تحلیل فصل به فصلِ کتابِ «صدسال تنهایی» اثر گابریل گارسیا مارکز
مقدمه
کتاب «صد سال تنهایی[1]» در سال 1967 و با تیراژ اولیه هشت هزار نسخه در کشور آرژانتین منتشر شد و در همان یک هفته اول تمام نسخههای چاپ اول آن به فروش رسید. با وجودِ گذشت بیش از 58 سال از چاپ این کتاب، برای بسیاری از خوانندگان، زبان و لحن کتاب مافوق امروزی محسوب میشود. تاکنون دهها میلیون نسخه از «صد سال تنهایی» به فروش رفته و این کتابِ ارزشمند و جذاب به بیش از 30 زبان زنده دنیا ترجمه شده است. کتابِ «صد سال تنهایی» در لیستهای گوناگون صد رُمان برتر جهان و 40 کتابی که باید پیش از مرگ خواند، قرار داده شده است.
کتاب «صد سال تنهایی» مبتنی بر سبکِ «رئالیسم جادویی[2]» است. این سبک یکی از شاخههای رئالیسم[3] است که در آن ساختارهای واقعیت دچار تحول میشوند. البته روابط واقعی کماکان در داستان برقرار هستند ولی یک عامل مرموز، جادویی و غیرطبیعی روی روابط اثر میگذارد. در واقع کُل روند کتاب عادی است اما یک یا چند عنصر جادویی نیز برای خوانندگان قابل مشاهده است که نقشی محوری در روایت و روند داستان ایفا میکند.
کتاب «صد سال تنهایی» با وجود تحسین فراوان، نقدهای قابل توجهی نیز داشته است. برخی از منتقدان میگویند که باورهای سوسیالیستی نویسنده و تجربه زیسته او، سبب شده است که کتاب فوق، نگاهی اغراق آمیز به تاریخ آمریکای لاتین داشته باشد. صرفنظر از نقدهای محتوایی به کتاب «صد سال تنهایی»، برخی دیگر از منتقدان باور دارند که وجود اسامی فراوان در این کتاب، خوانندگان را گیج و خسته میکند. یکی دیگر از نقدهای معروف به این داستان به بخشی از نقاط عطف کتاب باز میگردد که در آن روند داستان به یکباره دچار تغییر میشود و خواننده را در حیرت و سرخوردگی فرو میبرد. با این وجود، عمده نقدهای مربوط به کتاب «صد سال تنهایی»، مثبت و تحسینبرانگیز است و منتقدان ادبی آن را مهمترین اثر ادبی آمریکای لاتین و بلکه زبان اسپانیایی میدانند.
این کتاب یکی از پر محتواترین رُمانهایی است که در دنیای نویسندگی به رشته تحریر در آمده است. این رُمان از دیدگاه منتقدین، این قابلیت را دارد که از جهات گوناگون مورد بررسی و تحلیل قرار گیرد. در این رمان می توان ساختار و روابط اجتماعی تصویر شده، رابطه میان مدرنیته و سنت، روابط میان اعتقادات مذهبی و باورهای اجتماعی و بسیاری دیگر از موضوعات تصویر شده توسط مارکز را مورد بررسی قرار داد. مارکز یکی از هوشمندترین نویسندههای معاصر است. این ادعا را نه تنها در نوشتههایش بلکه در سازماندهی افکارش نیز به نمایش گذاشته است. کتابِ «صد سال تنهایی» شخصیتهای زیادی دارد و به گذرِ زندگی هفت نسل از انسانهای دهکدهای دور افتاده میپردازد. این تعدد شخصیتها و این حجم از نگرش والا و متعالی نسبت به زندگی انسانها، آن هم در یک کتاب، واقعا یک ذهن نابغه را میطلبد که در مارکز وجود داشته است. شیوه روایت مارکز از شخصیتها شیوه جالبی است. اگر سیر خطی محتوای کتاب «صد سال تنهایی» بررسی شود، باید این گفت که مارکز در عین حال که یک محتوای کلی را در سر داشته است، موارد جزئی و نگرشهای شخصی خود را نیز در قالب تَک تُک شخصیتها بیان کرده است. نگاه مارکز به مقوله اجتماع، جنگهای داخلی، مذهب و بسیاری از این دست موارد نگاهی است که در شیوه نگارش این کتاب، آن هم به سبک رئالیسم جادویی لحاظ شده است.
اگر دغدغههای ذهنی گابریل گارسیا مارکز را در باب نگارش کتاب «صد سال تنهایی» بیان شود، می توان گفت که مهمترین دغدغه او بشریت، تغییر تفکر بشری و اسارت بشر در دام جهل و خرافات است. گابریل گارسیا مارکز، برای بشر موجودیتی قائل است که شاید هیچکدام از نویسندگان تا به کنون چنین جایگاهی برای انسان قائل نشدهاند. از نگاهِ مارکز، بشر چیزی جز باورهایی که به او تحمیل میشود، نیست. این باورها محصول اجتماع است.
هنگامی که انسانها در اجتماع قرار میگیرند، به صورت ناخودآگاه با هجمهای از دادهها روبرو میشوند که جریان فکری آنها را میسازد. اما این نکته را نیز نباید از خاطر برد که دادههای اجتماعی در ذهن هر انسانی صورتهای مختلفی به خود میگیرد و این امر نیز حداقل در بیان شخصیتهای متفاوت در این کتاب به خوبی مشاهده میشود.
مقوله دیگری که گابریل گارسیا مارکز در کتاب «صد سال تنهایی» بسیار به آن میپردازد، موضوع کتاب مقدس است. کتاب مقدس یا باورهای دینی یکی از دغدغههای ذهنی گابریل گارسیا مارکز در طول نگارش این کتاب بوده است. از نگاه مارکز، دین مقولهای بشری است و وجود و یا عدم وجود آن به هیچ وجه نمیتواند موضوع بحث موضوع خوبی یا بدی باشد.
اما ماهیت وجودی دین در دنیا میتواند موضوع بحثی باشد که بسیار روی آن تحقیق و تفحص کرد. از نگاه مارکز در کتاب «صد سال تنهایی»، دین و یا هر مقولهای که به آن مرتبط است، باید در شکل صحیح خود به جوامع انتقال یابد و هیچ گاه نباید دین ابزاری برای تحمیق مردم باشد. این مقوله به وضوح در پیش گوییها و وجود کتاب مقدس در این کتاب ذکر شده است. گابریل گارسیا مارکز در کتاب «صد سال تنهایی» معتقد است که دین امروزه در غرب، یکی از ابزارهای تحمیق مردم است که این موضوع، اصالتِ دین و باورهای دینی را با خرافات در هم میآمیزد و موجبات فساد اجتماعی را فراهم میکند.
جنگ و کشمکشهای درونی دیگر عاملی است که مارکز از آن یاد میکند. مارکز خود یکی از بزرگترین نظریه پردازهای سیاسی بوده و در جریان انقلابهایی که در آمریکای جنوبی رخ داده است، همیشه یکی از چهرههای تاثیر گذار در ابقاء تفکر انقلابی بوده است. با این اوصاف که مارکز خود یک انقلابی است، اما جنگ را مفهومی نکوهیده و زشت تصویر می کند. از نگاه مارکز جنگ هیچ حاصلی جز تداوم جهل و گسترش پوچی در دنیا ندارد.او برای جنگ، خصوصا مقوله جنگهای داخلی که در این کتاب نیز به آن اشاره شده، انگیزهای جز غرور شخصی نمیبیند. او معتقد است که انسانهایی که در یک جنگ داخلی قرار میگیرند تنها برای ارضاء امیال و عقدههای شخصی دست به تفنگ میبرند و صرفا به جهت بقای شیشه غرورشان، دست از جنگ نمیکشند.
زمان و تاثیر گذاری متداوم آن بر زندگی انسان ها، دیگر مسئلهای است که مارکز در این کتاب به آن بسیار میپردازد. اگر روند کلی کتاب بررسی شود، در یافته میشود که چه میزان هوشمندانه مارکز هفت نسل از زندگی انسانهای یک دهکده کوچک را در قالبی مینیمال برای مخاطبان بیان کرده که خود تمثیلی از یک جامعه بزرگ است. این امر، خود نشان از این دارد که مارکز یک جامعه شناس بزرگ نیز بوده است. از نگاه مارکز، گذشته/حال/آینده، مفاهیمی جدای از هم نیستند. آنچه که در گذشته اتفاق افتاده است، بطور مستقیم بر روی حال ما تاثیر میگذارد و آنچه که ما در حال انجام میدهیم، بهطور مستقیم بر روی آینده تاثیر میگذارد. این امر در کتابِ «صد سال تنهایی» به شیوههای گوناگون مورد بررسی قرار گرفته است که سادهترین آن نامهایی است که بسیار شبیه به یکدیگر هستند و در روایتِ کتاب نیز بارها و بارها میبینیم که اتفاقاتی میافتد که بسیار مشابه به تصمیمهای پیشنیان است و حاصل همان انتخابهای غلط است. مارکز معتقد است که زمان تحول مییابد، اما بستر حادثه در زمان، بسیار متداوم است. یعنی گذشت زمان هیچگاه نمیتواند بستر تصمیمگیریها، انتخابها و سایر عوامل زندگی اشخاص را تغییر دهد مگر آنکه روندِ مستمرِ اشتباهات، در بازهای از زمان قطع شود و رویه جدیدی در پیش گرفته شود. اشتباهات از نظر مارکز دقیقا در جایی اتفاق میافتد که مردمان یک جامعه چه به صورت جمعی و چه به صورت فردی، گذشته خویش را نبیند، به حال خود آگاه نباشند و درکی نیز از آینده نداشته باشند. این اتفاقی است که حتی کولیها و پیشگوها نیز از دیدن شرایط «ماکاندو» متوجه شدهاند و به آنها گوشزد کردهاند و در کتاب مقدس نیز اثر قطعی آن را شاهد هستیم. نگاه مارکز به مفهوم شخص در اجتماع یک نگاه تداومی در مفهوم زمان است. اگر زمان، به عنوان یک عامل مستقل برای اشخاص یک جامعه درک نشود، آنگاه افول شخصیتی، اجتماعی و در نهایت گُسَست جمعی بوجود خواهد آمد.
کتابِ «صد سال تنهایی» ترکیبی از تاریخ و افسانه است و در آن به وقایع کشورهای آمریکای جنوبی اشاره میشود. این آرمانشهر با توسعه خود، حوادث عجیبی را تجربه میکند. یکی از قسمتهای مهم این داستان، وقوع جنگ داخلی در «ماکاندو» برای مالکیت بر مزارع موز منطقه است که به اعتصابی خونین از سوی کارگران مزارع و جنایتهایی هولناک میانجامد. بسیاری از اندیشمندان در نقد و بررسی این داستان میگویند که شهر «ماکوندو» نه یک «اتوپیا» که نوعی «پادآرمانشهر» است که هیچ چیز درستی در آن وجود ندارد. در کتاب «صد سال تنهایی»، نمادها و سمبولهای بیشماری وجود دارند که هر کدام معنای خاص و عمیقی دارند. در کتاب، پیشگوییهایی نیز وجود دارند که در پایان به وقوع میپیوندند.
برای خواندن کتابِ «صد سال تنهایی» باید فراغت و ذهنی آسوده داشت. زیرا این کتاب بهترین نماینده «رئالیسم جادویی» است. «مارکز» با دهکده خیالیاش و وقایع آن، مانند قصههای هزار و یکشب، دنیایی پر از رمز و راز ساخته و خواننده را در حین خواندن کتاب از زندگی یکنواخت روزمره دور میکند. «مارکز» با ترکیب عناصر خیال و واقعیت باعث میشود خواننده از موضوعات سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و مفاهیم اصیل انسانی درکِ بهتری داشته باشد.
معرفی گابریل گارسیا مارکز
گابریل خوزه گارسیا مارکِز (۶ مارس ۱۹۲۷ – ۱۷ آوریل ۲۰۱۴) رماننویس، نویسنده، روزنامهنگار، ناشر و فعال سیاسی کلمبیایی بود. او بین مردم کشورهای آمریکای لاتین با نام گابو مشهور بود و پس از درگیری با رئیس جمهور وقت کلمبیا و تحت تعقیب قرار گرفتن، در مکزیک زندگی میکرد. مارکز جایزه نوبل ادبیات را در سال ۱۹۸۲ دریافت کرد. او را بیش از سایر آثارش به خاطر کتاب «صد سال تنهایی» چاپ ۱۹۶۷ میشناسند که یکی از پرفروشترین کتابهای جهان در سبک رئالیسم جادویی است. او در در آراکاتاکا[4] در شمال کلمبیا زاده شد و نزد پدربزرگ و مادربزرگش بزرگ شد. وی در بوگاتا[5] پایتخت کلمبیا به مدرسه رفت و شروع به نوشتن کرد. به تشویق خانواده به تحصیل حقوق پرداخت اما دریافت که روح و روان او تنها با نوشتن و ادبیات آرام میگیرد.
مارکز بعدها در نخستین کتاب خاطرات خود با عنوان «زندهام که روایت کنم» نوشت که دوران کودکی سرچشمه الهام همه داستانهای وی بوده است. او تحت تأثیر پدربزرگ خود که شخصیتی آزادیخواه بود و در هر دو جنگ داخلی کلمبیا شرکت کرده بود، آگاهی سیاسی پیدا کرد.
مارکز از سالهای جوانی در نیمه دهه ۱۹۴۰ به حرفه روزنامهنگاری پرداخت و در کنار گزارشهای واقعی، نخستین داستانهای کوتاه خود را منتشر کرد. او در سال ۱۹۴۱ اولین نوشتههای خود به چاپ رسانید و در سال ۱۹۴۷ به تحصیل رشته حقوق در دانشگاه بوگوتا پرداخت و همزمان با روزنامه اِلاسپکتادور[6] به همکاری پرداخت. در همین روزنامه بود که گزارش داستانی سرگذشت یک غریق را به صورت پاورقی چاپ شد. گارسیا مارکز که به شدت تحت تأثیر ویلیام فالکنر[7]، نویسنده آمریکایی، بود، نخستین کتاب خود را در ۲۳ سالگی منتشر کرد که از سوی منتقدان با واکنش مثبتی روبرو شد.
مارکز در سال ۱۹۵۴ به عنوان خبرنگار الاسپکتادور به رم و در سال ۱۹۵۵ به پاریس رفت. در سفری کوتاه به کلمبیا در سال ۱۹۵۸ با نامزد خود مرسدس بارچا ازدواج کرد. آنها بیش از نیم قرن با یکدیگر زندگی کردند و بخش اعظم این سالها را در مکزیک گذراندند. مارکز بین سالهای ۱۹۵۵ تا ۱۹۶۱ به چند کشور بلوک شرق و اروپایی سفر کرد و در سال ۱۹۶۱ برای زندگی به مکزیک رفت.
گارسیا مارکز یکی از نویسندگان پیشگام سبک ادبی «رئالیسم جادویی» بود. اگرچه نمیتوان همه آثار او را در این سبک طبقهبندی کرد. او در سال ۱۹۶۵ شروع به نوشتن رمان صد سال تنهایی کرد و آن را در سال ۱۹۶۷ به پایان رسانید. «صد سال تنهایی» در بوینسآیرس در 8000 نسخه منتشر و به موفقیتی بزرگ و چشمگیر رسید. به عقیده بیشتر منتقدان این کتاب شاهکار او بهشمار میرود. او در سال ۱۹۸۲ برای این رمان، برنده جایزه نوبل ادبیات شد. بنیاد نوبل در بیانه خود او را «شعبده باز کلام و بصیرت» توصیف کرد.
ایده اولیه برای نوشتن نخستین فصل کتاب «صد سال تنهایی» در سال ۱۹۶۵ وقتی که مشغول رانندگی به سمت آکاپولکو در مکزیک بود به ذهنِ مارکز رسید. همه نسخههای چاپِ اولِ «صد سال تنهایی» به زبان اسپانیایی در همان هفته اول به فروش رفتند. در ۳۰ سالی که از نخستین چاپ این کتاب گذشت بیش از ۳۰ میلیون نسخه از آن در سراسر جهان به فروش رفت و به بیش از ۳۰ زبان ترجمه شد. مارکز در سال ۱۹۷۰ کتاب «سرگذشت یک غریق» را در بارسلون چاپ کرد و در همان سال به وی پست سفیر کلمبیا در اسپانیا پیشنهاد داده شد اما او این پیشنهاد را رد کرد و سفری طولانی به مدت ۲ سال را در کشورهای کارائیب آغاز کرد. در طول این مدت کتاب «داستان باورنکردنی و غمانگیز ارندیرای سادهدل و مادربزرگ سنگدلاش» را نوشت که جایزه رومولو گایهگوس [8]بهترین رمان را بدست آورد. وی سپس دوباره به اسپانیا برگشت تا بر روی دیکتاتوری فرانکو از نزدیک مطالعه کند که حاصل این تجربه، کتاب «پاییز پدرسالار[9]» بود.
