نگاهی به زندگی حرفهای فیلمسازی یاسوجیرو اوزو
مقدمه
تماشای فیلمهای آسیای شرقی، از جمله ژاپن، کره، چین، فیلیپین، مالزی، اندونزی و …، همیشه برایم دشوار و دور از تصور بوده است. هیچوقت نتوانستم این فیلمها را در برنامه آموزشی و فیلمبینی خود قرار دهم. دلیل مشخصی برای این مسئله نیافتم، اما شاید به این دلیل که سینما در اروپا شکل گرفته و فیلمهای آمریکایی با زرقوبرق و نمایش گستردهتر، بیشتر در معرض دید ما بودهاند، ناخودآگاه به آنها خو گرفتهایم. به همین دلیل، سینما را عمدتاً با اروپا و آمریکا میشناسیم، درحالیکه ژاپن از ابتدای پیدایش سینما همگام با اروپا پیش رفته و نقشی مهم در تاریخ سینما ایفا کرده است.
بااینحال، هنوز هم تماشای سریالهای کرهای برایم دشوار و آزاردهنده است و تاکنون حتی یک قسمت از آنها را ندیدهام، حتی از تلویزیون داخلی که سالهاست آنتن خود را با تولیدات شرقی پر کرده است.
نظرات، نگرشها و دیدگاههای برخی فیلمسازان در هر کشوری در تاریخ سینما نقطه عطفی ایجاد کردهاند، تا جایی که با خلاقیت و نوآوری، نگاه مخاطبان را به فیلم و سینما تغییر داده و جنبشهای هنری را شکل دادهاند. در این میان، یاسوجیرو اوزو از سینمای ژاپن فیلمسازی بود که تأثیر عمیقی بر بسیاری از کارگردانان معاصر گذاشت و همچنان پیروانی دارد. سینمای اوزو آنقدر لطیف و دوستداشتنی است که با روح انسان سازگار بوده و آرامش خاصی به بیننده میبخشد.
با اینکه به سینمای شرقی علاقه نداشتم، اما چنان شیفته فیلمهای اوزو شدم که هنوز هم با شنیدن نام سینمای آسیای شرقی، فیلمهای او در ذهنم نقش میبندند. سبک او دقیقا همان سینمایی است که عمیقاً به آن علاقه دارم و با روحیاتم سازگار است. فیلمهایش از نظر تکنیک و لحن، ساده و رواناند و حس زندگی واقعی را منتقل میکنند، بهگونهای که از آنها بسیاری از ویژگیهای فرهنگ ژاپنی، همچون روابط انسانی، احترام به بزرگترها، سادهزیستی، اندیشهای بیپیرایه و لبخندهای صمیمانه شخصیتهایش را آموختم. اوزو همیشه در میان بهترین کارگردانانی بوده که آثارشان را انتخاب کرده و از آنها بهره بردهام.
البته دقیقاً به خاطر ندارم چگونه با آثار او آشنا شدم، اما میدانم که در جریان مطالعه و بررسی تحولات سینمایی کشورهای مختلف، به سینمای اوزو و ژاپن رسیدم.
هرچند نباید فراموش کرد که کارگردانان برجسته دیگری همچون کنجی میزوگوچی (۱۸۹۸-۱۹۵۶)، آکیرا کوروساوا (۱۹۱۰-۱۹۹۸) و ماساکی کوبایاشی (۱۹۱۶-۱۹۹۵) نیز تأثیر بسزایی بر تاریخ سینمای ژاپن و جهان داشتهاند.
با این مقدمه، ابتدا به بررسی بیوگرافی و سینمای اوزو میپردازم که موضوع اصلی این مقاله است و امیدوارم برای مخاطبان لذتبخش باشد.
بیوگرافی
یاسوجیرو ازو در ۱۲دسامبر ۱۹۰۳ در ناحیه فوکاگاوا توکیو ژاپن متولد. او دوره حرفهای خود را در عصر سینمای صامت آغاز کرد. در توکیو با شرکت فیلمسازی شوچیکو آشنا شد و به عنوان حمل و نقل چی دوربین فعالیت خود را در این استودیو آغاز کرد. سال ۱۹۲۷ نخستین فیلم بلند خود را با عنوان “شمشیر ندامت” کارگردانی کرد. ۵۳ فیلم ساخت که ابتدا بصورت کمدی کوتاه صامت بودند. در سن ۱۰ سالگی مادرش او و خواهر و برادرهایش را به خانه پدرشان در ماتسوزاکا فرستاد که بیشتر نوجوانیاش در آنجا گذشت. در یک مدرسه شبانهروزی درس میخواند اما بیشتر وقتش در سینما میگذشت. پیش از بازگشتش به توکیو در سال ۱۹۲۳ او مدت کوتاهی آموزگار بود که در نهایت در توکیو به شرکت فیلمسازی شوچیکو پیوست.
کارگردان مولف
اوزو کارگردانی است مولف که فیلمهایش کانون خانواده، فرهنگ ژاپنی و شیوه سنتی زندگی ژاپنی را در دوران مدرن به تصویر می کشند. و به عنوان پاسدار سنتها و آیینهای ژاپنی یاد میشود و وی را به عنوان ژاپنیترین کارگردان میشناسند. فیلمهای اوزو سندی واقعی از روزمرگیهای انسان را به نمایش میگذارند. او فیلم میساخت تا سادگی و گاه حتی تکراری بودن زندگی را نشان بدهد. هر چند با فیلمهایش میخواست نشان بدهد که زندگی در نهایت به تنهایی ختم خواهد شد و همه ما روزی خواهیم مرد و بازماندگانمان تنها خواهند ماند. فیلمهایش حزنانگیز بودند اما تلخ نبودند. او تکرار در زندگی آدمهای داستانش را از طریق لوکیشنهای تقریباً ثابت تمام فیلمهایش به مخاطب میرساند؛ اگر ادارهای در فیلمهایش نشان میداد که شخصیت داستان در آن کار میکرد، معمولاً همیشه از یک زاویه مشخص از آن فیلم میگرفت طوریکه تشخیص این نمای اداره متعلق به کدام فیلم اوست، تقریباً غیرممکن بود. اگر رستورانی در فیلمهایش نشان میداد، همگی به یک سبک و از یک زاویه فیلمبرداری میشدند و طراحی داخلی رستورانها هم درست عین هم بودند. نمای معرف خانههای آدمهای فیلمهایش هم درست مثل هم بودند. راهروها، راهپلهها، طبقه دوم و نمایی از یک میز کوچک و دو تشک در اطرافش و در پسزمینه دری باز رو به باغچه حیاط و چند شاخه بامبو. این عناصر در تمام فیلمهایش تکرار میشدند تا کلیت آثار او هم حسی از تکرار زندگی را به تماشاگر منتقل کنند.
