“آخرین سامورائی” روایتی‌ست حماسی در مدیوم سینما، آمیزه‌ای از خیال و واقعیت، که به پیدایش ژاپن نوین می‌پردازد؛ فیلم قصه بدل شدن این کشور به ابرقدرت نخست قاره آسیا از نیمه‌دوم سده نوزدهم به بعد است و شاید به شکلی توأمان، کنایه‌ و سرزنشی باشد معنادار، نسبت به پیدایش “میلیتاریسم ژاپنی” و تقدیرِ واپسین آن در پایان جنگ‌جهانی‌دوم.

نمایی از فیلم آخرین سامورایی

تاریخچه ژاپن

ژاپن تا پیش از اتحاد، سرزمینی بود ملوک‌الطوایفی که در خلال سده‌های پانزدهم و شانزدهم میلادی، شاهد خونین‌ترین جنگ قدرت میان “دایمیو”هایی(اربابان و فرماندهان نظامی) بود که روزگار ملت خود را سیاه کرده بودند. نام این دوره خونبار در تاریخ ژاپن “سِنگوکو” است(به معنای اقلیم‌های درحال جنگ).

در این بین ظهور سه فرمانده سامورایی نابغه به نام‌های “اودو نوبوناگا، هیده‌توشی تویوتومی و ایه‌یاسو توکوگاوا” بود که به این کشمکش‌های فاجعه‌بار و فرساینده پایان داد و امروزه با نام “پدران ژاپن متحد” شناخته می‌شوند. پس از مرگ نوبوناگا در یک ترور سیاسی و جنون و مرگ تراژیک تویوتومی، توکوگاوا به قدرت رسید و به مدت ۲۵۰ سال نظام شوگون‌سالاری خود و خاندانش را در سرتاسر کشور گستراند. جالب آنکه غالب روایت‌های معروف سینمایی و ادبی هنرمندان و نويسندگان شهیر ژاپنی، همچون آکیرا کوروساوا یا ماساکی کوبایاشی از عصر افسانه‌ای سامورایی‌ها، مربوط به همین زمان است؛ دورانی که تقریباً جز کشمکش‌هایی کوچک و ناچیز در آرامش کامل گذشت. ژاپن این عصر را در تاریخ سیاسی جهان با دو خصلت می‌شناسند:
“صلح داخلی” و “انزوای عمیق بین‌الملی”.

در میانه سده نوزدهم، آمریکایی‌ها مثل اسلاف هم‌تبارشان بریتانیایی‌ها، که هندوستان و بخش‌هایی از چین را به ملک طلق‌شان بدل کرده بودند، قصد کردند به زور هم که شده وارد چین و مخصوصاً ژاپن شوند.

ورود آمرانه ناخدا “متیو.سی پِری” و ناوگانش در سال ۵۴_۱۸۵۳ به خاک ژاپن و شکستن این انزوای ۲۵۰ ساله‌ی خودخواسته(که این واقعه تاریخی با تغییر اسامی و رویدادها در فیلم “آخرین‌سامورایی” گنجانده شده)، آتش بحران عظیم و پیچیده‌ای را برافروخت که حدود یک سده بعد، دامان میهمان ناخوانده‌_یعنی ایالات‌متحده_ را در بندر پرل‌هاربر گرفت!

تصور ساده‌لوحانه‌ی غربیان از تسلطِ فرا رسنده بر ژاپن، حاصل تجربه‌ی سلطه سریع‌ آنها بر حکومت سست‌بنیاد و ملتِ ترس‌خورده چینی بود؛ و نه مواجهه با سامورایی‌های سخت‌جانِ مهاجم و یا فرهنگ منضبط و غرورمند ژاپنی؛ و مهم‌ترین تفاوت اینکه اگر تمرکز قدرت سیاسی و تصمیمات کلان حکومتی در چین با تمام مشكلاتش عملاً در دست یک نفر، شخصِ امپراتور، قرار داشت؛ اما حاکمیت سیاسی و مدیریت نیروهای آن در ژاپن نه در یدِ قدرت امپراتور، که توسط نخبگان نظامی و فن‌سالاران درباری قبضه شده بود.

عصر طلائی"مِیجی" و پیدایش نئومیلیتاریسم ژاپنی

اگرچه از دیرباز در ژاپن، به شکل تشریفاتی و نمادین، این امپراتور بود که با حفظ مشروعیت و محبوبیت، والاترین جایگاه را در نظام سلسله‌مراتبی قدرت در اختیار داشت، اما عملاَ این شخص شوگون و طبقه سلحشوران(سامورایی‌ها) بودند که در خلال چندین سده به شکل رسمی بر کشور فرمان می‌راندند.

طبقه اجتماعی مهم در چین دیوان‌سالاران، کاتبان و دانشوَران بودند، و در ژاپن سامورایی‌ها؛ اگرچه با گذر زمان این جنگجویان جدی و تندخو با همان شمایل و پوشش سنتی(جامه‌های کامیشیمو و شمشیر کاتانا) به دیوان‌سالاران و گماشتگان درباری و قضایی در شهرهای کوچک و بزرگ ژاپن بدل شده بودند. سامورایی‌ها که اساساً نامشان در زبان ژاپنی به معنای “خادم یا خدمتگزار” است، پس از یکپارچگی کشور به کاست(طبقه اجتماعی) ویژه‌ای بدل شدند که خود را از مردم عادی برتر می‌دیدند و از انحصار ابزارها و فنون نظامی و حقوق ویژه مالی و اجتماعی خود متعصبانه و با خشونت تمام دفاع می‌کردند.