گابریل گارسیا مارکز در سال ۱۹۸۲ جایزه ادبی نوبل را دریافت کرد و بنیاد نوبل در بیانه خود او را «شعبده باز کلام و بصیرت» توصیف کرد. همه داستانهای وی به نثری نوشته شدهاند که از نظر گوناگونی و جاذبه غریبشان فقط میتوان آنها را با کارناوالهای آمریکای جنوبی مقایسه کرد. از آثار مارکز به خاطر نثر غنی آن در منتقل کردن تخیلات سرشار نویسنده به خواننده ستایش شدهاست. اما برخی از منتقدان، آثار او را اغراقی آگاهانه و توسل به افسانه و مسائل فراطبیعی برای گریز از ناآرامی و خشونتهای جاری در کلمبیای آن دوران میدانند.
مارکز در اوایل دهه ۸۰ به کلمبیا برگشت. ولی با تهدید ارتش کلمبیا دوباره به همراه همسر و دو فرزندش برای زندگی به مکزیک رفت. ناآرامی و خشونتهای سیاسی، خانواده به عنوان یک عنصر وحدتبخش، ترکیب آن با شور مذهبی و باور به فراطبیعت روی هم رفته سبک ادبی شاخص مارکز را تشکیل میدهند. آثار وی نظیر «پائیز پدرسالار» یا «ژنرال در هزارتوی خود»، تقویت انگیزههای سیاسی او را در واکنش به تشدید خشونت در کشورش کلمبیا نشان میدهند. او پس از نوشتن مقالهای در مخالفت با دولت کلمبیا به اروپا تبعید شد. وقتی که کتاب غیرداستانی «سفر مخفیانه میگل لیتین» به شیلی را در سال ۱۹۸۶ نوشت، حکومت دیکتاتوری ژنرال پینوشه ۱۵ هزار نسخه از آن را در آتش سوزاند. او به نوشتن آثاری که گرایش به جناح چپ در آن مشهود بود ادامه داد.
مارکز با فرانسوا میتران رئیسجمهور سوسیالیست فرانسه در دهه ۱۹۸۰ دوستی نزدیکی داشت و مدتها نیز از دوستان نزدیک و حتی نماینده فیدل کاسترو رهبر پیشین کوبا بود. گارسیا مارکز به دلیل دفاع از حکومت فیدل کاسترو که از نگاه گروه کثیری از روشنفکران و نویسندگان به مرور به یک رژیم خودکامه بدل شده بود، وارد بحثهای تندی شد که یکی از نمونههای برجسته آن مجادله او با سوزان سونتاگ[10] نویسنده معروف آمریکایی بود. او به خاطر دفاع از حکومت کوبا مدتی حق ورود به آمریکا را نداشت. دولت آمریکا بعدها در تصمیم خود تجدید نظر کرد و مارکز بارها برای معالجه سرطان غدد لنفاوی به کالیفرنیا سفر کرد. او به مداخلات آمریکا در جنگ ویتنام و شیلی انتقاد میکرد و بهرغم این انتقادها، بیل کلینتون و فرانسوا میتران رؤسای جمهور پیشین آمریکا و فرانسه از جمله دوستان گابریل گارسیا مارکز بودند.
مارکز در سال ۱۹۹۹ به عنوان مَردِ سال آمریکای لاتین شناخته شد و در سال ۲۰۰۰ مردم کلمبیا با ارسال طومارهایی خواستار پذیرش ریاست جمهوری کلمبیا توسط مارکز بودند که وی نپذیرفت. در سالهای پایانی زندگی و به مرور زمان، خلاقیت و توان نویسندگی مارکز رو به کاهش گذاشت. او برای نوشتن کتابِ «خاطرات روسپیان غمگین من» در سال ۲۰۰۴ حدود ده سال وقت صرف کرد. او در ژانویه سال ۲۰۰۶ اعلام کرد که دیگر تمایل به نوشتن را از دست دادهاست. میراث او مجموعه بزرگی از کتابهای داستانی و غیرداستانی است که با پیوند دادن افسانه و تاریخ در آن هر چیز ممکن و باورکردنی مینماید. همه داستانهای وی به گونهای نوشته شدهاند که از نظر گوناگونی و جاذبه غریبشان فقط میتوان آنها را با کارناوالهای آمریکای جنوبی مقایسه کرد.مارکز در کتابهای خود به بررسی نظامهای وحشت و ترور و توصیف کامل حکومتهایی میپردازد که برای زندگی و حرمت شهروندان هیچ ارزشی قائل نیستند. او تلاش میکند درد و رنج قربانیان دیکتاتوری را شرح دهد. اما هرگز نمیتواند وحشت واقعی قربانیان را نشان دهد.
راز ماندگاری و مجبوبیت و جذابیت کتابِ «صد سال تنهایی» در این است که مارکز خوب مینویسد و چموخمِ قصهگویی را خوب بلد است. او مثل مادربزرگهای قصهگو دهان گرمی در قصهگویی دارد و خودش گفته است که قصههایی که مادربزرگش برایش تعریف میکرده بسیار در پرورش استعداد نویسندگیاش اثر داشتهاند و در نوشتن «صد سال تنهایی» روش قصهگویی مادربزرگش را به کار برده است. اما مادربزرگ تنها عامل پرورش استعداد نویسندگی مارکز نبوده است. هنر نویسندگی مارکز ماحصلِ حفاریهای او در معادن ادبیات شفاهی و مکتوب و فرهنگ و آداب و رسوم و اسطورهها و سنتها و باورهای امریکای لاتینی و دستیابی به سرمایههای ادبی و فرهنگی و تاریخیای است که لایهبهلایه در طول قرنها برهم انباشته شدهاند. مارکز به رگههایی ناب از این معادن دست یافته و قیمتیترین ذخایر را از آنها استخراج کرده و از آمیزش آنها ترکیبی جادویی پدید آورده که اوج آن را در کتابِ «صد سال تنهایی» میبینیم. خولیو کورتاسار، دیگر نویسنده بزرگ عصر شکوفایی ادبیات امریکای لاتین، معتقد است که در «صد سال تنهایی» انواع و اقسام گونههای قصهپردازی، از قصههای «هزار و یک شب» گرفته تا قصههای فاکنر و کنراد و استیونسن و رمانهای سلحشوری و «بسا چیزهای دیگری»، از جمله سینمای سوررئالیستی لوئیس بونوئل، «به یاری اصالت تکاندهنده گارسیا مارکز میشتابند». بله، چون نیک بنگریم اینها همه را در «صد سال تنهایی» میبینیم اما نه بهصورت تقلیدی و دسته دوم، بلکه بهگونهای که انگار مارکز همۀ اینها را از نو آفریده و در ترکیبی بدیع ارائه داده است.
خلاصه فصلهای 1 و 2
طی نخستین سالهای پس از بنیانگــذاری دهکده «ماکوندو[11]» در ماه مارس، کولیها با اختراعات تازه و شگفت انگیز خود مانند آهنربا، تلسکوپ و ذرهبین وارد میشدند. «خوزه آرکادیو بوئندیا[12]» بنیانگذار مورد احترام دهکده، به شدت زیر تأثیر این نوآوریها قرار میگرفت و سعی میکرد از آنها به عنوان ابزارِ کسبِ درآمد و پیشرفت استفاده کند.
او از همسر دلبندِ خود، «اورسولا ایگوآران[13]»، خواست که در الگوبرداری و ساخت این اختراعات تازه از نظر مالی به او کمک کند و چون با «مِلکیادس[14]»، رئیسِ کولیها، دوست شد و با خود قرار گذاشت که خودش را وقفِ دانش و مطالعه علمی کند. او شروع به مطالعه و انجام آزمایشات کیمیاگری و ستارهشناسی کرد و به گونهای فزاینده از خانواده و اهالی دهکده گوشه گرفت. کشف بزرگ او این بود که زمین ِگرد است. این اندازه کار و گوشه نشینی، باعث شد که همه مردم دهکده نگران تندرستی او شوند.
«خوزه آرکادیو بوئندیا»، بنیانگذار ماکوندو و مهمترین شهروند به شمار می رفت. او بر احداث دهکده و این که زندگی چگونه باید سر و صورت بگیرد، نظارت میکرد. این دهکده، جایی رؤیایی و جادویی بود. جایی که هیچ کس از سی سال بیشتر نداشت و کسی در آن نمی مرد. بنابراین وسواسِ «خوزه آرکادیو بوئندیا» برای پیشرفت، بر تمامی جوانبِ دهکده تأثیر میگذاشت.
تصمیم او این بود که کاری کند که ماکوندو با جهان بیرون پیوند داشته باشد و به همین دلیل، شتاب داشت که راهی به دریا بیابد. مردان دهکده در حال راهپیمایی و گذر از باتلاقها و کشف مناطق تازه در میان دیگر چیزها، سپری زنگ زده متعلق به قرن پانزدهم و یک کشتی بادبانی اسپانیایی ویران شده یافتند. اما این مردان سرانجام راهی به دریا نیافتند و خوزه به آنان گفت که به خانه خود برگردند و اعلام داشت که «ماکوندو» از هر طرف در محاصره ی آب است. سپس بر آن شد که دهکده را به جایی منتقل کند که کمتر از دیگر جاهای دنیا جدا باشد اما «اورسولا» با زیرکی و به صورت هدفمند، تخمِ مخالفت را در میان زنان دهکده پاشید و شوهر را مجبور کرد که از نقشه خود دست بکشد.
بنابراین خوزه ناگزیر شد به دو پسر خود روی بیاورد. «خوزه آرکادیو»، پسر بزرگ تر که همان قدرت پدر را داشت اما فاقد قدرت تخیل بود و دیگری، «آئورلیانوی» اسرارآمیز بود که وقتی بالغ شد به نام «سرهنگ آئورلیانو بوئندیا» معروف شد. پدر به آن دو آموزش می داد و در مـاه مارس آنان را با خود به بازار مکاره کولی ها برد. جایی که هر سه شان برای نخستین بار، یخ را دیدند.
فصل دوم کتابِ «صد سال تنهایی»، با روایتِ داستانِ تأسیس ماکوندو آغاز میشود. «خوزه آرکادیو بوئندیا» و «اورسولا»، پسرخاله و دختر خاله خوشبخت دهکدهاند. وقتی آن دو ازدواج میکنند، «اورسولا» میترسد که نکند بچهشان ناقصالخلقه متولد شود، زیرا فرزندشان، نتیجه ازدواج با محارم خواهد بود. «اورسولا» در این خصوص به شدت نگران است زیرا خالهاش هم با عمویش «خوزه آرکادیو بوئندیا» ازدواج کرده بود و فرزند بدبختشان با دم خوک متولد شده بود. به همین دلیل، «اورسولا» کمربند عفت میپوشید تا مانع از همخوابی شوهرش با او شود و این، در حالی است که مردم دهکده خوزه آرکادیو را دست میانداختند. یکی از این روستاییان، «پرودنسیو آگیلار[15]» است که پس از جنگ خروس هایشان، او را به صفتِ نامردی منسوب میکند. «خوزه آرکادیو بوئندیا» با او دوئل کرده و او را با نیزهای میکشد. سپس به خانه رفته به «اورسولا» میگوید که باید کمربندِ عفتش را کنار بگذارد. پس از گذشتِ چند ماه سرخوشی، «اورسولا» روحِ «پرودنسیو آگیلار» را میبیند و آشکار میشود که روحِ مقتول بیگناه، پیوسته میان آن دو تن در رفت و آمد است. «خوزه آرکادیو» برای چیرگی بر عذاب وجدان خود و آرامش روح «پرودنسیو» همسرش را قانع میکند که باید از دهکده بروند. گروه کوچکی انتخاب میشوند تا با «خوزه آرکادیو» بروند و سرانجام پس از چهارده ماه سرگردانی، ماکوندو را بنیان میگذارند.
«خوزه آرکادیو بوئندیا» پس از مشاهده یخ، آرزو میکند که معنی آیینهها را بفهمد. او در این حال به اتفاق پسر جوان کوچکترش، «آئورلیانو»، شروع به مطالعه بیشتر میکند. «خوزه آرکادیو» در این هنگام به یک جوان خودساخته استثنایی تبدیل شده و «پیلار ترنرا[16]» فالگیر دهکده، تحت تأثیر قد و قامت او قرار میگیرد و او را می فریبد. آن دو عاشق هم میشوند اما چون خوزه آرکادیو میفهمد که از او دارد صاحب بچه میشود، وحشت میکند. کولیها باز میگردند. خوزه آرکادیو به بازار مکاره آنان میرود و دختر جوانی را میبیند و بعد از برقراری رابطه جنسی با دخترک، دل دادن به او داده و با کولیها همراه شده و از دهکده فرار میکند. «اورسولا» با نگرانی تمام او را دنبال میکند و نوزاد دختر خود، «آمارانتا[17]»، را تنها میگذارد. در این حال، «خوزه آرکادیو بوئندیا» و «آئورلیانو» از «آمارانتا» و خانه نگهداری میکنند تا این که «اورسولا» برگردد. «اورسولا» پنج ماه بعد برمیگردد. او پسرش را نیافته اما یک مسیر دو روزه راه را از طریق باتلاقها کشف میکند که «ماکوندو» را به جهان بیرون پیوند میدهد.
تحلیل دو فصل 1 و 2
شیوههای متفاوتی برای تحلیل کتابِ «صد سال تنهایی» وجود دارد زیرا گارسیا مارکز با نگاهی چند وجهی این کتاب را نوشته است. در این دو فصل، مهم این است که یکی از این برداشتها که اشاره به «کتاب مقدس تورات» دارد، مورد تجزیه و تحلیل قرار گیرد و دقت شود که گارسیا مارکز در رهیافت روایت خود، به این کتاب نظر دارد.
منتقدان میگویند که این کتاب، تقلیدی از نخستین بخشِ کتاب مقدس و تأکیدی بر «سفر پیدایش» یا کتاب تکوین[18] است. دقت شود که در مهمترین بخش فصل اول، راوی میگوید:
«جهان چنان تازه و بکر بود که بسیاری از چیزها هنوز نامی نداشتند»
این جمله اشارهای آشکار به این عبارت از «کتاب مقدس» است که در آغاز خلقت «خداوند پیش از همه جهان را میآفریند و سپس چیزهایی را که جهان از آن پر میشود.»
ماکوندو نیز وصفِ دهکدهای شبیه «باغ عدن» است که هرکه در آن هستی یابد، نه پیر میشود نه میمیرد. بنیانگذاران این دهکده، «خوزه آرکادیو بوئندیا» و «اورسولا ایگوآران»، آشکارا نمونههایی از «آدم» و «حوا» هستند. توازی میانِ زوجِ بنیانگذار با رنگ و بوی آشکارتری در دومین فصل کتاب، هنگامی که راوی به عقب بازمیگردد، مشخص میشود. «خوزه آرکادیو بوئندیا» و «اورسولا ایگوآران»، مانند «آدم» و «حوا» به خاطر جنایتی که مرتکب میشوند، از خانه خود رانده و گرفتار سرگردانی میشوند. جنایت، کشتن «پرودنسیو آگیلار» است. به واقع، مشابهت بین «کتاب تکوین» و نخستین فصلهای کتابِ «صد سال تنهایی»، به اندازهای زیاد است که منتقدی به نام “هارولد بلوم[19] به این کتاب، عنوان دومی به نام «کتاب ماکوندو» را میدهد.
«آرکادیو بوئندیا» که پیوسته دغدغه دانش و پیشرفت دارد، به واقع همان علایق «آدم» و «حوا» را دارد که باعث بیرون شدن آن دو از ساحَت «بهشت» میشود. همانگونه که خواهیم دید، همان علایق هم باعث از میان رفتن «خوزه آرکادیو بوئندیا» میشود.