فیلمنامه
فیلمنامههای فیلمهای اوزو خیلی مستحکم نوشته شدهاند داستانهایی که او برای فیلمهایش انتخاب میکرد به سختی به یک خط میرسند. داستانهایی ساده که حتی تعریف کردنشان هم آن قدرها جذاب نیست. اصلاً اگر بخواهیم داستانهای فیلمهای اوزو را برای کسی که شناختی از سینمای او ندارد تعریف کنیم، به هیچ نتیجهای نمیرسیم چون هر بار مجبوریم تکرار کنیم پدری میخواهد دخترش ازدواج کند اما دختر میخواهد به روش خودش زندگی کند. تمام فیلمهای او حول همین محور میچرخند و این موضوع شنوندهای را که آشنایی با فیلمهای او ندارد دچار حیرت میکند که با چه موضوع پیشپا افتادهای طرف است و چطور میشود فیلمسازی که چنین موضوع سادهای را در تمام فیلمهایش تکرار کرده فیلمساز بزرگی هم باشد؟! نکته مهمتر این تکرار روزمرگی موضوعات نیست که ما را از فیلم دیدن خسته میکند، بلکه تکرار بد از پیش پا افتاده و اجرای ضعیف بدون پرداخت هنری بوده که منجر به عدم همذات پنداری میشود. لذا فیلمسازی که تسلط کامل به موضوع داستان فیلمش داشته باشد نگاه را به سینمایش معطوف میکند. در نتیجه فیلمهای اوزو دقیقاً دیدنی هستند و نه تعریف کردنی.
دوربین و نماها
همین ابتدا به اولین ویژگی فیلمهای اوزو اشاره میکنم که مختص او بوده و سینمای او را با تمام فیلمهای دیگر جدا کرده است و آن زاویه ای با عنوان تاتامی (عنوان تشکچه های ژاپنی) است که از ابتدای فیلمسازی فقط این یک زاویه دید را به کار گرفت. زاویهای که کمی پایینتر از سطح چشم (Eye Level) بوده و نمایی از دید شخصی است که روی تشکچه سنتی تاتامی نشسته باشد. دوربین او، چه در صحنههای داخلی و چه در صحنههای خارجی همیشه در همان حال بود. یعنی حدود یک متر بالاتر از سطح زمین، این دیدگاه سنتی، دیدگاه آرامش و ثبات است که میدان دید بسیار محدودی ارائه میکند. دیدگاهی است برای شنیدن و نگاه کردن. درست شبیه حالتی است که آدم بنشیند و یک نمایش تماشا کند یا شاهد غروب آفتاب باشد. دیدگاهی زیباییشناختی، منفعل و شاعرانه که دیدگاه اکثریت مردم ژاپن در آن سالها بود. ارتفاع پایین دوربین باعث میشد توجه بیننده به ترکیب بندی دیداری نماها جلب شود و طرح بصری قاب بین ارزش دراماتیک بازیگر و محیط توازن ایجاد شود. خود اوزو تمایل به این زاویه را هرگز مطرح نکرده است ولی به احتمال زیاد شاید میخواسته زیبایی و سادگی داخل خانههای ژاپنی را نشان دهد.
دوربین در آثار اوزو به شدت مودب بوده و دنبال شیطنت و ماجراجویی نمیرود و با متانتی خاص رفتارها و آداب و اعمال متین خانوادههای ژاپنی را به تصویر میکشد. در اکثر فیلمهایش دوربین ثابت بوده و انگشت شمار حرکت میکند و تنها حرکت دالی را مجاز میدانست، بیشتر شاهد و ناظر بیطرف زندگی آدمهایی است که نه از روی بدی بلکه از روی سادگی گاه تصمیمهای غلطی میگیرند و گاه بد میشوند. ثابت ماندن تصویر، حتی با خروج شخصیتها از نما، و دیدن اشیا از دیگر ویژگیهای سینمای اوزوست. به قولی دیگر، انسانها در کنار اشیا دیده میشوند و این انسان نیست که به تنهایی اهمیت دارد، بلکه اشیا هم در فیلمهای اوزو به اندازه شخصیتها از اهمیت برخوردارند. اما در نهایت همه آدمهای همه فیلمهای اوزو در واقع خوبی یکدیگر را میخواهند. آنها زندگی میکنند، میجنگند، پیر میشوند، تنها میشوند و در نهایت میمیرند اما فراموش نمیشوند. همچنان که این مرد بزرگ سینمای دنیا فراموش نخواهد شد. ماساهیرو شینودا، کارگردانی که در دهه ۵۰ میلادی دستیار اوزو بود، در خلال صحبت درباره یکی از جنبههای کار حرفهای او، به هدف سیستم منحصر به فردش اشاره کرد:
«اوزو دوربین را در چنین ارتفاع کمی قرار میداد تا تصویر، از زاویه دید انسانی خارج شود»
ماساهیرو شینودا
شینودا دقیقا درست میگوید. اگر سینما، آنطور که ما میشناسیم، بهعنوان دنبالهای برای تعریف داستانی بلند از زاویهای دیگر باشد و اگر دنیایی را طراحی کند که پیشتر با «حس آگاهی» و «معنا» شناخته شده است یا به بیاندیگر، اگر طراح دنیایی باشد که از طریق پرسپکتیو سوبژکتیو (ذهنی) دیده میشود، اوزو چنین سینمایی را نمیپذیرد و بهجای آن، جایگزینی پیشنهاد میدهد.