سرکردگان اصلی این طبقه اجتماعی را “دای‌میو”(فرمانده) می‌گفتند که در اغلب اوقات یا حاکم ایالتی بودند و یا در شمار اربابان و ملاکان ذی‌نفوذ قرار داشتند؛ این وضعیت سیاسی چنان بود که بیش از ۲۶۰ دای‌میو تا پیش از آغاز سده بیستم بر مناطق گوناگون ژاپن در قالبی نسبتاً خودمختار حکمرانی می‌کردند.

توانِ نظام شوگون‌سالاری در همان اوایل نیمه دوم قرن نوزدهم ناگهان رو به افول گذاشت و کشور دچار خلأ قدرتی شد که ورود غیرمترقبه و اجباری آمریکایی‌ها به ژاپن و پیش کشیدن مطالباتشان، این رخدادِ تحقیرآمیز را به یک بحران ملی بدل ساخت.  اکثر ژاپنی‌ها خواستار بیرون راندن خارجی‌ها از سرزمين مادری‌شان بودند، اما ژاپن آن روزگار به وضوح فاقد قدرت و انسجام لازم برای چنین عملی بود. به همین سبب آخرین شوگون ژاپن ناچار شد تن به بستن همان قراردادهای ننگینی و خفت‌باری با آمریکایی‌ها بدهد که چینی‌ها با انگلیسی‌ها و فرانسوی‌ها سالها قبل منعقد کرده بودند. ضعف و فِترَت حقارت‌بار شوگون در پیشبرد خط‌مشی سیاسی و استراتژی‌ای که ژاپنی‌ها در قبال بیگانگان خواستارش بودند، کَلَکش را یک‌شبه کَند: اقتصاد سنتی و انزواگریز ژاپن کاملاً فروپاشی شد و هیمنه انضباطِ زبانزد و سخت‌گیرانه سامورائی‌ها درهم‌شکست؛ در واقع نظام دیرپای شوگونی در کمتر از ۱۵ سال پس از قدم گذاشتن اولین امریکایی‌ها به خاک ژاپن، برای هميشه به تاریکخانه تاریخ و مجموعه تصاویر موزه‌ای پیوست.

ژاپنی‌ها به آنچه که پس از این شورش رخ داد “سلسله اصلاحات عصر مِیجی” می‌گویند؛ نامی که به افتخار امپراتور “مِیجی” (سلطنت از ۱۸۶۸ تا ۱۹۱۲) بدین دوره اطلاق شده و در اصل در زبان ژاپنی به معنای “حکمرانی دانشوَرانه یا آگاهانه” است؛ و البته که نام واقعی امپراتور جوان نه مِیجی، که “موتسوهیتو” بود‌. با این‌حال امپراتور مِیجی با تمام شکوع و محبوبیتش از همان میزان قدرت کسانی که شورش ضد شوگون‌سالاری را راه انداخته بودند برخوردار نبود.

دگرگونی‌های عمیق و بنیادینی که آنان پدید آوردند شاخص واقعی پیدایش “ژاپن نوین” به شمار می‌آید و شایسته‌تر می‌نماید که آن را «انقلاب»  بنامیم. تغییرات کلان کشور با سازماندهی نظام دولت مرکزی آغاز شد. در همام سال ۱۸۶۸ یک شورای دولتی تشکیل شد که وزارتخانه‌های متعددی تحت نظارتش بودند. رهبران جسور و انقلابی به زودی کنترل این وزارتخانه‌ها را به دست گرفتند. در همان سال پایتخت امپراتوری از کیوتو به توکیو انتقال یافت؛ توکیو با نام قدیمیش اِدو ، مرکز رسمی حکومت تمام شوگون‌ها بود. اولویت بعدی عبارت بود از برقراری اتوریته سیاسی حکومت بر سرزمین‌های خودمختار؛ در غیر این صورت ژاپن نمی‌توانست هیچگونه واکنش یکپارچه و هماهنگی به چالش نگران‌کننده غرب نشان دهد.‌

رهبران جدید دای‌میوها را متقاعد کردند که املاک و دارایی‌هایشان را داوطلبانه به امپراتور برگردانند. در ابتدا دای‌میوها اجازه یافتند در کسوت فرماندار در املاک خود اقامت کنند؛ اما پس از کوتاه زمانی به محض آنکه کشور مجدداً به مناطق ولایتی تقسیم شد، این قلمروها و املاک به کلی حذف شدند و همان تقسیم مجدد، اساس نظام متمرکزی قرار گرفت که هنوز تا به امروز در این کشور وجود دارد. گام بعدی، شاید اساسی‌ترین آنها، عبارت بود از ایجاد ارتشی منضبط و یک نیروی دریایی مدرن و کارآمد. رهبران جدید که حالا یونیفرم نظامی مدرن و یا کت و شلوار بر تن داشتند، چنین خواستی را سیاست اصلی و خط مشی ملّی کشور قرار دادند. بسیاری از آنان که خود روزگاری دای‌میو یا سامورائی بودند، با اجباری کردن نظام وظیفه عمومی برای تمامی مردان در ۱۸۷۳ توأمان طومار قدرت سنتی و شأن اجتماعی  “سامورایی‌های مغرور را درهم پیچیدند و هم طبقه انحصاری آنها در نظم نوین جامعه ژاپنی حذف کردند. بدین ترتیب بود که دولت نوظهور تمایزهای طبقاتی اجتماعی کهن ژاپن را تقریباً به کلی از میان برد.

