدرتمند در پرواز است) شلیک میکند؛ مثل کسی که از تعالی آنچه باید باشد در تقابل آنچه که اکنون هست دیوانه وار میهراسد و آن را از بین میبرد.
عنوان فیلم، «شبح آزادی» که از دو واژه کلیدی «شبح[67]» و «آزادی[68]» تشکیل میشود، بیانگر نگاه کمونیستی و البته با چاشنی کنایه است. آزادی در حقیقت چون روحی سرگردان جامعه حزبی سوسیالیسم را تهدید میکند و باعث هراس آن از آینده تودهها میگردد. این آزادی البته بدون کنایه به آزادی فردی یا اجتماعی در حقیقت روش ابزارسازانه فردگرایی یا جمع گرایی تودهها و حکومتها را خاطرنشان میگردد و مورد انتقاد «بونوئل» است. تعریف بونوئل از این واژه یک تعریف کلاسیک یا فلسفی نیست. او از استحاله حقانیت جمعی تحت عنوان آزادی بیان و اندیشه که منجر به عادتسازی و در نهایت عدم کراهت خشونت میشود، در بدنه یک اجتماع بیمار و حیوانگونه میهراسد.
میل مبهم هوس (1977)
«میل مبهم هوس» فیلمی اقتباسی از رمان «شیطان یک زن است[69]» اثر فرانک پیترز[70] به کارگردانی «بونوئل» محصول سال ۱۹۷۷ میلادی است. در این فیلم «کارول بوکه[71]» و «آنجلا مولینا[72]» هر دو در نقش کونچیتا بازی کردند و شخص سومی برای آن شخصیت گویندگی کرد. «لوئیس بونوئل» یعنی سفر به جهانِ ناشناختهها، یعنی گریز از تکرار در داستانی به ظاهر تکراری و اینهمه از هوش سرشار استاد بزرگ سینما بر میآید و بس آنچنانی که در فیلم «میل مبهم هوس» نیز بدان دست مییازد. ابهام، عنصری اساسی در شکلگیری فضای داستان است. بیننده در برخورد با روایت فیلم همواره در چگونگی ارتباط مابین دو شخصیت اصلی (متیو و کونچیتا) دچار ابهام میگردد.
تفاوت بارز میان داستان «لوئیس بونوئل» با هر داستان دیگر، در جزئیات آن خود را نشان میدهد و بیشتر از همه در طراحیِ شخصیت زن داستان (کونچیتا) چیرهدستی «بونوئل» را به رخ میکشد. آنجایی که شخصیت را دو بازیگر با دو جهان متفاوت بازی میکنند که هر یک نماینده افکار، رؤیاها و حسرتهای خود هستند و در عین حال هر دو یک نفر هستند. پیچیدگی و ابهام در شناخت یک انسان، ابهامی دوست داشتنی و بازیگون برای « بونوئل» است. به واقع، «بونوئل» سعی دارد بیننده را بههمراه شخصیت اصلی فیلم (متیو) درگیر عشقی هوسانگیز نماید و طراحیِ صحنههای عشق بازی بی فرجام و ناکام شخصیت اصلی، ابهام و سئوالی اساسی است.
اینکه زن را تا چه حد میشناسیم؟ اینکه «بونوئل» این ابهام در زن قرار میدهد نیز از ظرافت هوشی او بر میخیزد. چرا که زن همواره در تمامی داستانهای کهن در جریانی عاشقانه، موضعی مبهم را برای مرد بازی مینماید و این در سوز و گداز داستانهای عاشقانه، هیزم اصلی است.
حتی برخورد انتهایی داستان نیز از نکات مبهم فیلم است که بیشتر به ابهام تکرار شده در فیلم کمک مینماید و در زیر لایه تفکر فیلم جریان مییابد. آنجایی که متیو و کونچیتا از پشت شیشه فروشگاهی پاریسی در حال تماشای دوخته شدن پارچهای خونین هستند و بعد از گفتگویی مبهم میان مرد و زن، زن میرود و مرد مثل همیشه از پیِ او میدود و بعد انفجار.
بدون تردید «بونوئل» با سوررئالیسم میآید و بونوئل سالهای تجربه شدهاش را به نحوی هدایت میکند که سوررئالیسم را در بستری رئالیستی پرورش دهد و اینکه اتفاقات سوررئالیستی چه بسیار در رئالیسم جاری در جای جای زندگی به پرواز در میآیند.