بیشتر نماهای فیلمهایش ثابت و در مدت زمان نسبتاً طولانی گرفته شدهاند و به ندرت نماهای درشت میبینیم، دوربین در خدمت بیان کردن عواطف و احساسات نیست. آدمهای فیلمهایش شبیه به هم هستند. از جابه جایی بازیگران و اشیا هم ترجیحاً به ندرت استفاده کرده است. با این حال فیلمهای او آنچنان مسحور کننده و هیجان انگیز است که هنوز هم از حد تصور خارج است. تصاویر آثارش دارای عمق میدان کاملاً بیشتر و واضح بوده و بازی بازیگران در عالیترین شکل ممکن ارایه شده است. از ویژگیهای فیلمهای اوزو، عشق مؤلّفانه او به اشیاء و چیدمان آنها بود. او یک میل ذاتی به پیشزمینه عناصر و اشیاء داشت. تلفن، زیر سیگاری یا بطریها. نماهای فیلمهای او به گونهای چیده میشدند که اشیاءِ در پیشزمینه قرار میگرفت. و باعث برجسته شدن عناصر درون کادر میشد.
در چند فیلمی که به شکل رنگی فیلمبرداری شدهاند، فیلمساز به گونهای جالب بر روی یک رنگ مثلاً قرمز تأکید ویژهای کرده است. اوزو زبان سینمایی مخصوص خود را داشت. زبانی که آن را میتوان محافظهکارانه دانست چون در سیستمی که برای خود طراحی کرده بود، انتخابهای محدودی داشت. صحنه با یک لانگشات آغاز میشود، سپس با یک مدیوم کلوزآپ ادامه مییابد. اگر صحنه بسیار طولانی باشد، تصویر به لانگشات اولیه کات میخورد و سپس دوباره کلوزآپها از سر گرفته میشوند؛ هر صحنه هم با یک لانگشات پایان میپذیرد. متوسط مدت زمان برای هر نما، تقریبا با استاندارد پذیرفته شده در سینمای ژاپن و هالیوود برابری میکند. او بر ثابت نگه داشتن مدت زمان نماهای فیلمهایش اصرار دارد. بیشتر کاتها، از نوع «Return Cuts» هستند. این اصطلاح، به برداشتهایی اطلاق میشود که به نمایی که پیشتر دیده شدهاند، بازمیگردند. اوزو قواعد مربوط به «تدوین تداومی» را نقض و هر کات، «خط نگاه» را قطع میکرد. تکنیک «تدوین تداومی» ابداع شد تا کاتهای هر صحنه را نامرئی کند یا حداقل تشخیص زمان و نحوه دقیق برشها را بسیار دشوار کند تا برای تماشاگر، تصور وقوع صحنهای کاملا پیوسته ایجاد شود؛ اوزو، کاتها را تا بیشترین حد ممکن برجسته میکند و ماهیت این سیستم را تغییر میدهد. علاوه بر آن، درآثار اوزو شاهد نماهایی خاص اما ساده از «فضاهای خالی» هستیم مانند: نقاشیهای طبیعت بیجان، نماهای داخلی خالی از حضور بازیگران، نمای بیرونی ساختمانها و مناظر طبیعی که امضای سینمایی اوزو هستند و یکی از ویژگیهای سیستم فیلمسازی او بود که توسط فیلمسازان مدرن اروپایی و آسیایی مورد اقتباس قرار گرفته اند.
این نماها در ذات خود، نوعی از «استقلال» را دارند به طوری که دیوید بوردول (نویسنده و نظریهپرداز فیلم) در کتاب ” اوزو و بوطیقای سینما” درباره اوزو، برای این فضاهای خالی از اصطلاح «حد واسط» استفاده میکند؛ چون عموما در بین صحنهها قرار داده میشوند (البته در مواردی هم بهعنوان ترفندی برای ایجاد برش در یک صحنه دیده شدهاند). نوئل برچ (فیلمساز و نظریه پرداز آمریکایی) نیز در کتاب خود با عنوان “مبانی نظری فیلمسازی” عنوان «سطح دیگری از واقعیت» را برایشان بهکار می برد. اگرچه همه میدانیم که این فضاهای خالی، در همان موقعیتی هستند که کاراکترها حضور دارند. شاید کافی است که «فضاهای خالی» در آثار یاسوجیرو اوزو را وسیلهای برای ایجاد «تعلیق روایتی» در نبود کاراکترها بدانیم.
عناصر فیلمهای اوزو
صاحب نظران معتقدند که در آثار یاسوجیرو اوزو وجود نوعی «durée» احساس میشود. (durée) یک لغت فرانسوی است که در زبان انگلیسی معادلی ندارد و به فلسفه جدا بودن زمان از علم و ریاضیات اشاره میکند. همان «زمان زندگی شده» که آندره بازن برایش اصطلاح «زمان مادی» را بهکار میبرد و ژان پل سارتر از آن با عنوان «زمان دیالکتیکال» یاد میکند.