پس از پرداختن به تفسیر کتاب بر پریایه کتاب مقدس، باید به عنوان اثر هم نظر داشت. بسیاری از منتقدان کوشیدهاند صد سالی را که در عنوان کتاب وجود دارد را به منزله تأییدی بر رخدادهای کتاب بدانند اما رجینا جیمز[20] عنوان نموده که آنچه از انواع تاریخ در کتابّ «صد سال تنهایی» به آن اشاره شده، ربطی به صد سال ندارد. یک دلیل برای اثبات این نکته، کاربرد آگاهانه و ناظر به تاریخهای اغراق آمیز است که در ادامه به آن پرداخته خواهد شد.
یکی از مهم ترین دلایل، این است که هدف گارسیا مارکز از عنوان صد سال، اراده یک چرخه[21] زمانی و نمادی عددی در سنّت کتاب مقدس است. نویسنده درست مانند کتاب مقدس، شمارههای خاصی را به کار میبرد که معرف مفاهیم و دورههای زمانی است. مانند شمارههای «سه» و «هفت» که معرف کمال است و به معنی شمارههای واقعیاستفاده نشده است. بنابراین صد سال تنهایی عنوانی به جای چرخه زمان مکرر، استفاده شده است.
مارکز برای این که کتابش حاوی جهان گسترده حماسی باشد، آن را به صورت وقایع نگاری، تاریخی وروایتگری خاصی نقل میکند. هیچ گونه «رخداد» مرکزی یا «شخصیت» مرکزی در کتاب وجود ندارد. مارکز راویانی را خلق کرده که کمترین گفت و گو را داشته باشند. گسترش «پیرنگ» که بر پایه تولد، بلوغ و زوال خانواده بوئندیا و دهکدهشان، ماکوندو، استوار است، با لحنی با هیجان و شورانگیز به پیش میرود و راوی همه رخدادها را از خیالبافانهترین تا قابل لمسترین آنها را با لحنی خنثی و غیرجانبدارانه روایت میکند. مارکز بدین روش به خواننده اجازه میدهد تا بفهمد که چرا «خوزه آرکادیو بوئندیا» و پسرانش این اندازه به بهانه دیدن یخ، بیش از آنچه جذب قالیچه پرنده شوند، تحتِ تأثیر مشاهده و لمس یخ در بازار مکاره کولیها شدهاند.
همچنین، تاریخ تنهایی، گونهای تلفیقِ آگاهانه است. پیشرفتِ زمان در این کتاب در قیاس با سایر کتابها، متفاوتتر است. داستان از همان جمله اول که می خواهد ناظر به آینده باشد، ناگهان به گذشته باز میگردد و خواننده بر این نکته واقف است که زمان در «ماکوندو» اصلا ً به صورت منظم به جلو نمیرود. این شگردِ روایی به مارکز اجازه داده که احساسِ فولکلوریکِ روایت شفاهی را حفظ کند که مضمون بسیار مهمی در این کتاب است.
خلاصه فصلهای 3 و 4
پس از این که «اورسولا ایگوآرا» مسیر تازهای را به سوی تمدن کشف میکند، دهکده توسعه پیدا کرده و ساکنان تازهای در آن جا اقامت میکنند. «خوزه آرکادیو بوئندیا» موقعیت اجتماعی خود را به عنوان مهمترین شهروند به دست آورده و ساکنان تازه شهر در نقشهکشی برای شهر، به او به چشم راهنما و طرف مشورت نگاه میکنند.
در این حال، او بر توسعه شهر نظارت میکند و خانوادهاش هم در حال افزایش هستند. «پیلار ترنرا» از «آرکادیو» بچهدار میشود. عضو تازه خانواده، دختر یتیمی با نام ربهکا با یک رابطه فامیلی دور وارد شهر میشود و خلق و خوی عجیبی دارد. از جمله استخوانهای پدر و مادر مرده خود را در کیفی نگه میدارد. «بوئندیاها» با وجودهمه دشواریها، از او نگهداری میکنند و میکوشند عادت او را به خوردن خاک و گچ از سرش به در کنند.
ربهکا با خود بیماری بیخوابی به شهر میآورد. این بیماری باعث میشود که افراد بی آن که دردی بکشند، نتوانند بخوابند و در نتیجه به دلیل عدم خوابِ کافی، حافظه خود را از دست میدهند. شیوع این بیماری باعث شود که «آئورلیانو» به کمک «خوزه آرکادیو بوئندیا» هر چیزی را در خانه و حتی در شهر، برچسب بزنند تا مشخص و شناخته شود. این بیماری ادامه دارد تا وقتی که «ِملکیادس» با دسته کولیها بر میگردد. او بسیار سالخورده است و به نظر میرسد که از جهان مردگان بازگشته است. او ادعا میکند خیلی تنها بوده و بارها مرده است. او نه تنها درمان طاعون بیخوابی را با خود میآورد، بلکه اختراع تازه و معجزه آمیزی با خود آورده که همان دستگاه عکسبرداری است. بوئندیا و خانواده اش، نخستین کسانی هستند که دارای چنین دستگاهی میشوند و «خوزه آرکادیو بوئندیا» برای این که اظهار وجود کند، همه دغدغه اش این است که تنها عکاس شهر باشد.
در این حال، «آئورلیانو بوئندیا» بدون این که با زنی آشنا شده باشد، برای خودش مردی شده است. با آن که مردم شهر از پیش، برای او حرفهایی درآورده اند، او فقط به این قانع است که وقتش را به تنهایی بگذراند و خود را در آزمایشگاه کیمیاگری «خوزه آرکادیو بوئندیا» حبس کند. جایی که سرانجام به یک زرگر حرفهای تبدیل میشود. او در همه کارهایی که «ِملکیادس» انجام میدهد، شریک او است. «مِلکیادس» با خانواده بوئندیا زندگی می کند و وقت خود را با نوشتن پیشگوییهایش بر روی کتیبههای اسرارآمیزی میگذراند.
«اورسولا» که سرسختانه مشغولِ پختن شیرینی و فروش آن شده است یک روز متوجه می شود که خانه پر از کودکان بزرگ شده است. او درمییابد که آنان ازدواج کردهاند و ممکن است به خاطر تنگی محیط و فضای لازم برای زندگی، از این خانه بروند. بنابراین امر توسعه خانه و ساخت و ساز اتاقهای متعدد را به عهده میگیرد. ضمن انجام کارِ ساخت و ساز، او نامهای از کلانتر تازه واردی را دریافت میکند که به عنوان نماینده دولت مرکزی دارد وارد شهر میشود. در این نامه نیز اعلام شده که خانههای همه مردم شهر باید به رنگ آبی زده شوند که نشان حزب حاکمِ محافظهکار است. «خوزه آرکادیو بوئندیا»، این نماینده دولت مرکزی را با خشم تمام از شهر بیرون میکند. کلانتر منصوب شده از طرف دولت دوباره بازمیگردد. با خانواده و افرادِ مسلح وارد شهر میشود. ناگزیر «خوزه آرکادیو»، «دون آپولینار موسکوته[22]» را مجبور میکند که تابع قوانین قدیمِ «ماکوندو» باشد. بدین ترتیب، کلانتر منصوب دولت بیهیچ قدرتی به اتفاق همسر و هفت دخترش در شهر مستقر میشود. «آئورلیانو» به شدت عاشق جوان ترین دختر کلانتر به نام «ِرمدیوس[23]» میشود که دختر بچهای نه ساله است. با این همه «آئورلیانو» با «پیلار ترنرا» همخوابه میشود، زیرا این زن پیوسته پنهان از شوهر خود، او را نوازش و ترغیب میکند.« پیلار ترنرا» از راه همدلی، رابط بین او و دخترک میشود. در نتیجه، ترتیبی میدهد تا هنگامی که «رمدیوس» به سنِ بلوغ رسید، با «آئورلیانو بوئندیا» ازدواج کند.
در این بین،«آمارانتا» و «ربهکا» هر دو عاشق «پیترو کرسپی[24]»، جوان ایتالیایی، میشوند که به خانه آنان آمده تا پیانویی را نصب و راهاندازی کند. این علاقه و عشق تشدید میشود و هر دو را بیمار میکند. ربکا حتی به عادت کودکی خود بر میگردد و شروع به خوردنِ خاک میکند. «کرسپی» به عشق «ربهکا» پاسخ مثبت میدهد. هنگامیکه قرار میشود که «ربهکا» با «کرسپی» ازدواج کند، «آمارانتا» با جدیت و عزمی راسخ میگوید این کار وقتی انجام گیرد که از روی نعش او بگذرند.
در این گیرودار، «ِملکیادس» کولی میمیرد. او اولین فردی است که در «ماکوندو» میمیرد و هنوز در این شهر، گورستانی هم نیست. همان طور که او وصیت کرده بود، «خوزه آرکادیو بوئندیا» به مدت دو روز جسد «مِلکیادس» را تحتِ دود جیوه قرار میدهد. طرحی برای سنگِ قبرش ایجاد میکنند و تنها نامِ «مِلکیادس» را روی آن مینویسند. پس از گذشت چند روز از عزاداری، اهلِ خانه راضی و آرام به نظر میرسند. «آئورلیانو» و «رمدیوس» به هم نزدیکتر می شوند و «آئورلیانو» چند ساعت از روز را صرف آموزشِ خواندن و مطالعه «رمدیوس» میکند و از عروسی آینده خود خوشحال است. ارتباط و تعاملِ «ربهکا» و «کرسپی» گرمتر میشود. به خاطر رفتار شایسته «خوزه آرکادیو بوئندیا» روحِ سرگردانِ «پرودنسیو آگیلار» مقتول هم آرامش مییابد. «خوزه آرکادیو بوئندیا» پس از ناکامی در به دست آوردن یک طرح عکاسی، خود را درگیر اجرای قانون آونگ بر پدیدهای دیگر میکند. این آخرین آرزو، او را از نظر ذهنی و روانی ناتوان ساخته و پس از مشاهده شبح «پرودنسیو آگیلار» و برقراری رابطه با آن مقتول، دیوانه میشود. آزمایشگاه خود را ویران کرده و سعی میکند آن را به همراه خانه بسوزاند. بیست مرد، او را مهار میکنند و با طناب به درختی می بندند. «اورسولا» برایش سایهبانی میسازد تا نور آفتاب، گرما، باد و باران به او آسیبی نرسانند.
تحلیل دو فصل 3 و 4
برای خواننده، تصویر ذهنی فصل چهارم که «خوزه آرکادیو بوئندیا» را تحقیر شده و شکست خورده و بسته به درخت میبیند، تصویری دردناک و ناگوار است. همین تصویر هم یادآورِ مضامینی از کتاب مقدس است. درختی که او به آن بسته میشود، همان «درخت معرفت[25]» تورات است. درختی که خوردن از میوه آن برای «آدم» و حوّا» ممنوع شده بود و خوردن آن باعث هبوط آن دو از «باغ بهشت» گردید. «خوزه آرکادیو بوئندیا» نیز مانند آن دو، از مرزهای انسانی خود فراتر رفته و خواهان برخورداری از معرفت شده است. خانواده او نیز چون خودش، از بهشت برین بیرون رانده میشوند و گرفتارِ بلای بیخوابی و فراموشی از یک سو و سپس، آمدن کلانتر و پیشگویی طنزگونه دخالت دولت در امور مردم شهر از سوی دیگر، میشوند. کتابِ «صد سال تنهایی» تا اندازه زیادی بیانگر شکست آدمی در برقراری ارتباط با دیگری و مراقبت کسی از دیگری است همچنان که در مورد خانواده «بوئندیا» قابل مشاهده است.
طبیعتاً مضمون ناگوار «تنهایی» مطرح میشود که مضمونِ محوری مارکز است. دقت شود که جهان «تنهایی» غالباً در سرتاسر متنِ کتاب «صد سال تنهایی» پدیدار میشود و در مواردی نادر نیز باعث تعجب و شگفتی میشود. هدفِ مارکز از این مضمون، برجستهسازی اهمیتِ «تنهایی» در کتاباش است. تا اندازهای، «تنهایی» میتواند چیزی پسندیده و مایه تندرستی به شمار بیاید، زیرا به موازات توسعه شهرک، جنبههای هراسانگیز تمدن وارد «ماکوندو» میشود. این جنبهها شامل نظمِ حاکمیتی که محتوایی پوچ دارد و به وجود آمدن فحشا در شهر میباشد. این «تنهایی» در خود اشخاص هم نمود پیدا میکند. مطمئنا ً «آئورلیانو» و «مِلکیادس» بهترین نمونه بر وجود این گونه «تنهایی» در کتابِ مارکز میباشند. با این همه، تنهایی خانواده «بوئندیا»، تباه کننده است. مواردی که باعث شکست این خانواده در برقراری ارتباط و دور شدن از بقیه مردم جهان است در فصلهای بعدی تبیین خواهد شد.
یاوهگویی «خوزه آرکادیو بوئندیا» با حرف زدن با زبانی بیگانه در پایان فصل چهارم و به کارگیری برچسب در طی طاعون بیخوابی و فراموشی، نشان میدهد که مارکز میخواهد فقدانِ ارتباط با دیگران را از راه گذاشتن زبانی بر زبان شخصیت کتابش، نشان دهد که برای کسی قابل فهم نیست. علت این است که انسان برای برخورداری از استمرارِ خاطره، تنها به زبان میتواند اعتماد و اتکا کند اما وقتی هیچ یک از انسانها دیگر نمی تواند از راه زبان با دیگران هم حرف بزند، هر اتفاقی میتواند رخ دهد.
این نکات کلیدی به ویژه برای مارکز و تاریخ آمریکای لاتین حیاتی است زیرا این تاریخ در کتابهای درسی به هنگامی که مارکز نوجوانی بیش نبوده، تحریف شده است. نویسنده یک بار دیگر در فصلهای بعدی کتاب به همین نکته باز میگردد و آن، هنگامی است که دولت، وقوع هرگونه ناآرامی مربوط به شرکت موز را قویاً تکذیب میکند.
خلاصه فصلهای 5 و 6
به محض آن که «رمدیوس» به سن بلوغ میرسد و دیگر عادتهای کودکانهای مانند خیس کردن خود را در رختخواب پشت سر میگذارد، با «آئورلیانو» ازدواج میکند. «رمدیوس» نشان میدهد که نسبت به دیگران برتری و احساس مسئولیت بیشتری دارد که از سن و سال او بعید است. او مراقبِ «خوزه آرکادیو بوئندیا» بسته شده به درخت است و مشاجرات میان «ربهکا» و «آمارانتا» را تعدیل میکند و در همان حال از «آئورلیانو خوزه»، پسر نامشروع «خوزه آرکادیو» و «پیلار ترنرا» مراقبت میکند. خانواده بوئندیا با وجود او به هیجان میآیند و «آئورلیانو» با وجودِ «رمدیوس» دلیلی برای زندگی مییابد.
فاجعه وحشتناک با مرگ «رمدیوس» آغاز میشود و او ناگهان به خاطر بیماری مزمن معده و در حالی که دوقلویی در شکم دارد، فوت میکند. ضایعه مرگ «رمدیوس»، اهل خانه را به عزاداری بلند مدتی مینشاند. ازدواج «ربهکا» با «پیترو کرسپی» برای مدت نامعلومی به تأخیر میافتد که قبلاً با توجه به پیشنهاد «آمارانتا» مبنی بر این که ازدواج «ربهکا» نخستین رخداد پس از افتتاح اولین کلیسای «ماکوندو» باشد، به بعد موکول شده بود. ساختمان کلیسا پس از اعجاز کذایی که پدر «نیکانور» به اندازه چند اینچ از سطح زمین بالا رفت، سرانجام به پایان رسید. روحیه «ربهکا» با این مرگ فاجعه بار و تأخیر عروسیاش، خرابتر شد.
با بازگشت «خوزه آرکادیو»، بزرگ ترین پسر «خوزه آرکادیو بوئندیا» و «اورسولا»، رنجهای ربکا به صورت عجیبی به پایان رسید. «خوزه آرکادیو» آنچنان در خانه شلنگ تخته میکرد و با تمام نیرو راه میرفت به صورتی که خانه به لرزه میافتاد و همه فکر میکردند که زمین لرزهای رخ داده که دارد خانه را درهم میریزد. او با آن هیکل تنومندش که سرتا پا با خالکوبی پوشیده شده بود و خودش که فاقد هر گونه فضیلتی بود، سی و پنج بار با کشتی دور دنیا را گشته بود و با آن جاذبه های جنسی عجیبش، به زنان «ماکوندو» فخر میفروخت. گرچه بقیه اعضاء خانواده او را به خاطر آن شکل و شمایل و رفتارِ نامطبوعش از خود راندند، اما «ربهکا» زیر تأثیر شخصیت مخرب او قرار گرفت. آن دو که جاذبههای جنسی وحشیانهای داشتند، سه روز پس از آن که «خوزه آرکادیو» تصمیم خود را مبنی بر ازدواج با «ربهکا» به «پیترو کرسپی» اعلام نمود، با هم ازدواج کردند. «اورسولا» با نفرت، آمدن «خوزه آرکادیو» را به خانه ممنوع کرد. «پیترو» با این که او را تحقیر میکرد، برای حفظ آبروی خود، به «آمارانتا» اظهارعشق کرد.