بخشی قابل‌توجهی از فیلم سینمایی آخرین سامورائی‌(۲۰۰۳) به کارگردانی ادوارد زوئیک و هنرنمائی تام کروز، به ماجرای شورش معروف “سایگو تاکاموری” جنگجوی نامدار ژاپنی و (یکی از سه معمار اصلی عصر طلایی میجی و بعدها دشمن آن، مشهور به آخرین سامورائی) می‌پردازد که همراه با بسیاری از سامورائی‌های ناراضی بر علیه اصلاحات سیاسی و اجتماعی جدید که حيثيت و شرافت این طبقه سنتی را زیر سوال برده سر به عصیان می‌گذارد و جان بر سر این راه  می‌گذارد. در یکی از کلیدی‌ترین دیالوگهای فیلم شخصیت “اومورا” (نمادی از یک نخست‌وزیر/ جانشین شوگون سنتی) خطاب به کاتسوموتو( سمبل سینمایی شخصیت واقعی تاکاموری) می‌گوید:

“شما سامورائی‌ها این کشور را به یک فاحشه بین‌الملی تبدیل کردید.”

مقصود اومورا از بیان این اتهام سخت، اشاره‌ای بود به انزوا، رکود و انفعال طولانی‌مدت و بی‌فایده عصر شوگون‌سالاری که سبب شده بود تا بیگانگان و زورمندان بی‌کمترین مقاومتی به خاک ژاپن وارد شوند و هر گونه قراردادی را که بخواهند به آنها تحمیل کنند. در واقع به چشم اکثر ژاپنی‌ها، این رخداد همچون تجاوزی خفت‌بار یا یک سرگشتگی ملی و اخلاقی می‌نمود و در این میان، آنها هیچکس را جز سامورائی‌های مغرور و مدعی مقصر نمی‌دانستند. خاطره این وقایع تلخ سیاسی تا زمان شکل‌گیری نبرد مستقیم میان ژاپن و ایالات‌متحده در جنگ جهانی دوم هرگز از خاطر مردم این کشور پاک نشد.

ژاپن از عصر مِیجی به این‌سو، و در آغاز قرن بیستم به یک ابرقدرت منطقه‌ای، و طی بیست سالِ بعد، به یک ابرقدرت جهانی مبدل گشت؛ تا آنجا که برتراند راسل فیلسوف مشهور انگلیسی در کتابش “مسئله‌چین”(۱۹۲۱) از ژاپن به عنوان یگانه ابرقدرت و استثنای عجیب قاره آسیا یاد می‌کند و این کشور را از حیث توان نظامی و نفوذ سیاسی در ردیف قدرتهای غربی زمان می‌نشاند.

اما حقیقت این است که سبب‌سازِ این شکوفایی سریع خیره‌کننده (برای مثال آن را با چین، ایران عصر ناصرالدین‌شاه یا عثمانی دوران سلطان عبدالحمید دوم در همان زمان مقایسه کنید) چیزی نبود جز تجددی آمرانه و برق‌آسا که شالوده‌هایش بر تفکری میلیتاریستی بنیاد یافته بود و راه خود را به تمام شئون اجتماعی و فرهنگی‌ جامعه ژاپنی گشوده بود.

تثبیت و استقرار دائم حکومت نوگرای امپراتور مِیجی، بیش از هرچیز به اقتصادی نیرومند نیاز داشت تا بتواند هزینه اصلاحات برق‌آسا و گسترده سیاسی_اجتماعی کشور تأمین نماید؛ درست در همین نقطه بود که بار دیگر نبوغ ژاپنی به کار دولتمردان‌شان آمد. از آنجا که رژیم سیاسی جدید برای گرفتن وام خارجی از اعتبار کافی برخوردار نبود و اساساً میلی هم به این کار نداشت، ژاپن از دامِ بدهی‌های مالی سنگین خارجی که همان زمان دولت‌های بسیاری را در سرتاسر قاره آسیا گرفتار خود ساخته بود رَست. در عوض، دولت استقراض مورد نیاز خود را به بازار داخلی معطوف و محدود کرد و از طریق نخبگانِ فرنگ‌رفته ژاپنی و برخی مستشاران غربی به اصلاح نظام پولی، بانکداری و مالیاتی پرداخت، که همین امر در مقیاسی کلان موجب بهبود امور مالی کشور و وضعیت زندگی مردم ژاپن شد. همان رشد اقتصادی ساده اما منظم و مدون در بخش‌های کشاورزی و سنتی، در ژاپنِ ۲۵۰ سال منزوی و فقیر، جهشی حیرت‌انگیز رقم زد و ریل پیشرفت ژاپن به شاخصه‌های مدرن توسعه همچون امنیت داخلی، تجارت خارجی، کشتیرانی، تلگراف و راه‌آهن پیوند زد؛ بخش‌های نوینی که هرکدام در نسبتی متقابل، حوزه اقتصادی کشور را پیوسته تقویت می‌کردند. در این میان نقشِ ابتکارات فردی نخبگان و برخوردار بودن آنها از استقلال‌عمل و قدرتی _گاهی ورای نیرو و نفوذ امپراتور مِیجی _ بیش از برنامه‌ها و قوانین مدرن حکومتی در صنعتی‌سازی و بدل شدن سریع‌السیر ژاپن به یک ابرقدرتِ جهانی تاثیرگذار بود.