یاسوجیرو اوزو در تمام فیلمهایش فقط یک موضوع عمده را مطرح کرده که بنیان روابط خانواده ژاپنی است، و در آن فقط یک مضمون مهم را تعقیب میکند، که آن هم از هم گسیختگی خانواده است. فروپاشی خانواده در تک تک پنجاه و سه فیلم بلندی که او ساخته نقش دارد. در فیلمهای آخر اوزو، تمامی جهان در یک خانواده شکل میگیرد، شخصیتهای فیلم بیشتر اعضای آن خانوادهاند تا جامعه، و پایان دنیا از حد چهاردیواری خانه فراتر نمیرود. سه مکان به عنوان عنصر اصلی در فیلمهای اوزو نقش مهمی دارند. خانه، مدرسه و اداره. در واقع قصه بطور کلی حول این سه مکان میچرخد. خانه به عنوان بستر مهمتر بوده و دو مکان بعدی کم و بیش به اندازه خانه اهمیت دارند. طبق سنت، این دو مکان، نسبت به همتایان آنها در دیگر نقاط جهان، حوزههایی با شخصیت ویژهاند. دانشآموز ژاپنی مدرسه را خانه دوم خود میداند؛ کارمند ژاپنی هم اداره را خانه سوم خود میپندارد و شیوهای که در هیچ کجای جهان متداول نیست، آدمها خود را جزئی از اداره یا کارخانهای میدانند که در آن کار میکنند. در واقع تم اصلی اوزو در فیلمهایش طبقات متوسط جامعه، خانواده و مسائل خاص مربوط به رابطه بین پدران و فرزندان است. فیلم های اوزو کانون خانواده، فرهنگ ژاپنی و شیوه سنتی زندگی ژاپنی در دوران مدرن را به تصویر میکشند. در آثار او همواره خانوادههایی وجود دارند که با مسائل مختلف اجتماعی روبرو میشوند، دخترانی که بخاطر تنهایی پدرانشان از ازدواج منصرف میشوند و در مقابل پدر همواره قصد دارد تا این از خود گذشتگی دخترش را با محبتها و علایق خاص جبران کند. روابط اعضای خانواده، فرزندانی که شاید به دلیل مشغلههای کاری ناشی از دنیای صنعتی محبت به اطرافیان و دیگر اعضا را فراموش کنند. “ویم وندرس” (کارگردان آلمانی) معتقد است که بدنه آثار یاسوجیرو اوزو، «دگرگونی زندگی در ژاپن را ترسیم میکند. آنها به زوال تدریجی مفهوم «خانواده ژاپنی» میپردازند و به موجب آن، زوال مفهوم «هویت ملی» را به تصویر میکشند».
اوزو برای طرفداران سینمای آمریکایی هالیوودی نامی غریب است، کسانی که به دیدن فیلمهای هالیوودی میروند نمیتوانند با سینمای ساده و مینیمال اوزو ارتباط برقرار کنند زیرا مولفههای ذهنی آنها با واژگان سینمای اوزو زمین تا آسمان متفاوت است. مولفههای ذهنی مخاطب هالیوودی عبارت است از: درام، داستانگویی، خشونت، قتل، انتقام، سکس، هیجان، تعقیب و گریز، اکشن، معما و قهرمان بازی. اما سینمای اوزو استعاره ناب، خالص، تنهایی، خلا و سکون است. این خود ویژگی ناب فیلمهای اوزو است که احتمالا در کمتر فیلمهایی دیده شود. ویژگی خاصی که از سینمای رئال الگو گرفته و بدون داشتن مولفههای سینمای گیشهای به واقعیت زندگی نزدیک شده است و واقعا حقیقت زندگی را میتوان در آثار وی مشاهده کرد. داستانها و فیلمهای اوزو بسیار ساده و خودمانی است. داستانهایی که به مشکلات اعضای خانواده میپردازد، میزانسنها ساده و خبری از دکورهای عظیم نیست، احساسات تحریک نمیشوند و دکوپاژ بی آلایش است. اوزو در پایان هر سکانس گوشهای از یکی از اتاقهای خانه را نشان میدهد که هیچ یک از شخصیتهای فیلم در آن حضور ندارند و با موسیقی منحصر به فردی خلا و تنهایی را برای ما تشدید میکند و سکانس با نشان دادن یک پدیده صنعتی نظیر دودکش منازل یا کارخانجات یا از این قبیل مسایل به سکانس بعدی متصل میشود. وجود عنصر صنعت عاملی است برای درگیری انسان به کسب و کار و دور شدن از کانون خانوادهها که به نوعی یا بهتر است بگویم استعارهای است که مهر و عاطفه را انسان گرفته و از فضای محوریت خانواده پراکنده میکند. عنصری که اوزو در فیلم معروفتش “داستان توکیو” به آن اشاره کرده و به پدر و مادری میپردازد که برای دیدن فرزندانشان به توکیو میروند که در آن شهر به انسانهای صنعتی تبدیل شدهاند، اما مشغلههای مسایل دنیای صنعتی مدرن باعث میشود که این والدین نتواند از محبت فرزندانشان بهره ببرند.
بسیاری از عناوین فیلمهای اوزو مشابه یکدیگرند (اول بهار، آخر بهار، اول تابستان، آخر پاییز و غیره) و ساختار کلی آنها، به ویژه در فیلمهای آخر، یکسان است. این عناوین خود رنگ و بوی لطافت و طراوت را به همراه داشته و سخن از فرهنگ زندگی ژاپنی را به یدک میکشند. برای مثال به عنوان “طعم چای سبز روی برنج” توجه کنید که کاملا حال و هوای ژاپنی دارد. اوزو از آن جنس فیلمسازهایی نبود که همه حرفهای خود را در مورد مضمونی ارائه کند و بعد به مضمونی تازه رو آورد. او هرگز تمامی آن چیزهایی را که باید در مورد خانواده ژاپنی میگفت، رو نکرد. اوزو خود گفته است:
«من همیشه گفتهام که جز توفو* چیزی نمیسازم، علت آن نیز این است که من فقط تاجر توفو هستم.
