با هیجان و دلهره دوید. مضطرب بود. تا خبر شده بود کارش را ول کرده بود و سوار ماشینش شده بود. پایش را روی گاز گذاشت. چند خیابان و میدان را به سرعت رد کرد. پشت چراغ قرمزها کلافه می‌شد. چقدر امروز چراغ‌ها طولانی شده بودند. خیابان‌ها کش آمده بودند. رهگذر بی خیالی، آهسته، با نگاهی به آن سو ترها از عرض خیابان رد می‌شد. چراغ، سبز شد.

اه، برو کنار دیگه، رانندگی هم بلد نیست.

و بوق کشداری زد. با خودش فکر کرد انگار همه چیز دست به دست هم داده و سر به سرش می‌گذارد. قلبش تپش تند پرهیجانی داشت. سر راه جعبه‌ای شیرینی خرید.

زیر لب گفت ازین به بعد چه می‌شود؟ احساس کرد تغییرات دلپذیری در راه است. در رویا شناور شد. دست چپش را به لبه پنجره ماشین گذاشت و زد زیر آواز:

«راه شیراز برای تو دوره، هیکل نازنینت بلوره، غم مخور می‌رم و برمی‌گردم....».

بالاخره رسید. ماشین را پارک کرد و دوید. یادش آمد جعبه شیرینی را در ماشین جا گذاشته. به سرعت برگشت؛ آن را برداشت. کلید را چرخاند و ماشین را قفل کرد.

دوباره دوید

آقا! ببخشید؛ از کدوم سمت باید به...؟

پله ها را دو تا یکی بالا رفت. به راست پیچید. دوباره پرسید. باز به راست رفت. سر پیچ بعدی به سمت چپ چرخید. در خاطرش نماند چند پیچ و پاگرد و راه پله را پیمود.

نگاهی به تابلوی بخش انداخت. همین جاست.

خانم! خسته نباشید؛ من... .

باید منتظر می‌ماند. نمی‌توانست به خودش توضیح دقیقی بدهد که چه احساسی دارد. انگار هم قند ته دلش آب می‌شد و هم معده‌اش می‌آمد تا گلویش بالا. در آن لحظه قادر نبود تمرکز کند که با چه جور ترکیبی توصیفش کند: دلشوره شیرین، هیجان توأم با نگرانی، خوشحالی کشنده؟ نه نمی‌دانست چه اسمی رویش بگذارد. اما خوب می‌دانست برآیند احساساتش دلپذیر بود.

برای این که از این افکار رها شود، شروع کرد موزاییک‌های مربعی کف را بشمارد. تا ته راهرو رفت. ۱۲۳ تا بود.

ببخشید سرکار خانم، خبری نشد؟

دوباره مربع ها را شمرد: «هشتاد و هفت، هشتاد و هشت، هشتاد و‌ نه …». درست ۱۲۳ تا بود.

احساس قدرت کرد. مثل این بود که همه انرژی کائنات در وجودش جمع شده بود. پتانسیل این را داشت که هر کاری بکند. آینده درخشانی پیش رو می‌دید.

صدایی باعث شد نگاهش را از کف پوش ها بردارد:

تبریک می‌گم، مادر و‌ دختر، هردو سالمند.

نفس عمیقی کشید. وجودش پر از شوق بود. گویی بار سنگینی را از دوشش برداشتند. زیر لب گفت: « دختر!!!» پس دختر بود. مرد، پدر شده بود. با خود گفت:«دختر خیلی شیرینه، دوسش دارم»؛ و شیرینی بود که در دهان گذاشت.

خودش را با دخترش مجسم کرد. خدایا! وقتی حرف بزند؛ وقتی دندان دربیاورد؛ وقتی راه برود. در خیالاتش دید که دست‌های دخترش را گرفته و او دو پای کوچولوی سفیدش را در حالی که دامن چین‌داری پوشیده، روی کفش‌های مشکی و بزرگ او می‌گذارد. چه احساس عجیبی! در ذهنش برای چند سال زندگی با دخترش جلو رفت… .