پس از مرگ «رمدیوس»، «آئورلیانو» خود را از هرگونه ارتباط با زنان کنار کشید. او همچنان به بازی دومینیو با پدرِ «رمدیوس» یعنی «دون آپولینار موسکوته» ادامه داد و از همین طریق بود که به تدریج وارد بازی احزاب سیاسی حاکم گردید. حزب محافظهکاران که موسکوته نمایندهاش بود و حزب لیبرالها که خود طرفدارش شد. «آئورلیانو» پس از مشاهده تقلب انتخاباتی محافظهکاران، به دوستان خود گفت که طرفدار لیبرالها شده است. لیبرالها او را با یک آزمون پزشکی و از راه تلقین، به خشونت سیاسی برانگیختند. با شیوع پیدا کردن جنگ، ارتش محافظهکار، «ماکوندو» را اشغال کرد. «آئورلیانو» خشونت و ستم را احساس کرد. بنابراین رهبری بیست و یک جوان ناراضی را برای مبارزه با ارتش متجاوز به عهده گرفت. آنان در این جنگ پیروز شدند و به رهبری «آئورلیانو»، به ارتش آزادیخواهان پیوستند. «آئورلیانو» پیش از رفتن از «ماکوندو» که اکنون به «سرهنگ آئورلیانو بوئندیا» معروف شده بود، سررشته امور و اداره «ماکوندو» را به «آرکادیو» واگذار کرد.
در این حین، کارِ عشق و عاشقی میان «آمارانتا» و «پیترو کرسپی» بالا گرفت. آن دو خوشحال به نظر میرسیدند و همه انتظار داشتند که به زودی با هم ازدواج کنند. اما وقتی «کرسپی» به او پیشنهاد ازدواج داد، «آمارانتا» نپذیرفت و با خشونت او را از خود راند. «کرسپی» در عین ناامیدی، سعی کرد به روشهای مختلف «آمارانتا» را بر سر مِهر بیاورد اما او حتی از حرف زدن با «کرسپی» هم خودداری کرد. «کرسپی» در اوج ناامیدی خودکشی میکند و «آمارانتا» هراسان از آنچه کرده، دست خود را میسوزاند و آن را با باندی میبندد و تا پایان زندگی همچنان باندپیچی باقی میماند.
«آرکادیو» با توجه به تفسیر شخص خودش از قدرت، به هنگام اداره «ماکوندو»، دستورهایی صادر میکند که توجیه و دلیلی ندارد و بیانگر این است که از رسیدن به قدرت، سرمست است. او اجازه میدهد که «خوزه آرکادیو» زمینهای همسایگانش را غصب کند، کاری که باعث سرشکستگی «اورسولا» میشود. او با یک دختر به نام «سانتا سوفیا د لا پیه داد[26]» سَر و سِری پیدا میکند و از او صاحب دختری میشود. اما دوره قدرت وقتی به سر میرسد که لیبرالها در جنگ شکست میخورند و ارتش محافظهکاران، ماکوندو را تصرف و او را به اعدام محکوم میکنند. او وصیت میکند که اسم دخترش را «اورسولا» و نام بچهای را که در شکمِ «سانتا سوفیا د لا پیه داد» دارد، «خوزه آرکادیو» بگذارند.
تحلیل دو فصل 5 و 6
در این دو فصل از کتاب، مارکز مضمون مهمی را انتخاب کرده که آن را در تمامی کتاب گسترش میدهد و آن، طرح خشونت سیاسی در آمریکای لاتین است. در کتابِ «صد سال تنهایی»، مسائل سیاسی ناگزیر با خشونت همراه میشود و تا اندازه زیادی بیانگر احساسِ مارکز به معنی اخص و تاریخ آمریکای لاتین به معنی اعم است.
این مضمون به دلایل متعدد، حیاتی است و مابقی کتاب بدون این مضمون، طنزآمیز مینماید. البته برخی از منتقدان این مسئله را قبول نداشته و کتابِ «صد سال تنهایی» را هیاهویی در باره شخصیتهایی شگفت انگیز و اغراق شده توصیف کردهاند. با این وجود، آنچه مارکز نوشته نه تنها حاوی تاریخ سیاسی آمریکای لاتین به صورتی جِدی و تراژیک است بلکه این کتاب، به مارکز اجازه میدهد که میانِ عناصر فانتزی که دربرگیرنده بخش زیادی از کتاب است و عنصر رئالیستی که غالباً بیش از عناصری خیالپردازنه از نوع کرامات کشیشان و کارهای کولیها است و باعث معروفیت کتاب میشود، پیوندی ایجاد کند.
اصولاً مارکز به مقایسه میان واقعیت مانند تقلب، نامردی، خشونت، رفتار مستبدانه و آنچه در دنیا غیر واقعی است و در این کتاب مطرح میشود، میپردازد و خواننده را آزاد میگذارد که هر کدام را که میخواهد، باورکند. در عین حال لازم است به اهمیت نقش «تقارن» در فصلهای 4 و 5 اشاره شود. بخش قابل توجهی از روحِ کتابِ «صد سال تنهایی»، از داستانهای سنتی و فولکلوریک ناشی میشود که آن را میتوان در تقارنهایی یافت که در سرتاسر کتاب به چشم میخورند. در پایان فصل 6 «آرکادیو» آرزو میکند که نام پسرش را «خوزه آرکادیو» بگذارند که نام پدربزرگش است و نه نام عمویش. «آرکادیو» آرزو میکند که پسرش شبیه «خوزه آرکادیو بوئندیا» شود. همانی که زیر آن درخت، سیمایی چون دانشمند داشت، نه چون «خوزه آرکادیو» که آدمی منفور و تنومند بود. اما آنچه «آرکادیو» نمیتواند بفهمد، این است که او یعنی «آرکادیو»، پسرِ همان غاصب دراز دست است نه «خوزه آرکادیو بوئندیا». بنابراین پسر او شبیه «خوزه آرکادیو» خواهد شد نه مانند «خوزه آرکادیو بوئندیا». این تقارنِ نامیمون هنگامی پیچیدهتر میشود که نامها مرتب تکرار میشوند و مقصود، بیان ماهیت دَورانی زمان و تاریخ در کتابِ «صد سال تنهایی» است. بوئندیاها باید درحال پیشرفت باشند، اما آنان به سادگی دچار همان اشتباهات گذشتگان خود میشوند. در چنین وضعیتی است که شخصیتهای کتابِ «صد سال تنهایی» آرزو میکنند نقش خوبی داشته باشند و الگویی برای دیگر کودکانشان باشند اما آنان همان نامهایی را دارند که بدترین افراد دودمانشان داشتهاند.
خلاصه فصلهای 7 و 8 و 9
با شکست لیبرالها در ماه می، جنگ به پایان میرسد. «سرهنگ آئورلیانو بوئندیا» و دوست نزدیک نظامیاش، «سرهنگ خرینالدو مارکز[27]» دستگیر و به «ماکوندو» آورده میشوند. «اورسولا» برای ملاقات پسرش به زندان میرود و او را تنهاتر از همیشه و با زخمهایی در زیر بغل میبیند. او محکوم به اعدام شده و حکم باید به وسیله جوخه آتشی اجرا شود که رغبتی به انجام دستور صادره ندارد. به محض این که «سرهنگ آئورلیان» در برابر جوخه آتش قرار میگیرد، به یاد خاطرهاش از مشاهده و لمسِ یخ در دوران کودکی میافتد و منتظر فرمان آتش است که در همان لحظه «خوزه آرکادیو» با گروهی از مردان مسلح سر می رسد. جوخه آتش اسلحههای خود را زمین میگذارند و برای شروع جنگی دیگر به نیروهای سرهنگ میپیوندند تا یکی دیگر از سی و دو قیام خود را رهبری کند. در آغاز مجدد جنگ، یک رشته شکست پیش میآید و «سرهنگ آئورلیانو بوئندیا» مورد نکوهش مقامات رسمی حزب آزادیخواه قرار میگیرد. با این همه پس از سقوط «ریوآچا»، او پیروزیهایی به دست میآورد و پیروزمندانه وارد «ماکوندو» میشود. خانواده بوئندیا با تمامی کودکانش، او را به گرمی در آغوش میکشند. بدبختانه یک تراژدی عجیب و غریب برای خانواده «بوئندیا» رخ میدهد. «خوزه آرکادیو» که از بابت غصب اراضی همشهریانش سود هنگفتی میبرده است، به شیوهای رازآلود کشته میشود. خواننده و مردم شهر نمیفهمند که چه کسی او را کشته است. همسرش، «ربهکا»، در اوج اندوه و پریشانی، درهای خانه را به روی خود میبندد و خود را عملاً زنده به گور میکند.
«سرهنگ آئورلیانو بوئندیا» نیز یک بار تا پای مرگ پیش میرود اما برخلاف «خوزه آرکادیو» از یک ترور نافرجام که استفاده از یک فنجان قهوه زهرآلود بوده، جانِ سالم به در میبرد او سپس متوجه میشود که هیچ کدام از جنگهای او به خاطر یک انگیزه خاص نبوده و تنها به خاطر «غرور» خود میجنگیده است. در نتیجه، تمامی تفکراتش نسبت به جنگ از بین میرود. او مقدماتی فراهم میآورد تا با گروههای متخاصم ارتباط برقرار کند و میکوشد تا به جنگ خاتمه دهد. او در حالی که «سرهنگ خرینالدو مارکز» را به عنوان فرماندار شهر منصوب میکند، از «ماکوندو» خارج میشود.
در این حال و احوال بین «سرهنگ خرینالدو مارکز» و «آمارانتا» احساسات عاشقانه بوجود میآید. با آن که «آمارانتا» چنین احساسی نسبت به او دارد، پیشنهاد ازدواج او را به این بهانه که «پیترو کرسپی» قبلاً از او خواستگاری کرده، رد میکند. با وجود ناخشنودی «آمارانتا» و اصرار سرهنگ خرینالدو مارکز» بر عشق خود، «آمارانتا» از تصمیم خود برنمیگردد. «سرهنگ آئورلیانو بوئندیا» با اعزام یکی از پیکهای خود، پیشگویی مرگ «خوزه آرکادیو بوئندیا» را به «اورسولا» میرساند. «اورسولا» ترتیبی میدهد تا شوهرش از تنه درخت آزاد شده و به اتاق خواب بآورده شود. «خوزه آرکادیو بوئندیا» مابقی عمر خود را با صحبت با روحِ «پرودنسیو آگیلار» میگذراند. او اندکی بعد میمیرد و از آسمان، بارانی از گلهای زرد رنگ بر سَرِ شهرِ «ماکوندو» نازل میشود.
«آئورلیانو خوزه»، پسرِ «سرهنگ آئورلیانو بوئندیا» از «پیلار ترنرا»، به سن بلوغ رسیده است. به خاطر همدلیهایی که با «آمارانتا» داشته، احساس میکند که خیلی به او نزدیک است. «آمارانتا» به او رغبتی ندارد و می کوشد او را منصرف کند. وقتی «آئورلیانو خوزه» فرصت مناسبی پیدا میکند تا از خانه برود، به پدرش، «سرهنگ آئورلیانو بوئندیا» نزدیک میشود که از امضای توافقنامه صلح میان لیبرالها و محافظهکاران خشنود نیست و ترتیبی میدهد تا جنگ به دیگر کشورها کشیده شود.
با خروج «آئورلیانو» از «ماکوندو»، شهر در دستهای ماهرِ شهردارِ تازه اش، «خوزه راکوئل مونکادا[28]» به روزگار طلایی و ایدهآل خود نزدیک میشود. شهردار با وجود وابستگی به محافظهکاران، دوستِ «سرهنگ آئورلیانو بوئندیا» است. هفده پسر نوجوان «سرهنگ آئورلیانو بوئندیا» از هفده زن، به خانه پدری میآیند تا غسل تعمید بشوند. این جوانان درطی جنگهای «سرهنگ آئورلیانو» از هفده زن مختلف متولد شده و تمامی آنها با نامِ «آئورلیانو» شناخته میشوند. «اورسولا» نام همگی آنان را در کتابچهی مینویسد تا وقتی پدرشان برگشت، به او نشان بدهد.
«آئورلیانو خوزه» ارتش را در کشور نیکاراگوآ رها میکند تا با تصمیم پنهان خود برای ازدواج با «آمارانتا» به «ماکوندو» باز گردد. «آمارانتا» ناگهان متوجه موضوع میشود و تلاش میکند تا او را از این کار منصرف کند و در خصوص ازدواج با محارم به «آئورلیانو خوزه» هشدار میدهد. او با رفتارهایی جنونآمیز سراغ عمویش، «خوزه آرکادیو» را میگیرد. سپس یک شب در پی طغیان خود بر علیه محافظهکاران، مورد سوء قصد آنان قرار میگیرد.
«سرهنگ آئورلیانو بوئندیا» به شهر برگشته و ماکوندو را تصرف میکند و اراضی غصبی خوزه آرکادیو بوئندیا را به صاحبان اصلیاش برمیگرداند. او با برخی کارهایش ثابت میکند که این جنگ طولانی، تمام ته مانده دلسوزی و عواطف او را از میان برده و با وجود رابطه پایداری که با شهردار «ماکوندو» یعنی «خوزه راکوئل مونکادا» دارد، او را به مرگ محکوم میکند. متاسفانه اعدام «مونکادا» هم برای سرهنگ و هم برای «ماکوندو» پیامدهای ناگواری به بار میآورد.
«سرهنگ خرینالدومارکز» و «سرهنگ آئورلیانو بوئندیا» باور و ایمان خود را به جنگ از دست دادهاند. آنان درمییابند که هر دو حزب لیبرال و محافظهکار درست به یک اندازه متقلب و بیاعتقاد هستند. «سرهنگ آئورلیانو بوئندیا» از جهان کناره گیری میکند و رفتارش عجیب و غریب میشود. او هیچگونه احساسی نسبت به از یاد بردن خاطراتش ندارد. از خیانت و سازش ارتشِ خود با مخالفان پریشان شده و تنها راه تسلی را در «تنهایی» مییابد و این رغبت به تدریج چنان در او شدت میگیرد که حتی حاضر نیست هیچ فردی از چند متری به او نزدیک شود. در همین حال است که او به فکر اعدام دوست وفادارش، «سرهنگ خرینالدو مارکز» میافتد زیرا دریافته که دوستش چه اندازه از او دور شده است. او با اندکی تردید تصمیم میگیرد به جنگ پایان دهد و ظرف دو سال میان دو حزب، صلح برقرار شود. او نمی تواند با کسی رابطهای عاطفی برقرارکند. او در حالی که با خانواده خود نیز بیگانه شده، اوضاع سیاسی هم او را بیشتر پریشان خاطر میکند. یک بار با شلیک گلولهای به قفسه سینه خود، تصمیم به خودکشی میگیرد. خوشبختانه یا بدبختانه او زنده میماند و اورسولا با شادی بسیار، خانه را برای ورود او و دیگر مهمانان تزیین و آماده میکند.