بنابر بسياری از شاخصه‌های جهانی اقتصاد، مقایسه با برخی دول معاصر (حتی در غرب) و نیز مستندات تاریخ سیاسی، آمادگی ژاپنِ ابتدای سده بیستم در واکنش یا پاسخ به فرصت‌های رشد اقتصادی خارق‌العاده و باورنکردنی بود.

اما باید دانست که نمی‌توان همه این وقایع و پدیده‌ها را به عصر میجی و پس از آن نسبت داد. نرخ باسوادی ژاپنی‌های بزرگسال عصر پیشا-مِیجی ۴۰٪ ، و در آسیا از همه بالاتر بود. انزوای ژاپن و تجانس قومی مردمش با دیگر نقاط همسایه به رغم برخی معایب نافذش، تجارت کشور را منسجم‌تر و ملی نموده، و نیز وابستگی مالی‌اش به بیگانگان را تقریباً به صفر رسانده بود. همان سامورائی‌های خشن و تندخو، جز افتخار به کاتانای بُران، همزمان به هوش تجاری‌شان نیز می‌بالیدند و بسیاری از آنها جز امور سلحشورانه، دستی بر آتش سوداگری و بازرگانی داشتند و بسیاری از آنها بعدها در شمار معماران اقتصاد نوین ژاپن درآمدند.

از سویی دیگر این مردم محتاط اما مشاهده‌گر و منعطف، در مواجهه با غرب چالش‌های بسیار کمتری را نسبت به دیگر ملت‌ها و اقوام قاره کهن تجربه کردند؛ به گمان من و به تأیید مستندات تاريخی، گاه این عزت‌نفس عجیب ژاپنی‌ها و فرهنگ و هنرشان بود که غربیان تسلط‌جو اما خوش‌خیال را به چالش کشید و آنها را عمیقاً تحت‌تأثیر خود قرار داد؛ یکی از این عرصه‌ها تقابل اختراع نوظهور دوربین عکاسی در برابر باسمه‌های چوبی ژاپنی بود، هنری اصیل که در همان زمان، بسیاری از هنرمندان نوگرا و مشهور جهان غرب همچون کلود مونه و تولوز لوترِک را در شاخه‌های نقاشی و گرافیک مجذوب خود ساخت. در این بین، وجوه دیگری هم در کار بود که گوئی مقدر ساخته تا این کشور، حتی ناخواسته، به یک قدرت قاره‌ای بدل گردد:

سرزمین ژاپن نه آن وسعت تمام‌ناشدنی و بی‌در و پیکر جغرافیای چین را داشت، و نه مردمان عملگرا و ساعی‌اش گرفتار رخوت و سلطه‌پذیری مردم افیون‌زده چین. همگنی جمعیت و جداماندگی جزیره‌وار که حاصل دوری از سواحل وسیع خشکی بود و امکان استعمار و تجاوز اجنبی‌ها را به صفر می‌رساند، به حفظ تمامیت ارضی کشور و پیدایش نوعی “فرهنگ ملی درون‌زا و اصیل” کمک شایان توجهی نمود. ژاپن اگرچه نزدیک به سه قرن در انزوایی خودخواسته فرو رفت، اما ارتباطات فرهنگی و تجاری خود با جهان خارج را به‌تمامی قطع نکرد و این تبادلات اندک اما مداوم، ژاپن را چون بذر بامبویی آماده‌ی رشد زیر خاکِ تاریخ نگه داشت؛ انقلاب مِیجی که از راه رسید، همان دانه کوچک و نادیدنی ناگهان به بلندترین و مستحکم‌ترین بامبوی شرقی در میان همگنانش مبدل شد. در ساحت فرهنگی، نويسندگان ژاپنی خود هوشمندانه دست به کار شدند و دست به تألیف آثاری همه‌فهم در زمینه آشنایی و شناخت جهان غرب زدند تا مورد استفاده عموم واقع شود. بسياری از رمان‌ها و کتب ادبی جهان غرب به زبان ژاپنی ترجمه شد و روزنامه‌نگاری مدرن در ژاپن در شمار مشاغل محبوب و رسمی درآمد؛ و انتشار و مطالعه جراید و مجلات به سبک غربیان در ژاپن آغاز سده بیستم یکی از متداول‌ترین امور در این کشور به شمار می‌رفت.