بونوئل هشتاد ساله در آخرین فیلمش چکیده تمام تجربههای سوررئالیستی خود را نمود میبخشد و به همراه «ژان کلود کاریر» فیلمنامهای اقتباسی را مینویسد تا خداحافظی باشکوهی با دنیای هنر هفتم داشته باشد.

فرشاد وحیدپور
پینوشتها
[1] Surrealism- فراواقعگرایی / سوررئالیسم یکی از جنبشهای هنری قرن بیستم است. سوررئالیسم به معنی گرایش به ماورای واقعیت یا واقعیت برتر است.
[2] Luis Buñuel
[3] An Andalusian Dog
[4] Viridiana
[5] That Obscure Object of Desire
[6] The Discreet Charm of the Bourgeoisie
[7] Roger Ebert
[8] Octavio Paz
[9] avant-garde
[10] Documentary
[11] Melodrama
[12] John Huston
[13] Ingmar Bergman
[14] – آزارگری و آزارخواهی از دو نقطه مقابل انحراف سادیسم (دِگَرآزاری) و مازوخیسم (خودآزاری)، آزار، خوارشماری دیگران و بیاحترامی به آنها (سادیسم) یا آزار دیدن یا مورد بیاحترامی و تحقیر دیگران قرار گرفتن (مازوخیسم) که سبب ارضاء روانی میشود.
[15] Catherine Deneuve
[16] Sigmund Freud
[17] Karl Marx
[18] Salvador Dalí
[19] Un chien andalou
[20] Age of Gold
[21] Las Hurdes: Tierra Sin Pan
[22] El Vaticano de Pio XII
[23] Gran Casino
[24] El gran calavera
[25] Los olvidados
[26] Susana
[27] La hija del engaño
[28] Subida al cielo
[29] Una mujer sin amor
[30] El bruto
[31] Él
[32] La ilusión viaja en tranvía
[33] Robinson Crusoe
[34] Abismos de pasión
[35] El río y la muerte
[36] Ensayo de un crimen
[37] Cela s’appelle l’aurore
[38] La mort en ce jardin
[39] Nazarín
[40] La fièvre monte à El Pao
[41] The Young One
[42] El ángel exterminador
[43] Le journal d’une femme de chambre
[44] Simón del desierto
[45] Belle de Jour
[46] La voie lactée
[47] Tristana
[48] Le fantôme de la liberté
[49] Federico del Sagrado Corazón de Jesús García – (زاده ۵ ژوئن ۱۸۹۸ – درگذشته ۱۹ اوت ۱۹۳۶) شاعر و نویسنده اسپانیایی بود. او همچنین نقاش، نوازنده پیانو، و آهنگساز نیز بود.
[50] Jean Epstein – (۲۵ مارس ۱۸۹۷–۲ آوریل ۱۹۵۳) از کارگردانان و نظریه پردازان سینما است.
[51] André Breton – (زاده ۱۸۹۶ – درگذشته ۱۹۶۶) شاعر، نویسنده، پیشگام و نظریهپرداز فراواقعگرا (سورئالیست) فرانسوی بود.
[52] Sciuscià
[53] Vittorio De Sica – (زاده ۷ ژوئیه ۱۹۰۱ – درگذشته ۱۳ نوامبر ۱۹۷۴) کارگردان و بازیگر ایتالیایی و از پیشگامان نئورئالیسم سینمای ایتالیا بود.
[54] Marquis de Sade- (۲ ژوئن ۱۷۴۰ – ۲ دسامبر ۱۸۱۴) نویسنده، اشرافزاده و لیبرتین فرانسوی بود که بهدلیل حبسهای مکرر در نتیجه جرائم جنسی، هرزهنگاری، توهین به مقدسات مسیحی و داستانهای بلند سبک لیبرتین، تبدیل به یکی از خطرناکترین و ممنوعهترین نویسندگان تاریخ شد.
[55] The Grapes of Wrath
[56] John Ford
[57] La Terra Trema
[58] Luchino Visconti
[59] Pier Paolo Pasolini
[60] Accattone
[61] Mamma Roma
[62] Mercedes Pinto Armas
[63] Arturo de Córdova
[64] Octave Mirbeau
[65] Benito Pérez Galdós
[66] Jean-Claude Carrière
[67] Phantom
[68] Liberty
[69] The Devil is a Woman
[70] Frank J Peters
[71] Carole Bouquet
[72] Ángela Molina