تحلیل سه فصل 7 و 8 و 9
رِجینا جِینز[29] در کتاب خود[30] مینویسد این روایت کتاب «صد سال تنهایی» تمثیلی از تمدن، به ویژه تمدن یونان است. در آغاز این تمدن به وجود میآید، سپس پیشرفت کشاورزی در آن مطرح میشود، بعد تحقیق علمی و دستاوردهای آن تجربیات علمی «خوزه آرکادیو بوئندیا» همگی نقیضههایی مبنی بر همین مرحله پیشرفت است که پس از آن پیدایش ادبیات (متون رمزآمیز ملکیادس و اشعار آئورلیانو) و در پایان هم جنگ و برپایی امپراتوری پیش از انحطاط آشکار آن صــورت میگیرد که در کتابِ «صد سال تنهایی» بازتاب یافته است. با این که چنین قرائتی رهیافتی ارزشمندی است، مارکز چگونگی خوانش کتاب خود ر ا با یک حرکت دَورانی تاریخی خاص غنیتر میکند که بازتابی از چرخههای تاریخ آمریکای لاتین است. جنگ فرسایشی و پیاپی، بیفایدگی درگیریهای سیاسی و پوچی نهایی پروژههای انقلابی، مضامینی هستند که نه تنها در کتابِ «صد سال تنهایی» بلکه در تاریخ آمریکای لاتین، تکرار میشوند. مارکز از رهگذر تقابل ظهور تمدن یونان کهن با خشونت تحمیل شده بر تمدن آمریکای جنوبی، وارد این گفتمان میان دو تمدن میشود که چرا یک تمدن به پیشرفت خود ادامه میدهد و تمدن دومی از توسعه بازمیماند. افزون بر این، مارکز همین گفتمان را با این فرض مطرح میکند که مردم آمریکای لاتین ترجیح میدادند که کشورهایشان هرگز مورد تصرف اروپاییها قرار نمیگرفت. در این حال بر اثر رشد طبیعی و عادی خود چه بسا بعدها به صورت یک قدرت استعماری در میآمدند، همان گونه که تمدن یونان باستان چنین روندی را طی کرد.
با تلفیق نمودن هر دو خوانش از مقوله تمدن میتوان به خردهگیری از جنگ و خشونت سیاسی پرداخت. باید دقت داشت که در این فصلها نمونههای متعددی از امور با زبان اغراق آمیز یا عواطف از پیش سنجیده ارائه شده است. به باورِ مارکز رخدادهای سیاسی و خشونت، اموری خیالبافانه هستند. نمونه، «سرهنگ آئورلیانو بوئندیا» است. حقیقت این که همدلی خواننده با سرهنگ همان اندازه دشوار است که تحمل کارهایش برای خواننده سخت است. مارکز تصویری از سرهنگ ترسیم میکند که گویا او تمامی خصلتها و خصوصیات انسانی خود را از دست داده است. جنگ آشکارا همه عواطف «سرهنگ آئورلیانو بوئندیا» را تباه کرده است. همان اندازه که جنگ نسبت به او با خشونت و ستمگری رفتار کرده، او هم در قبال دیگران با خشونت و بیمهری برخورد کرده است. جالب این است که فراموش کردن گذشتهها و احساس و عاطفه در قبال دیگران که «سرهنگ آئورلیانو» از آن در رنج است، شباهت زیادی به اهالی ماکوندو در طی دوره طاعون بیخوابی و فراموشی دارد. جنگ و خشونت مردم را از تاریخ غافل ساخت همانگونه که طاعون بیخوابی با مردم چنین کرد.
مارکز مضمون تنهایی را در متعالیترین شکل، در همین فصلها مطرح میکند. «اورسولا»، «آمارانتا»، «آئورلیانو خوزه» و «سرهنگ آئورلیانو بوئندیا» همگی از تنهایی و اندوه متأثر میشوند. آنان به جای این که به جهان بیرون از خود نگاه کنند یا به فکر بهبودِ وضع خانوادگی خود باشند، حلقه ارتباط با خود و دیگران را تنگتر میکنند. ازدواجها درون خانوادگی و در حکم ِزنا با محارم است. آنان به این طریق، خود را از میان بر میدارند. در حالی که «ماکوندو» در حال رسیدن به اوج خوشبختی و تعالی خود است، خــانواده «بوئندیا» به گوشه عزلت خود فرو میروند و در نتیجهن به اعماق تنهایی و زوال سرازیر میشوند که همین خود، بازتابی از زوال «ماکوندو» است.
خلاصه فصلهای 10 و 11
«سانتا سوفیا دِلاپیه داد» صاحب دو فرزند دوقلو به نامهای «خوزه آرکادیو سگوندو» و «آئورلیانو سگوندو» میشود. فرزند دخترش از «آرکادیو»، «رمدیوس» نام دارد و به زودی به نام «رمدیوس خوشگله[31]» معروف خواهد شد. دوقلوها شبیه به هم و در تمام دوران کودکیشان بدجنس هستند. نه تنها آموزگاران و خانواده، بلکه پدر و مادر هم از لودگیشان لذت میبرند. «اورسولا» مرتباً فکر میکند آنان اسم ندارند و دوقلوها را با هم عوضی میگیرد. «خوزه آرکادیو سگوندو» با بزرگتر شدن، لاغر اندام میشود در حالی که «آئورلیانو سگوندو» هیکل بدتراش و ناموزون پدر بزرگهایش را به ارث میبرد. دیگر تفاوتهای میان دو قلوها به تدریج ظاهر میشود. چنین به نظر میرسد که خون به مذاق «خوزه آرکادیو» مزده دارد و از «سرهنگ خرینالدو مارکز» میخواهد اجازه دهد که صحنههای اعدام را از نزدیک ببیند و بعدها خودش خروس جنگی تربیت میکند. «آئورلیانو سگوندو» مفتون و شیفته متون «ملکیادس» میشود و ساعتهای زیادی را در آزمایشگاه قدیمی به سر میبرد. «سرهنگ آئورلیانو بوئندیا» بیش از پیش از دنیا کناره گیری میکند و شروع به ساختن ماهیهای طلایی کوچک میکند.
دو پسرِ دوقلو، هنگامی به هم شبیه میشوند که کاملا ً به سن رشد میرسند و یک زن جوان به نام «پترا کوتس[32]» به دنیای آنها وارد میشود و روابط دو برادر دوقلو به خاطر همخوابگی با «پترا کوتس» طی هفت ماه، آشفته میشود. «آئورلیانو» اولین نفر است که از رابطه مطلع میشود و ترتیبی میدهد تا باز هم زمان خودش تکلیف آنان را روشن کند اما هنگامی که روابط جنسی هر سه نفر از حد و حدود میگذرد، خوزه از سازِ جدایی را کوک میکند و «پترا کوتس»، رفیقه «آئورلیانو» میشود. با توجه به شرایط بوجود آمده، همگی رابطه شکننده خود را با هم حفظ میکنند و در همین حال زاد و ولد حیوانات «آئورلیانو» که بیانگر رابطه جنسی و باروری است، همچنان به طور غیر طبیعی ادامه دارد. در پی افزایش زاد و ولد حیوانات، «آئورلیانو» یکی از توانگرترین مردان شهر میشود. او به همان اندازه که ثروتمند است، میهماننواز هم هست و میهمانیهای خود را در خانه «پترا کوتس» برگزار و خود را غرق در شامپاینی میکند. در این حال، «ماکوندو» هم در خوشبختی فرو می رود و وقتی شهر در ثروت غرق میگردد، اعجازآمیز هم نامیده میشود.
البته اگر با دقت به «ماکوندو» نگاه شود معلوم میشود که شهر چندان هم اعجازآمیز نیست. «خوزه آرکادیو سگوندو» مانند پدر بزرگهای خود وسوسه میشود که «ماکوندو» را از طریق حفر یک کانال در دریا به اقیانوس متصل کند. او به هزینه «آئورلیانو سگوندو» از «ماکوندو» خارج میشود و وقتی که بر میگردد، نخستین و واپسین قایق را در لنگرگاه «ماکوندو» به جایی مهار میکند. «خوزه آرکادیو سگوندو» گروهی از افراد عیاشِ فرانسوی را با خود آورده که خیابان ترکها را قرق و شهر را به یک مجلس شادنوشی بزرگ تبدیل میکنند.
«رمدیوس خوشگله» آن اندازه زیبا است که مردان حاضرند به خاطرش بمیرند، به عنوان ملکه جشنواره زیبایی انتخاب میشود. گرچه «اورسولا» کوشیده بود مانع از رفتن همیشگی او به خیابان شود، مفتون پیشرفت او شده آزادش گذاشته بود، زیرا به نظر او «رمدیوس خوشگله» در این جهان آفریده نشده نبود. «رمدیوس» به همان اندازه که وارسته بود، بیگناه هم به نظر میرسید. یک ملکه رقیب با شمار زیادی از اطرافیانش به جشنواره زیبایی وارد شده و در حالی که وانمود میکنند از سربازان حزب لیبرال هستند، به طرف حاضران شلیک میکنند و چند تن را میکشند. «بوئندیا»، «رمدیوس خوشگله» و ملکه رقیب، «فرناندا دل کارپیو[33]» را از مهلکه به در میبرد. «آئورلیانو سگوندو» پس از دیدن «فرناندا» دیوانهوار عاشق او میشود و او را تا زادگاهش دنبال میکند و سرانجام او را با خود به «ماکوندو» آورده، با او ازدواج میکند.
«فرناندا دل کارپیو» آخرین بازمانده یک خانواده اشرافی است. خانواده او ثروت خود را از دست داده و به «فرناندا» تلقین کرده بودند که او سرانجام ملکه زیبایی خواهد شد. او زنی خونگرم، مظهر پرهیزگاری و مقید به آداب اجتماعی است و با شور و حرارت با «آئورلیانو سگوندو» برخورد میکند. «آئورلیانو سگوندو» با توجه به رفتاری محتاطانه و رعایت تمامی قید و بندهای مذهبی و اجتماعی «فرناندا»، به رابطه خود با «پترا کوتس» ادامه میدهد. در این حال، فرناندا میکوشد امور خانوادهی «بوئندیا» را مطابق همان شیوه خانوادگی روزگار کودکی خودش اداره کند. «فرناندا» بی آن که به مشاجره با «پترا کوتس» بپردازد فقط توانست از «آئورلیانو» قول بگیرد که در رختخواب همخوابهاش یعنی «پترا کوتس» نمیرد. با وجود تدابیر ناشیانه ناشی از تفکرات مذهبی، «فرناندا» و «آئورلیانو» از همان آغاز ازدواجشان دو بچه دارند. یکی «رناتا رمدیوس[34]» ملقب به «مِمِه[35]» و دیگری «خوزه آرکادیو» که برای جلوگیری از اشتباه، او را «خوزه آرکادیای دوم» مینامند. «اورسولا» که دوست داشت در خانواده، دیگر کسی به اسم «خوزه آرکادیو» یا «آئورلیانا» نامگذاری نشود، تنها به این شرط حاضر شد این اسم را روی یکی از بچهها بگذارد که خودش او را بزرگ کند. «فرناندا» آرزو داشت که این پسر، اول کشیش و بعدها پاپ شود.
پس از تولد «مِمِه»، رئیس جمهور به افتخار «سرهنگ آئورلیانو بوئندیا» جشنی برگزار میکند. رئیس جمهور حتی میکوشد او را به نشان لیاقت مفتخر کند اما سرهنگ از قبول آن خودداری میکند و پیغام میفرستد که برای رسیدن به چنین افتخاری لحظهشماری میکند و منتظر فرصتی است تا به طرف رئیس جمهور گلولهای شلیک کند. البته چنین حادثهای برای خانواده «بوئندیا» رخ نمیدهد اما تمامی هفده پسر «سرهنگ آئورلیانو بوئندیا» به طور اسرارآمیزی برای شرکت در جشن به ماکوندو میآیند. آنان پس از سه روز اقامت برمیگردند اما پیش از رفتنشان، «سرهنگ آئورلیانو بوئندیا» به هر کدامشان یک ماهی طلایی میدهد و «آمارانتا» همگی آنان را به مراسم عشای ربانی میبرد. کشیش با خاکستر مخصوصی، صلیبی روی پیشانی هر یک میکشد که هیچ وقت پاک نمیشود.
یکی از پسران «آئورلیانو» به نام «آئورلیانو تریسته» تصمیم میگیرد در شهر بماند تا یک دستگاه کارخانه یخ را احداث و راهاندازی کند. او در حین جست و جو، «ربهکا»، همسر «خوزه آرکادیو»، را پیدا می کند که هنوز زنده و در خانهاش در حال پوسیدن است. پسران دیوانهوار یکی پس از دیگری به خانه «ربهکا» بر میگردند و «آئورلیانو سنتنو» تصمیم میگیرد که در شهر بماند و با «آئورلیانو تریسته» کارکند. وقتی او با ترن زرد رنگ و با کلی سر و صدا ظاهر میشود، اولین خط ارتباطی بین «ماکوندو» و مابقی جهان برقرار میشود.
تحلیل دو فصل 10 و 11
تصور میرود که تنهایی و خودکاوی در خانواده «بوئندیا» جایگاه چشمگیری داشته باشد. «خوزه آرکادیو» شخصیت برجستهای است که ناگهان فکری به ذهنش میرسد و با انجام آن فکر خطر میکند. کودکانی هستند که مرتباً اسم «آئورلیانو سگوندو» و «خوزه آرکادیو» رویشان گذاشته میشود. با این همه، اینان نیز همگی مانند گذشتگان خود هستند و گاه تا حدی هم طنزآمیز به نظر میرسند. حتی بلند شدن فریاد «اورسولا» هم کمکی به او نمیکند.
« من قلباً احساس میکنم که زمان به دور خودش میچرخد و باز به همان نقطه اولش برمیگردد»
زمان همانگونه که «اورسولا» اعلام میکند در سراسر کتابِ «صد سال تنهایی» به جلو نمیرود، بلکه به دور خودش میچرخد. با این چرخشِ زمان، هر نسل تازهای از این خانواده، نشان دهنده گونهای انحطاط در خانواده «بوئندیا» و در شهر «ماکوندو» است. در هر دو مورد، چنین مینماید که رفتار نسل تازه طنزآمیز و مسخره است اما در همان حال تراژیک و سرانجام تنفرآور هم هست.
در مورد شهر، به نظر نمیرسد که وضع بدین منوال باشد. پیشرفت فناوری باید با خود پیشرفت مادی و خوشبختی مادی بیاورد اما فناوری ضرورتاً با پیشرفت مقرون نیست. به عنوان نمونه اهالی شهر گذشته و حافظه تاریخی خود را فراموش کرده اند. هیچ کس به یاد نمی آورد که «خوزه آرکادیو» یک بار سعی کرده راهی به اقیانوس پیدا کند. چندی نمیگذرد که آنان روحیه فزون خواهی و طغیان خود را از دست میدهند. چنان که از لحن راوی بر میآید، «بوئندیاها» روحیه مبارزه طلبی خود را از دست میدهند و مانند خروس جنگیای هستند که عقب نشینی میکنند. «فرناندا دل کارپیو» که دو دستی به آداب و رسوم آبا و اجدادی خود چسبیده است، انتظاراتی دارد که بیانگر جهانی مرده و فرتوت است. فرناندا، بیانگر نیروهای ایستای مذهب سازمان یافته و قراردادی، سرمایه اندوزی، مصرفگرایی و نیروهایی است که «ماکوندو» را در برگرفته و باعث نابودی آن میشود. لازم است بدانیم که تنهایی، با ایمان و اعتقاد مغایرتی ندارد. معجزاتی اتفاق میافتد و قدرت الهی در متاب «صد سال تنهایی» انگیزهای خیرخواهانه دارد. اما کتاب نسبت به کلیسای کاتولیک، پارسایی دروغین و ریاکارانه اعضای وابسته به آن تردیدهایی دارد. «فرناندا» تصویر تمام نمایی از عقیمی و نازایی است و او مثل یک کابوس روی سینه خانواده «بوئندیاها» افتاده است. عشق آزاد به مراتب مفیدتر است و تصادفی نیست که هرگاه «آئورلیانو سگوندو» با سوگلیاش، «پترا کوتس»، همخواب میشود، خیر و برکت و وفور نعمت به سراغ او میآید. آزادی جنسی و عشق آزاد، به پیشرفت و خوشبختی او میانجامد نه فناوری بیگانه.
مارکز در طرح اندیشه زمان در کتابِ «صد سال تنهایی» به شدت مدیون نویسنده آرژانتینی، خورخه لوییس بورخس[36] است. بورخس در آثارش به طرح بینش رادیکالی از زمان و ادبیات پرداخته است. بدین معنی که زمان، تکراری بیپایان است و واقعیت و داستان به سادگی به هم میآمیزند و این که متن هم، همان قرائت خواننده از زندگی است. یقیناً مارکز نیز برای توسعه کتابِ خود خود از مبانی فکری بورخس سود جسته است اما آنچه در کار مارکز جالب است این است که او بورخس را ناگزیر میکند که مفاسد استعمار و چرخههای تباه کننده تاریخ آمریکای لاتین را هم ارزیابی کند. مارکز با استفاده از تفکرات بورخس، میخواهد تنهایی «بوئندیاها» را برجسته کرده و به آن به عنوان چشم اندازی تاریخی نگاه کند که معرف وضعیت کنونی کلمبیا است. مارکز، برخلاف بورخس به ندرت به داوری و تفسیری از استعمار میپردازد، خود به تأثیر استعمار بر روزگار کنونی میپردازد.