ژاپن دهه‌های ۱۸۶۰ تا ۱۸۸۰ (چیزی حدود ۲۰ سال) در وادی مدرنیزاسیون کشور و ترویج ایده‌های نوظهور غربی از چینی‌های مخترع کاغذ و قلم و عثمانیانِ چند سده همسایه اروپا که هر دو سابقه تماس و تبادلات فرهنگی و تجاری عمیق‌تر و بسیار طولانی‌تری با غربیان داشتند، فرسخ‌ها پیش افتاد. دولت ژاپن به واسطه تبدیل شدنش به اولین نظام سیاسی قاره آسیایی با سبک حکمرانی اروپایی و تأسیس یک نهاد آموزش همگانی ملی، غیرمذهبی و غربی‌مآب به توسعه فرهنگی کشورش سرعتی دوچندان بخشید. برای مثال ثبت‌نام کودکان ژاپنی از ۲۸٪ در سال ۱۸۷۳ (پنج‌سال نخستِ حکومت میجی) به رقم بی‌نظیر ۹۷٪ در سال ۱۹۰۵(هفت سال پایانی حکومتش) رسید؛ آماری به‌واقع حیرت‌انگیز که خود گویای سیر تحول و رشد نجومی این کشور در تمام ابعاد و پوست‌اندازی آن از کشوری منزوی به ابرقدرتی جهانی در آغاز سده بیستم است.

ژاپن در قرن‌بیستم

دلایلی برای تثبیت ایمانِ خلل‌ناپذیر سامورائی‌ها به اندیشه "میلیتاریسم" در قرن‌بیستم

با رشد همه‌جانبه و حیرت‌انگیز ژاپن عصر مِیجی و پس از آن، کمترین خواسته ژاپنی‌ها به رسمیت شناخته شدنشان به عنوان یک ابرقدرت نوظهور و هم‌تراز از سوی قدرت‌های غربی بود. در عمل خواسته آنها، کاملاً منصفانه یا حتی بدیهی بود، چون ژاپن در کمتر نیم‌قرن از سرزمینی نیمه‌مستعمره در شرق دور به ابرقدرتی واقعی در جهان بدل گشته بود.

توسعه سیاسی ژاپن از اواخر دهه ۱۸۷۰ آغاز شد و پس از پیدایش احزاب گوناگون، در سال ۱۸۸۹ موفق به تأسیس مجلس و نوشتن قانون اساسی به سبک غربی شد که بیشترین شباهت را با قانون اساسی آلمانِ عصر بیسمارک و قیصر ویلهلم داشت، و در واقع از روی آن پیش‌نویس شده بود. 

امپراتور در این مکتوب، از اقتداری تمام‌عیار برخوردار بود: او هم‌زمان فرمانده کل قوا، قانونگذارِ اول کشور و مجری و ملغی‌کننده‌ی تام‌الاختیار کل قوانین بدون کمترین پاسخگویی به دیگر نهادهای رسمی کشور همچون مجلس نمایندگان و ارگان‌های قضایی بود‌. هیئت دولت(وزرا)‌ تنها موظف به پاسخگویی به او بودند. همچون ارتش آلمان، یک نظامی بلندمرتبه رئیس ستاد کل ارتش ژاپن شد و مستقل از وزیر دفاع باقی ماند تا او نیز تنها در برابر شخص امپراتور پاسخگو باشد. در هیچ کجای قانون اساسی ژاپن نوشته نشده بود که چه کسی یا چه نهادی موظف است بر قدرت بی‌حدوحصر امپراتور نظارت یا کنترل داشته باشد. 

اما جز این موارد، دو عامل اساسی راه را برای پیدایش و گسترش فرهنگ “نظامی‌گری”(میلیتاریسم) در ژاپنِ آغاز سده بیستم تا شکست نهایی‌اش در جنگ جهانی دوم(۱۹۴۵) هموار کرد: اول اینکه به رغم وقوع مدرنیزاسیون، بین نیروهای سیاسی مدرن هيچگونه حدود مسئولیت و تفکیک قوائی شکل نگرفت؛ و دوم آنکه نه تکنوکرات‌ها و رجال سیاسی، که این اُمرای ارتش و نظامیان بودند که در صدر مشاوران و نزدیکان امپراتور جای گرفتند.

پیشرفت شگفت‌انگیز ژاپن، عملاً وجهی دوگانه یعنی تیره و روشن داشت، اما مردم و حاکمانش در آن روزگار، به رغم همه هوش و سختکوشی‌شان، تنها قادر به دیدن سویه روشن ماجرا بودند‌. ژاپن در عمل هم یک ابرقدرت نوظهور بود و هم شبیه بادکنکی زیبا که ژاپنی‌ها در ذهن‌شان زیاده از حد در آن می‌دمیدند و بیش از ظرفیت واقعی‌اش روی توانمندی، کارایی و نسبتش با جهان خارج و مختصاتش حساب باز کرده بودند‌. 