یاسوجیرو اوزو
نگاهی به آثار اوزو
در اکثر آثار یاسوجیرو اوزو، هیچ نوع تصویر ذهنی از هیچ کاراکتری دیده نمیشود. هیچ تصویری وجود ندارد که با استفاده از آن بتوان به تصورات کاراکتر، رویاهایش، خاطراتی که به یاد میآورد و پیشبینیهایش پرداخت. در اولین ساختههای اوزو، گاهبهگاه تصاویری برای نمایش آنچه کاراکتر میبیند به تماشاگر نشان داده میشد، اما خیلی زود، تصمیم گرفت که این نوع نماها را هم حذف کند تا امکان تصویر صحنه از نقطه نظرشخصیتهایش، کلا از بین برود. در فیلمهای اوزو، مانند هر فیلم دیگری، کاراکترهایی با اهمیت کمتر و بیشتر حضور دارند اما او در به تصویر کشیدن آنها از کلیشههای مرسوم پیروی نمیکند و بین نمایش شخصیتها، نوعی توازن برقرار میکند؛ بهبیاندیگر، اهمیت کاراکترهای فرعیتر در سایه کاراکتر اصلی قرار نمیگیرند. در فیلم «داستان علفهای شناور» محصول سال ۱۹۵۹، حضور کاراکترهای فرعی در نیمه اول فیلم، چشمگیرتر و غالب است. اولین حضور دو نفر از چهار کاراکتر مهم و اصلی این فیلم، در ششمین صحنه اتفاق میافتد. جالب است بدانید که در هیچکدام از آثار یاسوجیرو اوزو، کاراکترهای فرعی را از نقطهنظر شخصیت اصلی نمیبینیم. اوزو هرگز یک کاراکتر واحد را در نقطه کانونی فیلمش قرار نمیداد و از فلش بک (بهاستثنای «شمشیر ندامت» اولین فیلمش)، و نریشن هم استفاده نمیکرد؛ این به آن معناست که اساسا، امکاناتی را که سینما برای دسترسی به درون و افکار کاراکتر در اختیار تماشاگر قرار میدهد، بهکار نمیگرفت.
اوزو در بیشتر فیلمهایش به طبعات فقر، خانواده و اشتغال کشور و مشکلات مردم ژاپن میپرداخت و درونمایه آثارش بودند، اولین فیلمهای او به نمایش گرفتاریهای فارغالتحصیلان دانشگاهی برای یافتن شغل مناسب میپرداخت. در آن زمان، دو سوم از جوانان تحصیلکرده، بیکار بودند و آنانی که مشغول کار بودند هم باید بین تحمل وضعیتی تحقیرآمیز و اخراج، یکی را انتخاب میکردند؛ برای مثال، در فیلم «گروه کر توکیو» محصول سال ۱۹۳۱، شینجی اخراج میشود چون به اخراج ناعادلانه یکی از همکاران با سابقهاش اعتراض میکند. شغل بعدی او، پخش تراکتهای تبلیغاتی برای غذاخوری کوچک معلم سابقش است. زنان در فیلمهای ابتدایی اوزو، اوضاع بدتری دارند؛ آنها رسما مشغول تنفروشی بودند و این سوژه در فیلمهای مختلف تکرار میشود. یاسو در «قبول نشدم، اما…» محصول سال ۱۹۳۰، میتسوکو در « قرار است عاشق مادرم باشم» محصول سال ۱۹۳۴، چیکاکو در «زن اهل توکیو» محصول سال ۱۹۳۳ که به دلیل نداشتن مجوزهای لازم برای کارش و پرداخت نکردن مالیات، تحت پیگرد پلیس هم قرار دارد.
در دو فیلم «هوس زودگذر» محصول سال ۱۹۳۳ و «مسافرخانهای در توکیو» محصول سال ۱۹۳۵، اوزو توجهش را بر کسانی متمرکز میکند که از ابتدا جزو «طبقه کارگر» بودهاند. نکته جالب این است که در فیلمهایی که او درباره طبقه کارگر و توده مردم ساخته است، در مقایسه با آثاری که به فارغالتحصیلان دانشگاهی بیکار میپردازد، حس همبستگی و اتحاد بیشتری بین شخصیتها به چشم میخورد؛ در هر دو فیلم نامبرده شده، بیماری یک کودک، همه را گرد هم میآورد و آنها حاضرند که برای پرداخت صورتحساب بیمارستان، هرآنچه دارند را فدا کنند.
ریوزوکه در فیلم «تنها پسر» محصول سال ۱۹۳۶، اولین قهرمان آثار اوزو است که به هردو طیف تعلق دارد. یک فارغالتحصیل دانشگاهی که جزو طبقه کارگر است. ریوزوکه مانند کاراکترهای دو فیلم «هوس زودگذر» و «مسافرخانه ای در توکیو »، در محیط شبه روستایی واقع در حاشیه یکی از مناطق صنعتی توکیو زندگی میکند؛ جایی که در همسایگی منطقه سوزاندن زبالههای شهری قرار دارد. ریوزوکه، چرخ زندگی را با آموزگاری در یک مدرسه شبانه میچرخاند. فقر و محل زندگی، تنها چیزهایی نیستند که نا امیدی او را دو چندان میکنند؛ مادر ریوزوکه، برای تامین مخارج تحصیل او، همهچیزش را فدا کرده است: خانهاش، زمینش و فراغت دوران بازنشستگی پس از سالها کار طاقت فرسا در کارخانه ابریشم بافی. مادر برای دیدار با پسرش به توکیو میآید و آنجاست که هردو نفر به رویارویی با واقعیت غمانگیز زندگی پسر مجبور میشوند؛ اما آیا اوزو نتیجهگیری یا راهحلی ارائه میکند؟ پس از رفتن مادر، پسر قسم میخورد که برای بهبود وضع زندگیاش بیشتر تلاش کند و مادرش هم میرود تا به کار طاقت فرسایش در کارخانه ادامه دهد.
«داستان توکیو»، که میتوان آن را بیرحمانهترین و درعینحال تحسینبرانگیزترین فیلم کارنامه او دانست. یک معلم بازنشسته به نام شوکیچی هیرایاما به همراه همسرش تومی برای دیدار با فرزندانشان به توکیو سفر میکنند. شیگه و کوییچی (فرزندان آقا و خانم هیرایاما) و نوریکو (همسر پسرشان که در جنگ مفقودالاثر شده است)، میزبانان این زوج سالخورده هستند.