خلاصه فصلهای 12 و 13
قطار، فناوری جهان بیرون را با خود به «ماکوندو» میآورد. فیلم، سینما، دستگاه عکسبرداری و فیلمبرداری. شهر نیز به این فناوری تازه به گونهای خاص خود بازتاب نشان میدهد. اکران یک فیلم باعث میشود تماشاگران از خشم صندلیها را بشکنند زیرا هنرپیشهای که با مرگ خود در فیلم اشک همه را درآورده است باز در یک فیلم دیگر پیدایش میشود. اتفاق دیگری که بیش از همه باعث بهت و حیرت همگان میشود، راه افتادن کشت موز در شهر با اغوای یک نفر سفید پوست و سرمایهگذاری بیگانه انجام میشود. بیگانگان شهر را با بالکنهای لوکس و نردههای برقی برای جلوگیری از ورود اهالی مجهز میکنند. آنان وانمود میکنند امکاناتی دارند که سالیان دراز است مشیت خاص الهی به آنان عطا کرده است. آنان باعث تغییر آب و هوای شهر، آوردن ماشین خرمنکوبی و تغییر مسیر رودخانه میشوند. تازه واردان رابطه پایداری میان بازدیدکنندگان به خانه بوئندیاها ایجاد میکنند که بیشتر از همه، باعث حیرت «فرناندا» میشود و موج هیجان و نگرانی بسیاری در شهر به وجود میآید.
تنها «رمدیوس خوشگله» است که خونسرد باقی میماند و خود را در روزگار خوب نوجوانی پنهان و به همان شیوه طفولیت خود رفتار میکند. در خانه، لخت و عریان سرگردان است و وقتی موهای بلندش، مایه دردسر او میشود، موهایش را خیلی کوتاه میکند و وقتی میبیند لباسهایش هم مزاحم او هستند، یک شنل کتانی زبر میپوشد، زیرا لباس زنانه و نیمتنه و کرست را مایه دردسر میداند. تمامی این رفتارهای غیر مرسوم، علاقه مردان را نسبت به او تشدید میکند و مردان میگویند که همان عطر تن او، آنان را به سوی او میکشاند. حداقل کم سه مرد، جان خود را برای تصاحب او از دست میدهند و این، در حالی است که خودش هم از افسون خودش خبر ندارد. تنها عضو این خانواده که متوجه این نکته میشود، «سرهنگ آئورلیانو بوئندیا» است که اعتقاد دارد او خالصترین عضو خانواده است. اندکی نمیگذرد که او به بهشت و آسمان میرود و دیگر باز نمیگردد.
به همان اندازه که بیگانگان اهداف نظام امپریالیستی را دنبال میکنند، از اهالی به عنوان نیروی کار و کسب سود هنگفت خودشان سود میجویند. «سرهنگ آئورلیانو بوئندیا» برای نخستین بار احساس میکند که پایان دادن به جنگ بدون رسیدن به نتیجه نهایی، کار بسیار اشتباهی بوده است. سیاستمداران محافظهکار، خیلی راحت با امپریالیسم کنار میآیند و راههای نفوذ آن را به کشور، هموار میکنند. سرهنگ یک روز در اوج خشم و ناراحتی تهدید میکند که همه هفده پسر خود را مسلح میکند تا خود را از شر بیگانگان آزاد کنند. بی درنگ آدمکشانی ناشناخته شانزده پسر او را به کمک همان نشان خاکستر پیشانی، ترور میکنند و به جست و جوی هفدهمین پسر وی میپردازند. اندوه این فاجعه و مصیبت، «سرهنگ آئورلیانو بوئندیا» را به دیوانگی کور و بیوجهی میکشد. جنونی که در سراسر عمر با او است. او حتی کوششی مذبوحانه برای تشدید جنگ به عمل میآورد و آن را با دوست دیرینش، «سرهنگ خرینالدو مارکز»، در میان میگذارد اما بعدا از آن منصرف میشود.
در این حال، «خوزه آرکادیوی دوم» و «مِمِه»، به سن نوجوانی رسیدهاند و دارند خود را برای رفتن به مدرسه آماده میکنند. «اورسولا» در این که آیا «خوزه آرکادیوی دوم» توانایی رفتن به مدرسه دینی را دارد یا نه، تردید دارد. حقیقت این است که «اورسولا» خیلی پیر و سالخورده شده است چنانکه سن خود را نمیداند و بینایی خود را به طور کامل از دست داده اما هیچ کس هم متوجه آن نمیشود. او برای جبران نقص بینایی خود، بیشتر به حافظه استثنایی و دل آگاهی خود متکی است. او بی آن که آزاری برای دیگری داشته باشد، با افکار خود خلوت میکند و در واقعیتهای جانگداز خانوادهاش غرق می شود. او به خاطر آنچه زمان با او کرده است، غمگین است. «آمارانتا» هم تنها و پیوسته مشغول دوختن کفن مرگ خویش است. «فرناندا» شاهد سکوتی است که به گونهای فزاینده بر خانه غمزده حکم میراند. خشونت او هم به خاطر «خوزه آرکادیو سگوندو» است که در کشت و صنعت موز پیشکار شده است و هم به خاطر «آئورلیانو سگوندو» که با توش و توان پایان ناپذیر از پیش «پترا کوتس» به خانه برگشته است. رقابت گروه ها مجددا تشدید شده و «آئورلیانو سگوندو» مجدداً شهرت خود را به عنوان مهماندار سخاوتمند و خوشگذران ممتاز به دست میآورد و حتی یک روز نزدیک است که به خاطر رقابت در مسابقه پُرخوری جانش را از دست بدهد.
وقتی دختر او ،«مِمِه»، در فصل تابستان برای گذراندن تعطیلات خود به خانه برمیگردد، «آئورلیانو» از خانه «پترا کوتس» به خانه خودش برمیگردد تا وظایف پدری و شوهری را در قبال دختر و همسرش انجام دهد. «مِمِه» دختر باهوشی است که سخاوت و گشاده دستی را از پدر به ارث برده است. او شصت و هشت نفر از هم مدرسهای و دو نفر راهبه با خود به خانه دعوت میکند و بلبشویی بوجود میآورد و فرناندا مجبور میشود هفتاد و دو لگن سفارش بدهد.
«خوزه آرکادیو سگوندو» پس از رفتن این مهمانان، زیاد به خانه رفت و آمد میکند و وقت خود را غالبا با مصاحبت با «سرهنگ آئورلیانو بوئندیا» میگذراند. «خوزه آرکادیو سگوندو» هم مانند سرهنگ، به شدت تنها است و از خانواده کناره میگیرد. «اورسولا» امید خود را برای برقراری ارتباط با آنان از دست میدهد. «سرهنگ آئورلیانو بوئندیا» با خود خلوت میکند و در زیر همان درختی در خانه خود میمیرد که سالها پیش «خوزه آرکادیو بوئندیا» جان داده است.
تحلیل دو فصل 12 و 13
درگذشت «سرهنگ آئورلیانو بوئندیا» به چند دلیل رخداد غم انگیزی است. او نه تنها رابط خانواده با گذشته و یادآور زمانهایی است که مردم «ماکوندو» احساس میکردند که فعالیت سیاسی میتواند به مشکلات آنها پایان دهد بلکه یکی از نتایج قابل اعتماد و همدلانه کتابِ «صد سال تنهایی» است. بدون نفوذ غیر قابل انکار «سرهنگ آئورلیانو بوئندیا»، خواننده احساس میکند در امواج فزاینده، شگفت انگیز و نامطمئن کتاب سرگردانتر میشود. فِقدان «اورسولا» به عنوان راوی معتبر، سرگشتگی خواننده را عیان میکند. کاربرد وجودِ «اورسولا» در کتابِ «صد سال تنهایی» پیش بردن اثر با واقعیات روزمره است به گونهای که عنصر فانتزی را معتدلتر میکند. بدون نقش تسلی بخش، راهنما و عقلِ سلیم «اورسولا» در هیاهویی که شهر و خانواده «بوئندیا» را احاطه کرده، خواننده سرگردان میشد.
مارکز تصمیم میگیرد خواننده را با این لحظه تعیین کننده کتابِ «صد سال تنهایی» پیوند دهد و کتاب را به اعتصاب کارگران شرکت موز یا اوج عاطفی و اخلاقی به اتمام برساند. با هجوم بیگانگان و ورود سرمایهداری، کسانی چون «سرهنگ آئورلیانو بوئندیا»، «اورسولا» و «رمدیوس خوشگله» که گذشته ها را خوب به خاطر دارند، یا از میان میروند یا ساکت میشوند و خود را برای آینده جاه طلبانه و پیشرفت فناوری مبهم آماده میکنند. این در حالی است که خواننده و اهالی «ماکوندو» همه چیز را کنار میگذارند تا خود را کشف کنند.
نکته قابل توجه در این دو فصل، لحن روایت است. راوی به گونهای تحسین آمیز خود را کنار میکشد تا خواننده سیمای عریان برخی از مضامین اثر مانند مرگ، جنسیت یا معجزه را از نزدیک ببیند. با این همه، در انتخاب چگونگی ارائه وقایع، تفاوتهای ثابتی وجود دارند. به عنون نمونه راوی، عروج و پرواز «رمدیوس خوشگله» را به عنوان یک رخداد واقعی مطرح میکند، در حالی که بازتاب تماشاگر سینما به عنوان طغیانی مشروع ترسیم میشود. حقیقت این است که راوی در عروج رمدیوس خوشگله که رخدادی اسرارآمیز و آسمانی است، خیلی طبیعیتر رفتار میکند تا آنچه در سینما رخ میدهد. این امر خواننده را به این فکر وا میدارد که مارکز در مورد مسائلی چون فناوری، پیشرفت و امپریالیسم چه احساس و نظری دارد. در این میان، هیچ چیز مبهمتر و غیرقابل باورتر از افزایش نفوذ بیگانه و خود بیگانگان وجود ندارد به ویژه که اینان از اهالی سوءاستفاده زیادی میکنند. بنابراین هواننده میتواند نظر مارکز را بفهمد حتی اگر با دیدگاه و باور سیاسی او موافق نباشد.
یک دهکدهای که به گونهای عجیب توسعه پیدا کرده اما از فناوری بیگانگان استفادهای واقعی و شایسته نکرده است و دردسر و شرشان به مراتب بیش از ورود فیلم، بازیگران مسابقه و فناوری است که میتواند رودخانه را تغییر مسیر و آب و هوا را هم تغییر بدهد. مارکز با مهارتس ستودنی، رخدادهای روزمره را ترسیم میکند که خیلی جادویی تر از اِعجاز الهی است که «رمدیوس خوشگله» را از زمین به آسمان میبرد.
خلاصه فصلهای 14 و 15
خانواده «بوئندیا» پس از مرگ «سرهنگ آئورلیانو بوئندیا» وارد یک دوره عزاداری جدی میشود. دوره این عزاداری با آخرین تعطیلات مدرسه «مِمِه» مصادف میشود و «آئورلیانو سگوندو» طبق معمول به خانهاش برمیگردد. نتیجه این برگشت، تولد سومین بچه فرناندا، دختری به اسم «آمارانتا اورسولا» است.
«آمارانتا» در کمال آرامش در شب پنجم فوریه میمیرد. او سالها پیش از زمان مرگ خود از رهگذر زنی دراز گیسویی که آموزگار او بوده از زمان مرگ خود آگاه شد و به اشاره او شروع به بافتن کفن تدفین خود کرد. وقتی بافتن کفن به اتمام رسید، پیشگویی تحقق پیدا کرد و آمارانتا درگذشت. آخرین سالهای حیات «آمارانتا» به بافتن همین کفن گذشت و از زمان دقیق مرگ خود آگاه شد اما با وجود آگاهی از آن، کاملا ً سرِ حال به نظر میرسید.
«مِمِه» در سالهایی که از رفتن به مدرسه بازماند به کمال زیبایی خود رسید و نوجوانی دوست داشتنی شد. او به پارتی می رفت، فیلم میدید، برای خودش سرگرمی و تفریح داشت و با نظم خاصی موسیقی مینواخت و اعتقاد داشت که این کارها روح مادرش را تسکین میدهد. او بر پایه اشتراکاتش با پدرش، پیوندهای خود را با او نزدیکتر کرد و برعکس در بیزاریاش از «فرناندو دل کارپیو» با پدر، همداستان شد. «مِمِه» حتی دلش می خواست که بیشتر دخترِ «پترا کوتس» باشد تا دختر «فرناندا». اندکی بعد او گرفتار عشقِ مکانیک مزرعه موز «موریسیو بابیلونیا[37]» شد که به گفته «فرناندا» انتخاب به جایی نبود.
«موریسیو» با وجود دستان زبرش، آدمی متین، جدی و خوش قیافه بود و همیشه یک دسته پروانه زرد رنگ با او حرکت میکرد. وقتی یک شب «فرناندا» متوجه شد که «مِمِه» در سینما دارد او را می بوسد، تصمیم گرفت دختر را در خانه حبس کند. اما وقتی «فرناندا» کشف کرد که «موریسیو» شبهای زیادی است که در خانه آنان میخوابد و به «مِمِه» اظهار عشق میکند. بنابراین به این بهانه که گویا یک نفر مرتب به آشپزخانه دستبرد میزند، یک نفر محافظ مسلح در حیات خانه گماشت و نگهبان، «موریسیو» را از پشت با گلوله زد. «موریسیو» در تمام طول حیاتش به رختخواب افتاد زیرا فلج شده بود. «مِمِه» نیز سکوت عجیبی را انتخاب کرد و دچار بحران روانی شد و «فرناندا» او را به صومعهای سپرد تا بقیه عمرش را در آن جا سپری کند. چند ماه بعد یک راهب خوشرو با بچهای به اسم «آئورلیانو» که پسر نامشروع «مِمِه» و «موریسیو بابیلونیا» بود، به خانه «فرناندا» میآید. «فرناندا» با وجود بیزاری از این پسر، نمیتواند خود را قانع کند که او را سر به نیست کند. پس پنهانی او را پیش خود نگه میدارد و مثل یک شهروند درجه دوم با او رفتار میکند.
در حالی که «بوئندیاها» گرفتار تراژدی شخصی خود هستند، «ماکوندو» هم گرفتار مهمترین لحظات تاریخ شهر است. «خوزه آرکادیو سگوندو»، یک از دوقلوهای «آئورلیانو»، شغل خود را به عنوان پیشکار و سرکارگر کشت و صنعت موز از دست میدهد تا کارگران را سازماندهی کند. او سعی زیادی میکند تا وضعیت ناگوار کارگران شرکت موز را بهبود بخشد و از او به عنوان عامل توطئه ی بی المللی بر ضد نظم عمومی یاد میشود. کارگران اعتصاب میکنند و در «ماکوندو» حکومت نظامی اعلام میشود. ارتش با جار و جنجال از منافع مالکان شرکت کشت و صنعت ایالات متحد آمریکا جانبداری و شروع به ترور مخالفان در سطح شهر میکند. دولت در حالی که وانمود میکند در جست و جوی راه حلی برای این مشکل است، کارگران را به برگزاری یک گردهمایی با حضور سه هزار نفر کارگر معترض و خانوادههایشان دعوت میکند. گردهمایی که به صورت جشنوارهای آغاز شده بود به قتل عام منجر شد. هنوز اندکی از اجتماع کارگران نگذشته بود که نیروهای ارتش آنان را محاصره و با استفاده از مسلسل به طرفشان شلیک میکنند. «خوزه آرکادیو سگوندو» زخمی شده و وانمود میکند که جزء کشته شدگان است و وقتی به خود میآید که قطار را پر از سربازانی میبیند که دارد به طرف دریا میرود. او با نگرانی از قطار پایین میپرد و به «ماکوندو» برمیگردد. اما شهری که او میبیند، گویی در دنیای دیگری است زیرا مردم شهر هیچ گونه خاطرهای از آن کشتار همگانی ندارند و در مییابد که دولت این دروغ را شایع کرده که اصلا ً قتل عامی صورت نگرفته است. تنها نشانهای که «خوزه آرکادیو سگوندو» را به این واقعیت و باور می رساند که حافظه خود را از دست نداده، باران است. یک روز پس از کشتار همگانی، باران سیلآسایی بر «ماکوندو» نازل می شود و تا نزدیک پنج سال بند نمیآید.