یک باسمه چوبی ژاپنی و نمایش پیروزی بر ارتش تزاری(۱۹۰۵)

اشتیاقِ سیری‌ناپذیر زمامداران این کشور برای به رسمیت شناخته‌شدن‌شان به مثابه یک ابرقدرت جهانی از سوی دول غربی، روحيه نظامی‌گری را بیش از پیش تقویت و تثبیت کرد و این خواسته بزرگ، بنا بر عادت معهود همه دول استعمارگر غربی در آن زمان، راه به “توسعه‌طلبی ارضی” (امپریالیسم) برد.

ژاپن از ۱۸۹۵ شروع به اشغال جزایر ریوکیو و تایوان و بخش‌هایی از خاک چین نمود. این فتوحات تازه هم تا حدودی عطش ماجراجویی‌های سیاسی_نظامی آنها را برطرف می‌کرد و هم راهکاری بود تا برای گسترش‌ تمایلات امپریالیستی خود صرفاً به اقتصاد داخلی کشور بسنده نکنند و بخش قابل‌توجهی از هزینه‌های سنگین این تصمیمات را از منابع مادی و انسانی سرزمین‌های تحت‌الحمایه خود تأمین کنند. روسیه تزاری و پادشاهی انگلستان در آن زمان در صدر کشورهای استعمارگر غربی قرار داشتند و پیروزی ژاپن بر یکی از این دو ابرقدرت هراس‌انگیز، به شکل رسمی و اسمی نامش را در رده قدرت‌های جهانی تثبیت نمود. این نخستین پیروزی چشمگیر و قطعی مردمانی غیرغربی بر یکی از قدرت‌های مسلم غربی تا پیش از وقوع جنگ جهانی اول بود‌. نتیجه این دکترین جدید این بود که حدود دو دهه بعد، ژاپن به رغم کاهش توسعه‌طلبی ارضی خود، و در پایان جنگ‌جهانی اول، تنها قدرت غیرغربی بود که در کنفرانس صلح ۱۹۱۹ ورسای، در کنار فاتحان جنگ یعنی فرانسه، انگستان و ایالات‌متحده نشست؛ اگرچه در خلال همان جلسات معلوم شد که قدرت‌های غربی قلباً حضور ژاپن را به عنوان یک ابرقدرت هم‌تراز نمی‌پذیرند و در خفا به دیده تحقیر در آنها می‌نگرند‌؛ اما این نگاه متکبرانه زمانی مخالفت و تخاصم آنان با ژاپنی‌ها را عیان کرد که در یکی از جلسات هیأت فرستاده ژاپن تلاش کرد تا بندی تحت نام “برابری‌ نژادی” در پیش‌نویس پیمان صلح ورسای بگنجاند که با مخالفت شدید دو کشور ایالات‌متحده و بریتانیا مواجه شد؛ نقطه عطفی تاریخی در وادی سیاست که به سامورایی‌های کت و شلوارپوش مهمان در ورسای فهماند که هنوز هم نمی‌توان در قد و قامت قدرت یا موضعی برابر با ابرقدرت‌های غربی وارد تعامل و شراکت شد. درست از این زمان به بعد بود که رویه سیاست‌گذاری داخلی و خارجی در ژاپن عملاً و به روشنی تغییر کرد و حکومت این کشور بنابر تصمیمات پیش‌رو، سرنوشت دیگری را برای این سرزمین و مردمش رقم زد‌. این رفتار توهين‌آميز حاکمان ژاپن را به شکل قطعی به این نتیجه رساند که باید موفقیت تمام‌عیار خود را در تنها در توسعه همه‌جانبه فرهنگ نظامی‌گری دنبال کنند.

شکوفایی ایدئولوژی "میلیتاریسم امپریالیستی" در ژاپن و سقوط امپراتوری

سلوک سراسر تکبر و نژادپرستی قدرت‌های غربی با هیئت سیاسی ژاپن در کنفرانس صلح وِرسای، سامورائی‌های کت و شلوارپوش را عمیقاً دستخوش حس تحقیر و سرخوردگی کرد؛ اما شاید اگر دیپلمات‌های دُوَل متفق کمی به صرافت تورق کتب مستشرقان و یادداشت‌های سفرنامه‌نویسانِ خودی می‌افتادند و از مفهوم “غرورِ ژاپنی” شناختی کلی حاصل می‌کردند، هرگز هوس چنین رفتاری به سرشان ‌نمی‌زد؛ اگرچه و در عین حال، همان دولت‌ها با حضور اشغالگرانه ژاپن در خاک چین کمترین مخالفتی نکردند و با سکوت معنادارشان تلویحاً چنین امری را تأیید و تثبیت کردند.

ژاپن در خلال جنگ‌های جهانی اول و دوم، به حرکت فراگیرش به سمت ابرقدرت شدن در دو عرصه اقتصادی و نظامی توسعه‌ای دوچندان بخشید. ژاپن اولین قدرت بزرگ جهانی بود که با اتکا به همان تجربه، هوش و دوراندیشی اقتصادیِ اواخر سده نوزدهم، خودش را از ورطه “رکورد بزرگ”(The Great Depression) در سال ۱۹۳۲ بیرون کشید و زودتر از تمام ابرقدرتهای جهانی، وضعیت اقتصادی‌اش را بهبود بخشید و به نقطه تعادلی حسادت‌برانگیز رساند. در آغاز جنگ جهانی دوم، کمتر از نیمی از کارگران ژاپنی در بخش کشاورزی مشغول به کار بودند و قِسم اعظم ایشان در سه بخش بنگاه‌های اقتصادی، کارخانجات و ارتش خدمت می‌کردند.