نفهمید چند روز گذشت، چند ماه و یا چند سال. فکر کرد به هر حال بیشتر از سه سال نباید گذشته باشد. آن قدر سریع گذشت که فرصت نکرده بود دقیق بشمارد؛ اما منطقیش این بود که بیشتر از این‌ها نباید بوده باشد. به دورها نگریست. به یاد آورد چقدر رویاها در سر داشت. از خود پرسید آیا به همه آن ها رسیده؟ قدر مسلم نه به همه اش؛ اما تلاشش را کرده بود. قدم هایش را برداشته بود. حس کرد بسیار راضی است؛ اگرچه کاملا راضی هم نبود. شاید اگر آن روز کار دیگری انجام داده بود؛ شاید اگر آن سال منتقل نشده بود؛ شاید اگر آن بار، تصمیم دیگری گرفته بود؛ شاید… شاید… شاید… . ولی کسی چه می داند؟!  شاید در لحظه، بهترین تصمیم را گرفته بود. بلی، فکر می‌کرد تمام سعیش را کرده است.

خاطرات برایش تداعی شد. یاد آن راهروهایی افتاد که چندین بار، پرسان پرسان به راست و چپ رفت؛ تا هربار بشنود به سلامت به دنیا آمده؛ و هر دفعه به اندازه اولین بار برایش جذابیت داشت. چقدر آن روزها در ذهنش تازه و جاندار بود؛ انگار همین دیروز بود.

این مرتبه که آمد، دیگر از هیجان آن روزها خبری نبود. دیگر تردد ماشین‌ها را در خیابان حس نکرد. به نظرش خیابان‌ها کشدار نبودند. دیگر عابری با طمأنینه، پهنای خیابان را رد نکرد. این بار… این بار اصلا خودش نیامده بود؛ آورده بودندش.

وقتی رسید، هیچ بدو بدویی نداشت. ضربان قلبش بالا نرفت. رویاهای دور و دراز در کار نبود. نیازی نبود پله‌ها را با قدم طی کند؛ چه برسد به این که دو تا یکی بالا برود. همه جا با تخت می بردندش.

اندیشید… چقدر زود همه چیز تغییر کرد: اهداف، رویاها و اندیشه‌هایش. در ذهنش همه چیز را با آن روزها مقایسه می‌کرد؛ ولی بجز حالات و توانایی‌ها و رویاهای خودش، اطرافش نیز عوض شده بود. این بار در جواب پرسش‌ها، کسی نمی‌گفت بپیچید به راست؛ یا بروید به چپ، یا راهروی دومی. همه چیز «خطی» شده بود. پاسخ‌ها همه خط خطی شده بود؛ دنیا، خط خطی، اندیشه‌ها خط خطی.

خط سبز رو بگیر تا برسی به درمونگاه

خط نارنجی رو دنبال کن تا سی تی اسکن

خط زرد می‌کشاندت به رادیولوژی. خط قهوه‌ای هلت می‌داد به سمت حسابداری. خط قرمز... .

دانست که باید خط نارنجی را دنبال کنند. اندکی سرش را از گوشه تخت، خم کرد. توجهش به خطوط روی زمین جلب شد: چندین خط رنگی همه کنار هم و طولانی! در میان آن خطوط، خط خاکستری برایش آشنا بود. اما… اما او که پیشترها در آن حوالی، خطی ندیده بود. هرچه بود، پیچ و دوراهی و به راست و چپ بود. پس چرا خط خاکستری، این همه به نظرش آشنا می‌آمد؟ گویی برایش امتداد خاطره بود؛ امتداد رویا بود. رویایی که از دور دست‌ها می‌آمد؛ یا به دور دست‌ها می‌رفت. در هزارتوی ذهنش به دنبال نشانه‌ای بود. نیافت. بی خیالش شد.