آقا و خانم هیرایاما، در خلال این سفر متوجه میشوند که اوضاع زندگی فرزندانشان آنقدرها هم روبهراه نیست. کوییچی، یک کلینیک درمانی کوچک در حاشیه منطقهای صنعتی را میگردانَد و شیگه، در یک منطقه فقیرنشین، سالن زیبایی دارد. آمدن پدر و مادر به توکیو، برای بچهها اسباب زحمت شده است؛ کوییچی شبانهروز در حالت آماده باش است تا در صورت تماس از طرف کلینیک، برای رسیدگی به بیماران برود و شیگه نمیتواند کارش در سالن را برای چند روزی تعطیل کند. نوریکو که شغلی دفتری دارد، تنها کسی است که برای پذیرایی شایسته از آقا و خانم هیرایاما وقت میگذارد.
بدین ترتیب، بسیاری از تماشاگران، نوریکو را بهعنوان شخصیت مثبت ماجرا در نظر میگیرند و دوستش دارند و از طرف دیگر، کوییچی و شیگه را شخصیتهای منفی این داستان میدانند؛ اما باید گفت که این تفسیری کاملا اشتباه است. آثار یاسوجیرو اوزو، نه جنبه روانشناختی دارند و نه جنبه قضاوتگرانه. آنچه برای اوزو اهمیت دارد، موقعیت عینی کاراکترهای فیلمهایش است و شرایط محیطی که در آن زندگی میکنند؛ بنابراین، وضعیت اقتصادی نابسامان کوییچی و شیگه باعث میشود که نتوانند آنطور که باید و شاید، پذیرای والدینشان باشند.
در صحنهای از فیلم، آقای هیرایاما پس از نوشیدن مقدار زیادی مشروب، روی یکی از صندلیهای سالن زیبایی شیگه از حال میرود. نکته جالب درباره این سکانس، وجود صحنهای موازی در آخرین فیلم اوزو با نام «بعدازظهر پاییزی»، است: هاروکو سوگیمورا، که در داستان توکیو نقش شیگه را بازی میکند، دوباره در قالب دختر یک معلم بازنشسته ظاهر میشود؛ مانند بسیاری از شخصیتهای بازنشسته فیلمهای اوزو، این معلم هم برای امرار معاش و ادامه زندگی، مجبور است که کسب وکاری کوچک به راه بیندازد. او و دخترش در گوشه متروکی از محلهای صنعتی، مغازه نودل فروشی برپا میکنند. چند تن از دانش آموزان سابق پدر، تصمیم میگیرند به افتخار او یک میهمانی ترتیب دهند؛ پس از پایان میهمانی، دو نفر از دانشآموزان، معلم پیرشان را که به دلیل زیادهروی در نوشیدن گیج و منگ است به مغازهاش میرسانند. دختر، در ابتدا واکنشی صبورانه نشان میدهد اما پس از بیهوش شدن پدرش به گریه میافتد. او شانسش برای ازدواج و تشکیل زندگی مستقل را از دست داده است تا از پدری درهم شکسته، ناامید و الکلی نگهداری کند. شاید اوزو این روایت فرعی را نوشت تا روی دیگری از پایان «داستان توکیو» را نمایان کند، شاید او به نوعی بر به هم پیوستگی آثارش تاکید دارد: شیگه برای فرار از چنین فرجامی، به توکیو رفته بود و زندگی را آنطور که شاهد بودیم میگذراند.
از دهه ۵۰ میلادی، شاهد ظهور «طبقهای متوسط» در آثار یاسوجیرو اوزو هستیم؛ جمعی از «حقوق بگیران» که در کمپانیهای بزرگ کار میکنند و از نگرانیهای شدید اقتصادی پیشینیانشان در فیلمهای دهه ۳۰ اوزو، آزاد هستند؛ اما باز هم «بهاندازه کافی» پول ندارند. در فیلم «به دنیا آمدم اما…» محصول سال ۱۹۳۲، دو پسر اعتصاب غذا میکنند تا مراتب اعتراض به رفتار چاپلوسانه پدرشان در برابر رییسش را اعلام کنند.
اما در فیلم «صبح بخیر» محصول سال ۱۹۵۲، کاراکترها برای بهدست آوردن یک تلویزیون دست به اعتصاب میزنند. زوج کوییچی و آکیکو در فیلم «بعدازظهر پاییزی» محصول سال ۱۹۶۲، از نداشتن پول برای خرید یخچال و ست گلف ناراحت هستند.
مولفههای آثار اوزو
عناصر مربوط به سبک در آثارش همانند تم آنها بر نوعی خلا استوار است. خبری از ماجراجویی، تعقیب و گریز، درگیری و فرار و اضطراب نیست، پیرنگ داستان خیلی ساده است، اتفاق خاصی نمیافتد که ما را تکان دهد، در فیلم غرق نمیشویم، فقط با یک داستان ساده روبرو میشویم ولی در این سادگی به تفکر دست مییابیم. اوزو معتقد بود که داستانهای دراماتیک باید دور ریخته شوند، چرا که چیزی برای سینما ندارند. به گمان وی کسی که میکوشد تا با فیلم، عملی دراماتیک انجام دهد، شبیه به کسی است که تلاش میکند از ارّه به جای چکش استفاده کند. اگر هنر درام مانع نشود، سینما رسانهای حیرتآور خواهد بود. در آثار دیگر فیلم سازان بزرگ ژاپنی نظیر ماساکی کوبایاشی، کنجی میزوگوچی و آکیرا کوروساوا یک ریتم سریع و محکم را مشاهده میکنیم. برای مثال در آثار کوبایاشی موسیقی به شدت و با زیبایی تمام در خدمت تدوین فیلم است و خودش نیز زیبایی میآفریند، فلاشبکها، عناصر بصری و قدرتمند و داستانگویی فوق العاده مشخصه آثارش است. کوبایاشی با نماهای درشت متعدد زیبایی بصری را در ذهن مخاطب میکارد. ولی فیلمهای اوزو فاقد تمام این مولفهها میباشد. ریتم آثار او به شدت کند است و دوربین ساعتها در یک گوشه میماند. آنچه فیلم را پیش میبرد سکانسهای طولانی است که اکثرا از نماهایی که افراد دور یک میز ناهار خوری خاص فرهنگ ژاپنی نشستهاند گرفته میشود، مکالمههای طولانی به همراه نوشیدن مشروبات تمام سکانس را در بر میگیرد. موسیقی فیلم بیشتر در نماهایی به کار میرود که تنهایی بصری برای مخاطب به نمایش درمیآید مانند پایان سکانسهایی که چند ثانیه دوربین گوشه خالی از خانه را نشان میدهد.