ژاپن در این زمان نه تنها دیگر کارش از تقلید بی‌نقص از تولیدات و دستاوردهای تکنولوژیک غرب فراتر رفته بود، که همزمان برخی محصولاتش را به غرب صادر می‌کرد و صاحب تعدادی از بزرگترین و مشهورترین امپراتوری‌های تجاری جهان از جمله “زایباتسو”(بزرگترین شرکت تولید تسلیحات در جهان) بود و در عرصه نظامی نیز موفق به ساخت برخی از بزرگترین و پیشرفته‌ترین کشتی‌های جنگی شد که دنیای مدرن تا پیش از آن به خود ندیده بود.

با آن‌که نفوذ احزاب گوناگون سیاسی در ژاپن تا پیش از جنگ جهانی دوم رو به فزونی گذاشت، و انتظار می‌رفت تا اعضای مجلس توأمان بر عملکرد هيئت دولت نظارت کنند یا رئیس حزب اکثریت مجلس به عنوان نخست‌وزیر برگزیده شود و ژاپن به سوی دموکراسی و حکومتی مشروطه حرکت کند، اما کارشکنی و دخالت فرماندهان نظامی این روند را فرسایشی و در نهایت مختل ساخت. دستگاه دست‌وپاگیر دیوان‌سالاری کشور و نیز فقدان کنترل سیاستمداران و تکنوکرات‌ها بر فرماندهان نظامی و تصمیماتشان، ژاپن عصر امپراتور “هیروهیتو”_نوه امپراتور مِیجی _ را عملاً به سوی تشکیل حکومتی امپریالیست با رویکرد میلیتاریستی کشاند.

هیأت فرستاده امپراتور ژاپن بر عرصه ناو جنگی 'یو.اس.اس‌میزوزی"(۱۹۴۵)

جز این‌ها، مناقشه درازمدت با چین، پیدایش رکود عظیم اقتصادی در جهان و ظهور و جاذبه خیره‌کننده ایدئولوژی “فاشیسم” و رجزخوانی‌ رهبرانش در برابر سردمداران دول متفق، به مذاق ژاپنی‌ها سخت خوش آمد و سبب شد تا اُمرای ارتش بیش از پیش بر استقلال عمل خود اصرار ورزند و به وضوح روند نوپای دموکراسی و آزادی‌های اجتماعی را در کشور وارونه سازند.

دیدار نخست ژنرال داگلاس مک‌آرتور و امپراتور هیروهیتو در توکیو(سپتامبر ۱۹۴۵)

در همان دوران، به رغم عبور حکومت ژاپن از ماجرای رکود ده‌ساله اقتصاد جهانی در سال ۱۹۳۲، نظامیان و راستگرایان افراطی، گناه فقر و اقتصادِ موقتاً کساد کشور را بر گردن احزاب سیاسی و تکنوکرات‌ها انداختند و در جلسات مخفیانه خودشان در باب این پرسش به گفتگو پرداختند که آیا ژاپن باید به اقتصاد جهانی وابسته باشد و یا به تنهایی و به هر طریق ممکن به گسترش امپراتوری‌اش بپردازد؟

اشغال مناقشه‌برانگیز و خونبار چین در منطقه منچوری و بعدها به سلطنت رساندن دولت دست‌نشانده “امپراتور پوئی” آخرین امپراتور چین از دودمان “چینگ” در منچوری_همان که شرح زندگی و زمانه‌اش در شاهکار سینمایی برناردو برتولوچی با نام آخرین امپراتور(۱۹۸۷) به تصویر کشیده شده است_‌اعتبار سیاسی ژاپن‌ را در جهان عمیقاً خدشه‌دار نمود؛ اگرچه باید دانست که ژاپن پیش از آن، باخشم و دلخوری ناشی از محکومیت اعمال استعماری‌اش در “جامعه‌ملل” از این نهاد خارج شده بود و سرگرم گسترش فتوحاتش در چین و مناطق شرقی و جنوب‌شرقی قاره آسیا شد. در سال ۱۹۳۷ عملاً عنان هیئت دولت به دست نظامیان افتاد: جنگ با چین و اشغال آن با ماجرای رسوایی برانگیز قتل‌عام ۳۵۰هزارنفر از مردم شهر “نانجینگ” تشدید شد؛ نقش احزاب سیاسی به سبب برخی انتقادات از اعمال وحشیانه ارتش ژاپن در چین و حمایتشان از گسترش روند دموکراسی در داخل کشور به جایگاهی لفظی و کاغذی تنزل یافت و دولت نظامی کشور به سبب خشم آشکار از محدویت‌های اِعمالی قدرت‌های غربی بر نیروی دریایی ژاپن از عهدنامه‌های “خلع سلاح” خارج شد و تشکیل یک نیروی دریایی مخوف را آغاز کرد. امپراتوری ژاپن در این زمان، نمونه کاملی از رویکرد ایدئولوژیک مستقلی بود که با دیگر ایدئولوژی‌های محبوب و متداول زمانه فرق داشت.