سرانجام خط نارنجی تمام شد.

آقا! شما تنها! پسر و دخترتون پشت در بایستند.

نگاهی به پسر و ‌دخترش انداخت… بردندش. یاد آن روزهایی افتاد که برای بردن فرزندانش به این جا می‌آمد؛ ولی امروز… امروز نیامده بود کسی را ببرد. صدایی افکارش را برید:

آقا چشماتونو ببندید.

و بست. دوباره فکر کرد. که پس برای چه آمده؟ امروز آمده بود چه کسی را ببرد؟ جوابی پیدا نکرد. دوباره صدا رشته اندیشه‌اش را گسست:

خب، تموم شد.

حالا کدوم خط رو بگیریم؟

شما پسرشی؟ خط قرمز رو بگیر و برو.

مرد اندیشید… در زندگیش خط قرمزهای زیادی برای خودش گذاشته بود. تمام تلاشش را کرده بود که از آن‌ها عبور نکند. شاید یکی دوباری کرده بود؛ شاید هم نه. یادش نمی‌آمد. فکر کرد زندگی چه فراز و نشیب‌هایی دارد. این بار باید دنباله‌رو خط قرمز باشد!!! سرش را به زحمت اندکی چرخاند، ببیندخط قرمز کجا می‌رود. دوباره نگاهش مجذوب خط خاکستری شد. نفهمید چرا به یاد آن راهروها در حالی که جعبه شیرینی به دست داشت، می‌افتد. این جا نبود؛ اما انگار یک جورهایی هم شبیه این جا بود. اندازه راهروها یکی بود؟ پاگردها و‌ پیچ‌ها همین شکلی بودند؟ یا …؟ نمی‌دانست. شاید… اصلا شاید رنگ دیوارها همان بود.

اما اطمینان داشت چیزی فرق می‌کرد. از بس شمرده بود، خوب می‌دانست. شکی نداشت کف پوش‌ها مربعی بودند و امروز، سنگ‌های مستطیلی. دلش می‌خواست می‌توانست مثل آن روزها بشمارد. نتوانست. همین قدر دید که با سرعت بردندش. یادش آمد چقدر دوست داشت پایش را وسط مربع‌ها بگذارد. در تمام مدتی که پشت در اتاق، انتظار می‌کشید، این کار را با علاقه انجام می‌داد. پایش را در مرکزی می‌گذاشت که طول و عرضش یکی بود؛ یا دست کم این گونه به نظر می‌رسید. حس مخصوصی داشت. گویی در مرکز کائناتی. ثبات و سکون داری. درازا و پهنای برابر، حس اطمینان و آرامش را برایش داشت. فکر کرد اگر الان هم قادر بود، سنگ‌های کف را بشمارد، پایش را در جهت طول می‌گذاشت یا عرضش؟ راستی، طولش جالب تر بود یا عرضش؟ … غرق شد.

صدایی پچ‌پچه‌های درونیش را شکست:

برو دنبال خط سبز.

مرد این کار را خوب بلد بود. خطوط سبز زندگیش را پیموده بود؛ دیده بود؛ چشیده بود؛ پسوده بود؛ چلانده بود؛ نوشیده بود… . خط سبز، تنها خطی بود که در پوست و‌گوشت وجودش حل کرده بود. سلول به سلول تنش، آن را می‌شناخت. دوستی دیرینه‌ای با او‌ داشت. ولی خاکستری چه؟ خاکستری برایش غربت آشنایی داشت.

مرد دست‌هایش را بالا برد و نگاهی به آن‌ها کرد. از زیر پوست سفید مثل برفش، رگ‌های خاکستری نمایان بود.