دولت شروع به از میان بردن اتحادیه های مشکوک کرده، اعضایش را پنهانی میکشد و در تمام این مدت همچنان وقوع هر گونه قتل عامی را تکذیب میکند. مقامات دولتی اعلام میکنند که کارگران حق اجتماع ندارند و حتی مدعی میشوند که اصلا ً شرکت کشت و صنعت، کارگرانی نداشته است. «خوزه آرکادیو سگوندو» خود را در اتاق قدیمی «ملکیادس» حبس می کند. جایی که «سانتا سوفیا دِلا پیهداد» از او مراقبت میکند. یک شب سربازان به خانه حمله میکنند اما او را در حالی که بی سر و صدا نشسته و هر لحظه منتظر مرگ خویش است، نمیبینند. به جای آن، سربازان فقط چشمشان به تار عنکبوت و نشانههای خرابی اتاق میافتد.
«خوزه آرکادیو سگوندو» پریشان و هراسان شاهد وقایع غم انگیزی است که رخ می دهد و اتاق «ملکیادس» را از هر جا امنتر مییابد. جایی که سرانجام متون این کولی را رمزگشایی میکند. او چند سال تماس خود را با جهان بیرون از دست میدهد و در عالم تنهایی شروع به مطالعه آن متون میکند و خاطره قتل عام کارگران را بیکم و کاست در حافظه نگاه میدارد.
تحلیل دو فصل 14 و 15
این دوفصل، اوج کتاب است. انحطاط خانواده «بوئندیا» و «ماکوندو» بازتاب خود را به عنوان تراژدیهایی در سطح خرد و کلان، در این دو فصل بازتاب میدهند و چون با هم تلفیق میشوند، پایان مکاشفهوار تباهی خانواده و شهر را اعلام میدارند. به عنوان قیاس، هر دو تراژدی به طور اجتناب ناپذیری ناگوار و هر دو نتیجه وجود حاکمیتی دَدمَنش و متجاوز است. از رهگذر پیوند این دو تراژدی و در کنار هم نهادن آن دو، مارکز به طور ضمنی میگوید درنده خویی حاکم بر خانه، همان اندازه تباه کننده است و سلامت کشور را به خطر می اندازد که رفتار خود مردم در سطحی کلان.
سرنوشت «مِمِه» و «خوزه آرکادیو سگوندو» تا حدی به نیاکانشان بستگی پیدا میکند، هرچند آنچه بر سرِ اینان میآید، وحشتناکتر است. «فرناندا» در صومعه از «مِمِه» جدا میشود و به زادگاه خود برمیگردد. اگر «آئورلیانو سگوندو» او را از زادگاهش بیرون نمیآورد و از آن شهر فرتوت نجات نمیداد و به «ماکوندو» نمی آورد و ملکه زیبایی خانواده «بوئندیا» نمیکرد، چنین سرنوشتی برای خود او پیش میآمد. در واقع، «فرناندا»، «مِمِه» را فدای خود کرده و اطمینان دارد که دیگر خودش به همان سرنوشت «مِمِه» دچار نخواهد شد. این چرخه تقدیر و تکرار آن که بسیاری از اعضای خانواده «بوئندیا» گرفتار آن هستند، از همه، غم انگیزتر است. زیرا نخستین بار است که یک عضو خانواده از نظر اخلاقی آن را تجربه کرده و آینده را به خاطر زمان کنونی، فدا میکند.
«خوزه آرکادیو سگوندو» با «سرهنگ آئورلیانو بوئندیا» قابل قیاس است. حتی «اورسولا» هم به این نکته اشاره میکند و میگوید: «درست عین آئورلیانو است؛ گویی در جهان همه چیز تکرار می شود»
با این همه، «خوزه آرکادیو سگوندو» بر خلاف «سرهنگ آئورلیانو بوئندیا»، یک انگیزه و دلیل خاصی برای جنگ دارد، زیرا او دارد خاطرهای را که در حال فراموشی است و آنچه را پس از جنگ به وقوع پیوسته حفظ و نگهداری میکند. این تفاوت، نشان دهنده افزایش نقش قهرمان پیشرو آمریکای لاتین است اما این دو معرف سطح تازهای از فساد، خشونت و رفتاری ناانسانی از طرف حکومتهایی هستند که این قهرمانان بر ضد آن میجنگند. آنچه اهمیت دارد این است که «سرهنگ آئورلیانو بوئندیا» در بخش قبلی کتاب در ناامیدی مرده است اما قهرمان تازهای ظهور میکند. این دو تن شباهتهایی با هم دارند اما مهم، این است که زمانِ آنان متفاوت است.
قتل عام کارگران، محور عاطفی و روانی و نیرومندترین بیانیه کتابِ «صد سال تنهایی» بر ضدِ خشونت سیاسی و کوبندهترین فراخوان برای صلح و آرامش است. این دو فصل، نوعی پیروزی روایی برای مارکز نیز شمرده میشود. علیرغم گرایشهای سیاسی جبران ناپذیر قتل عام، راوی غیر جانبدار باقی میماند و ثبت رخدادها جنبه مباحثاتی و نظری پیدا نمیکند و این برای مارکز آسان نبوده است زیرا آنچه نوشته شده در اصل بر پایه زندگی خودش ثبت شده است. او به هنگام کودکی در نزدیکی همان مزارع موز معروف به«ماکوندو» زندگی میکرده و خود، شاهد عواقب قتل عام کارگران اعتصاب کننده موز بوده است. اجساد مردگان بعداً به صورت برنامهریزی شده از شهر به دریا حمل شدهاند. مارکز هنگامی که در دبیرستان درس می خوانده از این امر تکان میخورد که چرا این حادثه مهم از متن کتاب درسی تاریخ، حذف شده است. در واقع، مارکز همان نقشی را با کتابِ خود ایفا میکند که «خوزه آرکادیو سگوندو» انجام داده است. او بایگانی همیشه آشکار رخدادی است که بسیاری از مردم آن را فراموش کرده اند یا میبایست از اذهان محو شود.
خلاصه فصلهای 16 و 17
باران چهار سال و یازده ماه و دو روز میبارد. «آئورلیانو سگوندو» وقتی باران میبارید در خانه ماند و موقتاً از «پترا کوتس» جدا شد تا کمی به خانه برسد و از «آمارانتا اورسولا» و نوهاش «آئورلیانو» پسر «مِمِه» مراقبت کند. او اکنون آرام و خودنگر است و میکوشد سرنوشت غمبار و مشکلات شخصی خود را تحمل کند. «فرناندا» هم به این دلیل از او سپاسگزار است که با او نمیخوابد، چون از یک بیماری مزمن و اسرارآمیز مربوط به رَحِم خود رنج میبرد. او تمامی وقت خود را صرف مکاتبه با دکترهای نامرئی میکرد که هیچ گاه هم او را مداوا نمیکردند. «سرهنگ خرینالدو مارکز» میمیرد و «اورسولا» نیز منتظر است تا باران بند بیاید و سپس بمیرد. در این حال از بس بچهها به او پارچه آویزان کردهاند و با او بازی کردهاند که مثل یک عروسک سالخورده شده است.
هنگامی که «آئورلیانو سگوندو» پیش «پترا کوتس» برمیگردد منوجه میشود که مدتهای مدیدی است دیگر ثروتی ندارد و همه احشامش به خاطر غرق شدن در آب باران مردهاند. او به خانواده «بوئندیا» برمیگردد و باور دارد که نه تنها «اورسولا» بلکه تمامی اهالی «ماکوندو» منتظرند باران همه چیز را بشوید و بعد خودشان هم بمیرند. «فرناندا» پس از نصیحت «آئورلیانو سگوندو»، در برابر داد و فریادهای شوهر و شکسته شدن اسباب اثاثیهاش عکسالعملی نشان نمیدهد. شوهر بیش از همه به گنجینه «اورسولا» چشم دوخته که در جایی در خانه پنهان شده و وقت و توان زیادی را برای حفاری خانه و کوشش بیفایده برای یافتن آن صرف میکند. به این ترتیب او همه آبروی خود را که صرف خوشگذرانی کرده بود و به این بهانه که تا بند آمدن باران باید صبر کرد، از دست میدهد.
«ماکوندو» در حال ویرانی است. آب، مزارع موز را شسته و بخشهای پهناوری از شهر به بیابان تبدیل شده است. تنها کسانی که از اهالی نرفته بودند، همانهایی بودند که پیش از ورود سوداگران خارجی آمده بودند. «پترا کوتس» زنده میماند و با تنها قاطر باقی مانده از احشام میکوشد با به راه انداختن شغل لاتاری، خود را بازیابی اقتصادی کند. «آئورلیانو سگوندو» نیز با او شریک میشود. با این که هردو فقیرند، به شدت عاشق هم و سرزنده تر از پیش میشوند. «اورسولا» از نظر جسمی و ذهنی و هم به دلیل آنچه بر سر خانواده آمده، به شدت فرتوت و شکسته شده است و مرتب میگوید:
«اگر وضع بر همین منوال پیش برود، حیوانات، ما را خواهند بلعید.»
با این همه، «اورسولا» تصمیم گرفته از نو خانه را بازسازی و نونوار کند. بنابراین هر چیز خراب شده و اشیاء کپک زده را از خانه بیرون میریزد. ضمن رتق و فتق امور خانه متوجه میشود که مدتی است «خوزه آرکادیو سگوندو» را که در کارگاه «ملکیادس» از نظرها ناپدید شده، فراموش کرده است. میکوشد او را به خانهاش ببرد اما «خوزه» از رویارویی با جهان بیرون وحشت دارد و مادر درمی یابد که «خوزه آرکادیو سگوندو» در دنیایی کپک زدهتر از دنیای خودش غرق شده است.
«آئورلیانو سگوندو» با «پترا کوتس» کار میکند و میکوشد هزینههای مالی او را سبکتر کند. او دختر و نوه خود را که اکنون بزرگ شدهاند، کم تر میبیند. «آئورلیانو» به لطف «فرناندا»، جوان کنجکاوی شده که فاقد بصیرت «سرهنگ آئورلیانو بوئندیا» میباشد. به محض این که خورشید طلوع میکند، سلامت خود را به طور کامل از دست میدهد و پوستش پر از چروک میشود. رابطهی خود را با زمان حال از دست میدهد و سرانجام در “جمعهی پیش از عید پاک[38] میمیرد. «خوزه آرکادیو»، شوهر «ربهکا» نیز اندکی بعد در پایان همان سال و در حالی که مثل میگو پر از چین و چروک شده، به صورت مشکوکی میمیرد.
اکنون گرمای وحشتناکی بر شهر چیره شده و بسیاری از اهالی شهر فکر میکنند که باید بلای دیگری را پشت سر بگذارند. همه پرندگان شهر میمیرند و نشانههایی از ظهور چهارپایی شیطانی[39] یهودی سرگردان[40] میگویند، به چشم میخورد. جانوری که مثل زن و بز نر به نظر میرسد. خود شهر نیز رو به ویرانی است. مردم بیحال و پریشان ذهن هستند و خاطرات و حافظه جمعی خود را فراموش کردهاند. هنگامی که رئیس جمهور برای برگزاری جشن دیگری وارد شهر میشود، هیچ یک از مردم شهر از «سرهنگ آئورلیانو بوئندیا» و نیاکان او دیگر چیزی به یاد ندارند.
پس از مرگ «اورسولا»، خانه «بوئندیاها» دچار انحطاط میشود. «فرناندا» دربِ خانه را بر روی همگان میبندد. «آئورلیانو سگوندو» تنها هر از گاهی دخترش، «آمارانتا اورسولا»، را میبیند که حالا زن جوان و زیبایی شده و قدرت تشخیص درستی دارد و به طور منظم مطالعه میکند. «آئورلیانو سگوندو»، خود را وقف درآوردن پول کرده تا شاید بتواند دختر را برای تحصیل به اروپا بفرستد. «آئورلیانوی کوچک»، هرچه بزرگتر میشود، بیشتر گوشهگیری میکند. در نتیجه با «خوزه آرکادیو سگوندو» دوست میشود. «خوزه» نسبت به او دلسوزی میکند و سعی میکند او را مورد حمایت خود قرار بدهد. به او خواندن و نوشتن یاد میدهد و متون «ملکیادس» را به او معرفی می کند. او را با تاریخ «ماکوندو» آشنا ساخته از قتل عام شرکت موز با او سخن میگوید.
سلامتی «آئورلیانو سگوندو» در معرض خطر است زیرا او خیلی بیشتر از قبل برای درآوردن پولِ مخارج تحصیل «آمارانتا اورسولا» کار میکند. شغل لاتاری و قرعه کشی، مایه دست انداختن او در شهر شده است اما او فقط به افزایش پول خود فکر میکند تا بتواند «آمارانتا اورسولا» را به بروکسل بفرستد. «آئورلیانو سگوندو» در همان خانهای میمیرد که برادر دوقلویش، «خوزه آرکادیو سگوندو» درگذشته است. «خوزه» در حالی میمیرد که چشمانش همچنان باز است و این، در حالی است که او کوشیده خاطره کارگران قتل عام شده را به «آئورلیانو» منتقل کند. به هنگام دفن او، مشایعت کنندگان غمگین و مست هستند و در نتیجه اجساد دو قلوها را به جای هم در گور دیگری دفن میکنند. دوقلوها همزمان در یک خانه متولد و با هم میمیرند.
تحلیل دو فصل 16 و 17
بارانی که پس از کشتارِ کارگران بر شهر نازل میشود نمادی است که برداشتهای مختلفی میتوان از آن داشت. نخستین برداشت که آشکارترین آنها هم هست، بیانگر سیلی است که در کتاب پیدایش آمده است. همانند زمان حضرت نوح، شهر آکنده از کفر و فساد شده و سیل کمک میکند تا دنیای تازهای ساخته شود. دلیل این که چرا این نمادگرایی نمیتواند سیل ماکوندو را توجیه کند، این است که در کتاب پیدایش، سیل فرصتی برای ایجاد نسل تازهای بوده است در حالی که در «ماکوندو» سیل تنها به قصد ویرانی سریع به راه افتاده است. همین نکته دومین برداشت از سیل را مطرح مینماید و آن کتاب خروج[41] و داستان حضرت موسی[42] است که به اذن الهی یک رشته بلا بر سر مردم مصر نازل میشود. این همان وضعیتی است که «ماکوندو» گرفتار آن میشود. عذاب آب، عذاب گرمای هوا و سپس ظهور زائران و پیامبران عجیب الخلقه. مارکز با این اشارات، این امکان را فراهم میآورد که اهالی «ماکوندو» و در سطحی گستردهتر، بومیان آمریکای لاتین، بردگان استعمار و مطیع امپریالیستها شوند و منتظر ظهور کسانی چون حضرت موسی بشوند تا آنان را نجات بدهد.
اشارهی پایانی به این میپردازد که گرینگوها یا عهمان (آمریکاییان) و مالکان کشت و صنعت که قدرت دارند و خداوند آنان را وسیلهای برای عذاب خطاکاران قرار داده است با فرستادن بلا، مردم «ماکوندو» را عذاب میدهند. در این حالت، سیل تأثیر پایداری بر انهدام شهر دارد. از طرفی مطابق این دیدگاه، شرکت موز خود مایه خیر و برکت است زیرا کمک میکند که حتی خاطره وجود خودش را به فراموشی بسپارند و دیگر کسی به فکر یادآوری این تجربه و تکرار آن نیفتد.اگر این فرض یا برداشت درست است، پس میشود گفت که بیگانگان از «خوزه آرکادیو سگوندو» انتظار ندارند که با وجود انزوایش، ترتیبی بدهد تا خاطرهای را زنده نگاه دارد و آن را به برادرزادهاش، «آئورلیانو»، انتقال دهد. بیدلیل نیست که «آئورلیانو» هم به همان اندازه عمویش، گوشه گیر و خودکاو است زیرا خاطره بی سر و صدای شهر منجر به فراموشی کل تاریخ شده و در نتیجه «آئورلیانو» را بر آن داشته که آموزشهای «خوزه آرکادیو سگوندو» را فراموش کند. اما «آئورلیانو» از آن جا آغاز میکند که عمویش به پایان رسیده است. یعنی کار بر روی متون «ملکیادس» و نقش او به عنوان بایگانی زنده خاطره است. به موازات انهدام سریع شهر، «آئورلیانو» آخرین امید برای نجات «ماکوندو» است. وضعیتی که معلوم میشود فاجعهبار است.