اوزو در فیلمهایش از پرداختن به مسائل غیر ضروری هم اجتناب میکند. وی همانند “روبر برسون” (کارگردان فرانسوی) رسالت سینما را نشان دادن ضروریات میداند به لحاظ تکنیک کارگردانی و نوع روایت نیز یاسوجیرو اوزو سبک و روش ویژه خودش را داشت. اعتقادی به قوانینی مثل خط فرضی نداشت و استاد شکستن خط فرضی بود. از نماهای اور شولدر و pov اصلا استفاده نمیکرد. او دوربین را در نماهای گفتگوی دو نفره به نزدیکترین محور خط نگاه قرار میداد و بازیگران طوری نگاه میکردند که انگار رو به دوربین حرفهایشان را میزنند و این نوعی ضد قاعده بود که مخاطب در بعضی مواقع جهت نگاهها را گم میکرد اما با تشریح دقیقتر نگاه شخصیتها تقریبا به مرکز قاب بود که از تکنیکهای سینمای اوزو بود.
شخصیتهای فیلمهای اوزو غریب و تنها هستند و در گوشهای با خاطراتی که به دوش میکشند سنگینی زندگی را تحمل کرده و بصورت سنتی روزگار میگذرانند. مصیبت شخصیتها زمانی آغاز میشود که حقیقت آشکار میشود. نام بسیاری از فیلمهای اوزو برگرفته از گذر فصلها است. مضمون اصلی دیالوگهای شخصیتها نیز آب و هوا بوده و گفتگوها مرتبط با فصل است. مانند در آن پاییز که اتفاق افتاد. تکرار در آثار او بسیار دیده میشود. ممکن است از هر هنرپیشه در بسیاری از آثار استفاده کند و در نقشی واحد بازی بگیرد. چون فضای اتمسفری فیلمهای اوزو در سکوت می گذشت، بازی بازیگرانش کاملا روان، عادی و قابل باور در آرامش صورت میگرفت و نحوه ادای دیالوگها با لحنی آرام و دلسوزانه بوده و میمیک بازیگران با چهرهای مظلومانه عموما با لبخندی همیشگی همراه بود. به خصوص بازی”چیشو ریو” (پیرمرد) و “ستسوکو هارا” (دختر جوان) که در پنج فیلم اوزو (داستان توکیو، آخر بهار، آخر پاییز، اوّل بهار و گرگ و میشِ توکیو) همبازی بودند. ستسوکو هارا یکی از عالیترین شکلهای بروز و حضور صحنهای در سینمای جهان بود. بازیگران در فیلمهای اوزو تحرک زیادی نداشته و با یک میزانسن تقریبا ساکن روبرو هستیم. شخصیتها معمولا به حالت دو زانو مینشستند و ارتباط آنها از طریق سر و صورت و با نگاههای خیره کننده منتقل میشد. این همان ویژگی خاص اوزو بود که حال و هوای سینمایش را از دیگر کارگردانان متمایز میکرد. البته باید اشاره کنم که عدم تحرک بازیگران و ساکن بودن پلانها ساده و آسان تلقی نمیشد، بلکه حساسیت و ظرافتهای کارگردانی او را به رخ میکشاند و در هدایت بازیگرانش در حفظ تمپوی لازم سخت عصبانی میشد و آنها را وادار به پیروی از تمپوی مورد نظرش میکرد. برای مثال به بازیگری میگفت: «برو آنجا فقط به مدت سه ثانیه و بایست». برای یک صحنه در «قرار است عاشق مادرم باشم» اوزو از بازیگر خود میتسوکو یوشیکا میخواهد که چایی خود را با قاشق دوبار و نیم هم بزند و بعد سرش را بطرف چپ برگرداند. فیلمبرداری این صحنه، بیست و چهار بار تکرار میشود و وقتی بازیگر از او میخواهد که بگوید کجای کار او اشتباه است، اوزو پاسخ میدهد که نگاه او باید درست همزمان با حرکت برگشت، در یک لحظه انجام پذیرد. روابط پدر و دختری در گفتگوهای دو نفری و حتی در دورهمیهای دسته جمعی بسیار پخته و بیآلایش به نمایش گذاشته میشد و همچنین شخصیتها در کانون خانواده با اینکه به فرو پاشیدگی میرفت، نوعی ادای احترام را با خود به همراه داشت که گویی تسلیم بحرانهای جامعه نشده و همین خانواده سرپناه و مکانی امن به دور از هیاهو شده بود.
فرم و تکنیک در سینمای اوزو
- زاویه دید تاتامی: این زاویه دید در واقع امضای اوزوست و آن عبارت است از ارتفاع دوربین که اغلب در فاصله کمتر از یک متر از سطح زمین قرار میگیرد. و زاویه دید یک نفر که به سبک ژاپنی بر روی تاتامی (تشکچه سنتی ژاپنی) نشسته و نظارهگر موقعیت است.
- محدودیتهای حرکت دوربین: حرکات دوربین به ندرت در فیلمهای ازو دیده میشود و از جلوههای بصری هم خبری نیست. البته در مواردی خاص نمای درشت و حتی تراولینگ هم در برخی از فیلمها به چشم میخورد که در خدمت حفظ کمپوزیسیون (ترکیببندی) صحنه استفاده شده است.
- به کار گیری ترانزیشن کات: اوزو به جای استفاده از فید و دیزالو از نماهای چندگانه استفاده میکرد که در پایان یک صحنه یا سکانس و شروع صحنه یا سکانس بعدی روی پرده میآید. نماها معمولا ترکیبی از «کات اِوِی یا برون بروش» و نمای اینسرت بوده که به دلیل ترکیبهای گرافیکی دقیق و با رعایت هوشمندانه فاصله این گذر را به زیبایی انجام میدهد.