مرد در خاطراتش یاد روزی افتاد که برای نخستین بار، برای دختر کوچولویش، جعبه‌ای مداد رنگی خریده بود. چقدر دخترش ذوق کرده بود. با هم نشستند و در جعبه را باز کردند. اندیشید در آن جعبه، جای مداد خاکستری کجا بود؟ سعی کرد به یاد بیاورد. انگار از سمت چپ به این ترتیب بود: سیاه، خاکستری، قهوه‌ای تیره… . همین طور بود. جای خاکستری پیش سیاه بود.

از پنجره اتاق، بیرون را برانداز کرد. دامنه کوه سبز بود. چند قمری پشت پنجره نشستند. بال قمری‌ها سفید و خاکستری بود. مرد از دخترش یک آینه کوچک خواست. نگاه کرد. دوباره دقت کرد. آیا این‌ها چشمان خودش بود؟ باز از نزدیک نگاه کرد. چشمانش خاکستری شده بود. مرد سعی کرد بخوابد.

روز بعد

ببخشید آقا! راه خروج کجاست؟

خاکستری رو بگیر و برو تا به انتهاش برسی. اونجا دوباره بپرس.

درست شنیده بود؟ کسی گفت «خاکستری»؟ مرد خواست سرش را خم کند و خط خاکستری را دنبال کند؛ اما نتوانست. پس چشم‌هایش را بست و در ذهنش تمام مسیری را که می‌بردندش، مجسم کرد. می‌دید که چگونه از روی خط خاکستری راه را پیدا می‌کنند. به نظرش آمد خیلی پیچ و‌ واپیچ داشت؛ گردنه داشت؛ پل داشت. حتی انگار از چند تپه و دره و جنگل عبورش دادند. خیلی دلش می‌خواست بداند انتهایش کجاست. گوش‌هایش را تیز کرد. نگران بود مبادا «انتهای خاکستری» را از دست بدهد.

صدایی از بالای سرش شنید:

آقا معذرت می‌خوام؛ به ما گفتند برای خروج، خط خاکستری رو بگیرید؛ اما این جا تموم شد.

مرد، چشمانش را باز کرد. تابلو را خواند؛ نوشته بود: «بخش نوزادان». انتهای خاکستری، این جا بود. صدای دیگری در پاسخ آمد:

درسته! از این جا ادامه خاکستری، سفید می‌شه. سفید رو بگیر و برو؛ خارج می‌شی.

همه چیز مثل یک‌ فیلم سینمایی از مغزش عبور کرد؛ به سرعت! تمام تصاویر را دید و مرور کرد. خیالش راحت بود. دیگر می‌دانست پایان خاکستری کجاست. دیگر چیزی فکرش را قلقلک نمی‌داد. نگاهش با صلابت و مطمئن شده بود. اندیشید… هرگز در زندگیش این همه توانمند نبوده است.

مرد جعبه مداد رنگی را برداشت. مداد خاکستری را کنار مداد سفید گذاشت. زیر لب گفت جای اصلی آن، این جاست. چقدر به هم می‌آمدند. مدتی هردو را نگاه کرد. خیلی در کنار هم زیبا بودند؛ خیلی آرامش بخش. هرگز تا این حد، توجهش به مداد سفید جلب نشده بود. حالا فکر می‌کرد مهمترین مداد در جعبه مداد رنگی، باید مداد سفید باشد. سپس مداد سفید را بیرون کشید. لمسش کرد. نگاهش کرد. در دستش آن را فشرد. با خود فکر کرد بهتر است آن را در دستش نگاه دارد تا فردا صبح، برای نوشتن یا کشیدن، آماده باشد.

 

مرد، در حالی که یک مداد رنگی سفید در دست داشت، دو چشم خاکستریش را بست.

سه قمری از کنار پنجره پریدند و در آسمان سفید، پرگشودند.

پایان

تقدیم به

                  نخستین عشق زندگیم

                   پدرم

مهسان قریشی

دکترای تخصصی زبان و ادبیات فارسی

دیدگاه‌ خود را بنویسید

به بالا بروید