خلاصه فصلهای 18 و 19 و 20
پسر «مِمِه» یعنی «آئورلیانو» مدتها در آزمایشگاه قدیمی «ملکیادس» میماند. او تاریخ و علوم قدیمی میخواند، بیآن که درباره زمانِ خودش چیزی بخواند، وقت خود را صرف دانش اساسی بشرِ قرون وسطا میکند. با همان کولی کهنسال که روحش گهگاه بر او ظاهر میشود و درباره متون مرموز او را راهنمایی میکند، حرف میزند. او به یاری «ملکیادس» شروع به مطالعه و یادگیری زبانِ سانسکریت میکند تا بتواند آن متون را بخواند. از آن جا که «بوئندیا» فقیر است، «پترا کوتس» هر هفته بدون آن که منتی بر او بگذارد و به رویش بیاورد، سبدهایی پر از غذا برایش میفرستد زیرا به خاطر این که «فرناندا» اصلا زحمتی نمیکشد.
پس از گذشت بیش از پنجاه سال، «سانتا سوفیا دِلا پیهداد» تسلیم میشود. او در این مدت به طور خستگی ناپذیر از خانه مراقبت میکند، اما یک روز که برایش خیلی سخت و طولانی به نظر میرسد، تصمیم میگیرد در بیرون شهر راه برود. خواننده به او حق میدهد که با آن همه کوشش فوق انسانیاش احساس کهولت کند. در این حال، «فرناندا» در حال از دست دادن حافظه خود است. با این همه، در حق «آئورلیانو» ستمی هم نمیکند و همچنان ناامیدانه به نامه پراکنی خود با پزشکان نامرئی و کودکانش ادامه میدهد که هیچ گاه به خانهاش نمیآیند. او همچنان خود را ملکه میداند اما سرانجام میمیرد.
چهار ماه پس از مرگ «فرنناندا»، «خوزه آرکادیوی دوم» به خانه بر میگردد. او مردی هرزه و زن صفت است که از حرف زدن با «آئورلیانو» خودداری میکند و وقت خود را با حمام رفتن بیاندازه و پرسه زدن در اطراف خانه هدر میدهد. او در مورد این که مرتب با مادر مکاتبه میکرده است، دروغ میگوید. او مدتها بوده از مدرسه علوم دینی گریخته و به رُم رفته بود و فقط منتظر رسیدن ارث و میراث مادر به خودش بوده است. او خاطرات عجیب و غریبی از خانه کذایی دارد و بیجهت خود را درگیر خاطرات، شکوه، عظمت عجیب و غریب خودش کرده است. در ضمن او سعی میکند کتابهایی قدیمی پیدا کند تا به کمک آنها بتواند از کتیبههای «ملکیادس» رمزگشایی کند. به این دلیل است که طرح دوستی با کتابخانه داری فرزانه و اهل کاتالونیا[43] و چهار نفر دانای دیگر میریزد
یک روز «خوزه آرکادیوی دوم» گنجینه اورسولا را که همان سکههای طلا است، کشف میکند. او به جای برگشت به رُم که نقشهاش را کشیده بود به خانهای بر میگردد که به قول خودش بهشت در حال انحطاط است و چند نوجوان شهر را هم دعوت میکند تا خوشگذرانی کنند. پس از گذراندن چند شب عیاشی توان فرسا از «آئورلیانو» میخواهد که به او کمک کند. در نتیجه، این دو مرد تنها با هم حرف زدند. دوستی پایدار آن دو را، دو مرگ پیایی قطع میکند. یکی مرگ «آئورلیانو آمادور» که تنها پسر زنده «سرهنگ آئورلیانو بوئندیا» بود و همان آدمکشان بیهویت قدیمی، دم در خانهاش او را کشتند و یکی مرگ «خوزه آرکادیوی دوم». یک روز صبح وقتی مشغول حمام کردن خود بود، مورد حمله همان چهار نوجوان عیاش قرار میگیرد. آنان او را در داخل وان حمام انداختند و بقیه طلاهای «اورسولا» را با خود بردند.
یک روز در ماه دسامبر، «آمارانتا اورسولا» با قایق نسیم به خانه باز میگردد. او شوهر اهل فلاندر خود، «گاستون[44]» را که با قلادهای ابریشمی به او بسته شده، به خانه میآورد. این زن چنان شخصیت مؤثر و آزادهای دارد که شوهرش حاضر شده تا زادگاهش که درحال ویرانی بود، به دنبالش بیاید. شوهر بیدرنگ درمییابد شهری که در عالم رؤیا برای خودش ساخته بوده با واقعیت فاصله زیادی دارد و میخواهد هرچه زودتر به سر کار و کاسبی خود در بلژیک برگردد. «آمارانتا» بدون اطلاع از قصد و نیتِ شوهرش در تلاش است خانه را بازسازی کند و چیزهای مورد نیاز خانه را از شهر بخرد. اما هم خانه در حال خرابی است و هم شهر، روح ندارد. گاستون وانمود میکند که برای برقراری پست هوایی در آمریکای جنوبی باید به اروپا برگردد. بنابراین به بلژیک برمیگردد تا ترتیب کار را بدهد.
«آئورلیانو» مرتب به خیابانهای «ماکوندو» رفت و آمد میکند و دوستانی مییابد. یکی از این دوستان، نخستین زنی است که نزدیک است عاشقش شود. این دوست، زنی ظریف و شکننده به اسم «نیگرومانتا[45]» است. اما «آئورلیانو» دیوانهوار عاشق «آمارانتا اورسولا» میشود، هرچند از صحبت کردن با او میترسد. «آمارانتا» در اوج نادانی ابراز عشق او را دست میاندازد و به او میخندد و خشمگینش میکند. یک روز که «آمارانتا» انگشت خود را زخمی کرده، «آئورلیانو» با مکیدن خون زخم او، او را هراسان و نگران میکند. تنها بعدها است که «آمارانتا» از احساس واقعی «آئورلیانو» آگاه میشود. «آمارانتا» در اوج نگرانی و وحشت به فکر یافتن شوهر خود در بلژیک میافتد.
چهار دوست «آئورلیانو» برای تسکین خاطرش، او را با خود به روسپیخانه میبرند. در یکی از این جاها، او با «پیلار ترنرا» مواجه میشود که با وجود سن زیادش، سرزنده و شاداب و مثل همان خانم خانه سابق است. «آئورلیانو» با دیدن او، گریهاش میگیرد. «پیلار ترنرا» او را آرام میکند و بعد از «آئورلیانو» میخواهد قلبش را فقط برای او باز کند. وقتی «آئورلیانو» فاش میکند که «آمارانتا اورسولا» را دوست دارد، «پیلار ترنرا» میخندد و میگوید «آمارانتا اورسولا» هم منتظر تو است. همان شب «آئورلیانو» به «آمارانتا اورسولا» هجوم میبرد. آمارانتا در ابتدا مقاومت میکند اما سرانجام تسلیم میشود و در نهایت هر دو یک زندگی جنسی دیوانه واری را شروع میکنند. «آمارانتا اورسولا» برای شوهرش نامهای مینویسد و توضیح میدهد که بدون «آئورلیانو» نمیتواند به زندگی خود ادامه دهد. «گاستون» هم میگوید خیال آمدن به «ماکوندو» را ندارد و در بلژیک میماند.
در حالی که «آئورلیانو» و «آمارانتا اورسولا» با دنیای بیرون قطع رابطه کردهاند و و وابسته نفسانیات گناه آلود خود شدهاند، «ماکوندو» آرام آرام در حال نابودی است. در ادامه، کتاب فروش کاتالانیایی و پس از او چهار دوست «آئورلیانو» از «ماکوندو» میروند. «پیلار ترنرا» میمیرد و زنان روسپی شهر هم میروند. تنها اندکی از اهالی شهر باقی میمانند و خانه «بوئندیاها» دستخوش غارت طبیعت قرار میگیرد. مورچه و سوسکها به خانه حمله میآورند و کاری از دست کسی ساخته نیست. علفهای هرز همه جا را پر میکنند و بر روی دیوارها رشد میکنند. «آئورلیانو» و «آمارانتا اورسولا» مشغول به خود هستند و قادر به جلوگیری از خرابی خانه نیستند. همزمان با مرگ «پیلار ترنرا»، این دو منتظر تولد بچهاند.
این دو نفر از نسب خود اطلاعی ندارند که به واقع خاله و خواهرزاده هستند اما هر دو از این که از خویشان نزدیک هم هستند، نگرانند. نگرانی اینان همه این است که نکند پسرشان با دم خوک زاده شود. «آمارانتا اورسولا» پس از تولد بچه بر اثر خونریزی زیاد میمیرد. «آئورلیانو» همه امید خود را از دست میدهد. «نیگرومانتا» او را از بی حسی و مستی در یک بار نجات میدهد اما مدتی طول میکشد تا آئورلیانو به یاد آورد بچه تازه متولد شده را در خانه تنها گذاشته است. او به سرعت به خانه بر میگردد اما متوجه میشود که نوزاد مورد حمله مورچههای قرمز قرار گرفته و چیزی از او باقی نمانده است. همین وحشت هم مانع از این میشود که کاری بکند. به جای این، همین صحنه برای او مثل کلیدی میشود تا با آن متون «ملکیادس» را رمزگشایی کند. سریع به آزمایشگاه میرود و سعی میکند که پیشگوییهای قدیم «ملکیادس» را بخواند.
این متون، تاریخ خانواده «بوئندیا» به صورت مفصل و با تمام جزئیات شرح میدهد. «آئورلیانو» یک جا در مورد «رمدیوس خوشگله» چیزی میبیند و یک بار در بارهی دوقلوها، «آئورلیانو سگوندو» و «خوزه آرکادیو سگوندو» مطلبی میخواند. سپس از روی برخی متون متوجه میشود که متن، وصفی از زندگی خود او است. او چنان با این متون مشغول میشود که متوجه طوفانی نمیشود که وزیدن گرفته و دارد خانه را از هم میشکافد و «ماکوندو» را از صفحه زمین محو میکند.
تحلیل سه فصل 18 و 19 و 20
سه فصل پایانی کتابِ «صد سال تنهایی» مملو از نکات ضد و نقیض است. از یک طرف کتابِ مارکز متنی نیمه ارجاعی است. یعنی فرامتنی که از متنیت خودش آگاه است و این، اولین ضربه متن به خواننده است. سراسر این زبان، اغراقآمیز و حاوی وضعیت عجیبی است که کتاب را پربار کرده است و عمق شگفت انگیز آن قابل توضیح است. درست مثل این است که راوی فریاد میزند که این فقط یک متن است. از طرف دیگر، بسیاری از خوانندگان احساس میکنند که پایان کتاب، آنان را غافلگیر کرده است. مثل این که نویسنده عمداً خواننده را به جای شخصیتها گذاشته و او را در برابر چنین پایانی قرار داده تا به یاد خوانندگان بیاورد که آنان دارند داستانی میخوانند که شخصیتهایش خود خوانندگان هستند.
صفحات پایانی کتابِ «صد سال تنهایی»، هزارتویی تنگ و پر پیچ و خم و سرشار از نماد و اطلاعات است و آگاهانه ابزاری برای پژوهشگران است تا با آن درگیر شوند و وقت را بر خویش خوش کنند. به موارد زیر توجه شود:
- اشاره به برج بابل
فراموش کردن زبان واحد پیشین بر اثر خشم خداوند و تناسب آن با فراموشی گذشته و هویت ملی و قومی در کتابِ «صد سال تنهایی»
- تناسب موجود میان نام «آئورلیانو»
آئورلیانو در اسپانیایی به معنی موطلایی و دلمشغولی او در ساختن ماهی طلایی
- اشاره به کتابهای بورخس مانند «الف[46]» و «ویرانه های مدور[47]»
- اشاره به «کتاب مکاشفات[48]»
- پیشگوییهای آخرالزمان
- آخرین بخش کتاب عهد جدید معروف به مکاشفه یوحنا
کتابهای برشمرده شده فوق، کتابهایی برجسته و برای خواننده متوسط، پیچیده هستند. برای چنین خوانندگانی تنها کافی است که «ملکیادس» را به عنوان کولی جهانگردی بشناسند که جانشین نویسنده شده است و این که دنیای «ماکوندو» همان خانواده «بوئندیا» و کتابِ «صد سال تنهایی» است و هر دو با سرنوشت و پایانی همانند ختم میشوند.
«ماکوندو» و خانواده «بوئندیا» در فصلهای کتابِ «صد سال تنهایی» رو به انحطاط دارند و به همین دلیل شهر و خانواده نباید زیاد مایه تعجب شود. اگر متن مکاتیب «ملکیادس» هم سرنوشت آنان را پیشگویی نمیکرد، نشانههایی وجود داشت که خواننده را متوجه این سرنوشت نماید. آنچه اهمیت دارد، چگونگی پایان زندگی این خانواده است.
هر دو مضمون «زِنا با محارم» و «تنهایی» با هم و با «آئورلیانو» و «آمارانتا» میآیند. در سراسر متنِ کتاب، هریک از اعضاء خانواده، کم و بیش، «تنها» هستند و تقریباً فریادشان از دست دنیا بلند است و شکایت دارند. در این میان، وضع «آئورلیانو» از همه بدتر است. او به خاطر نسبش، مورد ستم «فرناندا» قرار گرفته است. تراژدی زِنا با محارم، تراژدی علاقه هر عضو خانواده به بازگشت به خانه فامیل در حال تباهی است که فریادش را سر بقیه مردم جهان میکشد و با «آئورلیانو» و «آمارانتا اورسولا» است که مفهوم «تنهایی» معنی ویرانگر و مخرب خود را نشان میدهد. به بیان دیگر طبیعت است که به خانه آنان هجوم برده و آنان را به وضع ابتدایی و ماقبل انسانی بازمیگرداند.
بزرگ ترین تراژدی کتابِ «صد سال تنهایی» این است که «آئورلیانو» آنچنان در خواندن کتیبههای «ملکیادس» غرق شده بود که متوجه مرگ نوزاد تازه متولد شده خود نشد. «آئورلیانو» و «آمارانتا اورسولا» چنان تنها شدهاند که حتی مرگ نوزادشان هم دیگر نمیتواند برایشان اهمیتی داشته باشد. وقتی جامعهای تا این اندازه کارش به تباهی میکشد، دیگر کاری نمیتوان کرد.
مارکز در پایان کتاب «صد سال تنهایی»، دوری را که با تکوین و شرح و بسط جزئیات تاریخ کشور خودش آغاز کرده بود به پایان میبرد. او پیشگویی میکند که آخر و عاقبت کار خانواده «بوئندیا»، همان فرجام تاریخ است. زمان سپری میشود، چه در آزمایشگاههای متروک پنهان شوند و چه نشانههای مکاشفه و رسیدن علائم آخرالزمان را انکار یا اقرار کنند. چه آمادگی داشته باشند یا آماده نباشند، هر چیزی به پایان خود نزدیک میشود و یک روزی هم پایان کار فرا خواهد رسید.

فرشاد وحیدپور
پینوشت
[1] One Hundred Years of Solitude
[2] Magical Realism
[3] Realism
[4] Aracataca
[5] Bogotá
[6] Elespectador
[7] William Cuthbert Faulkner
[8] Rómulo Gallegos Freire – نویسنده و سیاستمدار و چهل و ششمین رئیس جمهور ونزوئلا بود. وی نخستین نویسنده آمریکای لاتین بود که با انتشار کتاب «دونا باربارا» به شهرتی جهانی دست یافت.
[9] El otono del patriarca
[10] Susan Sontag
[11] Macondo
[12] Jose Arcadio Buendia
[13] Ursula Iguaran
[14] Melquiades
[15] Prudencio Aguilar
[16] Pilar Ternera
[17] Amaranta
[18] Book of Genesis
[19] Harold Bloom
[20] Regina James
[21] Cycle
[22] Don Apolinar Moscote
[23] Remedios
[24] Pietro Crespi
[25] Tree of Knowledge
[26] Santa Sofia de la Piedad
[27] Colonel Gerinaldo Marquez
[28] Jose Raquel Moncada
[29] Regina Janes
[30] One Hundered Years of Solitude: Modes of Reading
[31] Remedios the Beauty
[32] Petra Cote
[33] Fernanda del Carpio
[34] Renata Remedios
[35] Meme
[36] Jorge Luis Borges
[37] Mauricio Babilonia
[38] Good Friday
[39] Infernal beast
[40] Wandering Jew
[41] The Book of Exodus
[42] Moses
[43] Catalonian
[45] Nigromanta
[46] Aleph
[47] The Circular Ruins
[48] Book of Revelations