- قاببندی مرکزگرا و مرکزگریز: در قاببندی مرکزگرا تصویر از ترکیب بندی هدایت شونده به مرکز بهره برده که چشم تماشاگر را به مرکز قاب هدایت میکند و به همین خاطر چشم مخاطب واقعیت بیرون قاب را نادیده میگیرد. ولی در قاببندی بدون مرکز، واقعیت بیرون از قاب همیشه توجه ما را جلب میکند. در واقع میتوان گفت، قاببندی بدون مرکز میکوشد این توهم را کنار بگذارد. در روش قاببندی مرکزگریز که اوزو نیز به شدت در فیلمهایش از آن سود برده است فضاهای بیشتری بالقوه در اختیار تماشاگر است که خارج از قاب یا بیرون پرده قرار دارند و وظیفه قاب نشان دادن بخشی از واقعیت تصویری یا مکانی است.
- شکستن خط فرضی: چون اوزو اعتقادی به قوانین فیلمسازی مثل خط فرضی نداشت، شخصیتها معمولا روی محور و حتی خارج از خط محور قرار میگرفتند و همه به یک نقطه نگه میکردند.
- صدای بیرون از قاب: بکارگیری عنصر صدا و حضور بازیگران در بیرون از قاب.
- پلانهای متوسط و باز: قرار دادن همه بازیگران صحنه در یک کادر و عدم بکار گیری نماهای درشت
- داشتن عمق میدان بیشتر: به دلیل توجه به همه شخصیتهای کادر نماهای فیلمهای اوزو عمق میدان بیشتری را داشته و عموما پرسپکتیو تغییر نمیکند.
- ساده و تکراری بودن موضوع: روایت خطی و ساده و تکرار موضوعاتی مثل ازدواج، روابط خانوادگی و روزمرگی.
تولد: ۱2 دسامبر ۱۹۰۳- فوکاگاوا
مرگ: ۱۲ دسامبر ۱۹۶۳- توکیو
اوزو به عنوان یک فیلمساز از زمانه خود جلوتر بود. وی عادات و رسوم ملی خود را به تصویر میکشاند تا در مخاطبی که جوهر سینمایی کار او را میشناسد، تاثیر بگذارد. اوزو میکوشید بی ثباتی و زودگذری زندگی درون یک قاب را ترسیم کند و طی آن به جنبههای جالب این گذران تند زندگی بپردازد تا بدان حد که ارزش ساده زیستی و ساده اندیشی نمود پیدا بکند. او که تحت تاثیر سینمای صامت آمریکا به خصوص چارلی چاپلین بود، فرم و محتوا را از اینگونه فیلمها فرا گرفت و قدرت این را پیدا کرد تا ایدهها را با احساسهای واقعی مردم ژاپن در آمیزد و با زیبایی و با سبک فیلمسازی خود، پا از حد و مزر ملی فراتر بگذارد.
و نکته پایانی اینکه ازداواج که یکی از مسائل تکرار شونده فیلمهای اوزو بود، هیچ وقت خودش ازدواج نکرد و تا آخر عمر در کنار مادرش زندگی کرد و نهایت در سال ۱۹۶۳ در روز تولد خود بر اثر سرطان درگذشت. او برای سینما زندگی کرد و همه کاری که کرد سینما بود. او واقعاً زندگی دیگری نداشت. بر روی سنگ قبرش تنها کلمه «مو» به خط کانجی ژاپنی که به معنای «هیچی» یا «پوچی» است. اوزو را تا زنده بود فقط در ژاپن میشناختند و پس از مرگش بود که سینمای ساده و شاعرانه او در جهان مشهور شد. نقلقول جالبی از ویم وندرس درباره یاسوجیرو اوزو وجود دارد؛ او میگوید:
«اگر در قرن حاضر هنوز «چیزی مقدس» وجود داشته باشد، چیزی مانند گنجینهای سینمایی، آن گنجینه برای شخص من آثار یاسوجیرو اوزو است».
ویم وندرس
فیلمشناسی
نام فیلم | سال اکران | شرح |
۱۹۲۷ | نخستین فیلم صامت اوزو – نسخه ای از آن وجود ندارد | |
۱۹۲۹ | اولین فیلم باقی مانده اوزو / صامت | |
۱۹۲۹ | ۱۰ دقیقه از فیلم موجود است / صامت | |
۱۹۳۰ | صامت | |
۱۹۳۱ | صامت | |
۱۹۳۲ | صامت | |
۱۹۳۳ |
| |
۱۹۳۳ | صامت | |
۱۹۳۳ |
| |
۱۹۳۴ |
| |
۱۹۳۴ | کوتاه صامت | |
۱۹۳۵ |
| |
تکپسر (تنها پسر) | ۱۹۳۶ |
|
۱۹۳۷ |
| |
۱۹۴۱ |
| |
۱۹۴۲ |
| |
۱۹۴۷ |
| |
۱۹۴۸ |
| |
۱۹۴۹ | اولین همکاری اوزو با ستسوکو هارا | |
۱۹۵۰ |
| |
۱۹۵۱ |
| |
۱۹۵۳ | برگرفته از فیلمنامه سانسورشده در سال ۱۹۳۹ | |
۱۹۵۳ | جایزه بهترین فیلم از انستیتوی فیلم بریتانیا ۱۹۵۸ | |
۱۹۵۶ |
| |
۱۹۵۷ |
| |
۱۹۵۸ | اولین فیلم رنگی اوزو | |
۱۹۵۹ | بازسازی متولد شدم، اما… | |
۱۹۵۹ | بازسازی داستان علفهای شناور | |
۱۹۶۰ |
| |
۱۹۶۱ | آخرین همکاری اوزو با ستسکو هارا |
منابع: سایتهای اینترنتی و مرور فیلمها