مثلاً به رغم نقش و تقدس امپراتور هیروهیتو برای ژاپنی‌ها، جاذبه توده‌وار “کیش‌ِشخصیت” هرگز بدان معنایی که ما در غرب یا روسیه از این نگرش می‌شناسیم در عرصه سیاسی ژاپن مجال ظهور و اقبال نیافت؛ و یا گرایشات فاشيستی و کمونيستی هرگز از آن اقبال معجزه‌واری که جهان در ایتالیای موسولینی و چینِ مائو تسه‌دونگ به چشم خود دید برخوردار نشد. واقعیت هم آن بود که این ایدئولوژی باستانی‌ با فرهنگ فوقِ منضبط، مردسالار و جنگ‌طلب اما غرورمند و سلسله‌مراتبی ژاپنی‌ها تطابق بیشتری داشت. شعار مشهور “ملت غنی، ارتش قوی” نیز در همین زمان شکر گرفت که بر وجود ارتشی نیرومند برای حفظ نظم و تعادل داخلی و خارجی تأکید داشت. جز این، ژاپن که در شمار قدرت‌های امپریالیست زمانه درآمده بود، برای حفظ تسلط بر پهنه امپراتوری استعماریش به ارتشی کارآمد، آهنین، منظم و نیرومند نیاز داشت. این درست همان دلیلی بود که ژاپنی‌ها را در جنگ دوم جهانی مجذوب نظام فاشیستی آلمان نازی و نظم آهنینش کرد. ژاپن تحت تأثیر پیروزی‌های صاعقه‌وار ارتش هیتلر در اروپا، یکسال بعد از آغاز جنگ جهانی دوم در سپتامبر ۱۹۴۰ با آلمان و ایتالیا پیمان اتحاد بست و نیروهای “متحدین” را در برابر دول متفق شکل داد. ژاپن تا ۱۹۴۲ به پیروزی‌های نظامی درخشانی در شرق و جنوب شرقی آسیا دست یافت، اما پس از آن با ورود ایالات متحده آمریکا و بعدها بریتانیا و اتحاد جماهیرشوروی از قدرت و نفوذش در منطقه کاسته شد و یک به یک متصرفاتش را از دست داد و شروع به عقب‌نشینی به خاک اصلی ژاپن کرد‌. سامورائی‌های مدرن که واژه‌هایی چون وفاداری، افتخار و شرافت برایشان اهمیتی حیاتی داشت و تا پای جان برای آنها می‌جنگیدند، آخرین کشور در محور اتحاد بودند که چندماه پس از تسلیم آلمان نازی و خودکشی آدولف هیتلر، تنها به زور فروریختن دو بمب اتم ویرانگر بر سر شهرهای هیروشیما و ناگازاگی تسلیم شدند؛ وگرنه آنها تا پیش وقوع این دو فاجعه، تنها در رویداد بمباران توکیو توسط هواپیماهای متفقین در اوایل همان سال، بیش از ۱۰۰هزار شهروند غیرنظامی را در یک روز از دست دادند. در واقع پذیرش شکست از سوی آنها بزرگترینِ “اهانت‌ها” به سرزمین مادری و نابخشودنی‌ترین “بی‌احترامی‌ها” به شخص امپراتور، ملت ژاپن و “روح ژاپنی” تلقی می‌شد.

عذرخواهی و تعطیم نظامیان ژاپنی از امپراتور و ملت ژاپن بابت پذیرش شکست در جنگ جهانی دوم(آگوست ۱۹۴۵)

ژاپنی‌ها سرانجام با شنیدن صدا و پیام رادیویی بُهت‌انگیز امپراتورشان “هیرو هیتو” تحت عنوان “گیوکوئِن هوسو”(صدای جواهرسان) تنها چند روز بعد از فرو افتادن دو بمب اتمی بر شهرهایشان، شکست نهایی را در جنگ جهانی پذیرفتند و هیئت نظامی و سیاسی‌شان با کراهت و خشم بر عرشه ناو جنگی “یو.اِس.اِس.میزوری” پیمان صلح و تسلیم را با دشمن دیرینه‌شان آمریکا امضا کرد. امپراتور هیرو‌ هیتو در خلال دیدار ژنرال “آرتور مک‌داگلاس” فرمانده ارتش آمریکا در اقیانوس آرام در سپتامبر همان سال در شهر توکیو(عکسِ همین پست) به تنهایی مسئولیت تمام اعمال جنگی ژاپن را به عهده گرفت، اما به رغم مجازات سخت امرای ارتشَش برای ارتکاب به جنایات جنگی در دادگاهی شبیه دادگاه نورنبرگ آلمان، در مقام خود ابقا شد؛ و با پشتکار و مسئولیت‌پذیری او، ژاپن ویران از جنگ، از نو بدل به یک ابرقدرت شد؛ اما این‌بار ابرقدرتی اقتصادی و تکنولوژیک و در راه رسیدن به دموکراسی.

دیدار امپراتور هیروهیتو با مردم توکیو پس از پایان جنگ

مک‌آرتور به مدت هفت‌سال فرماندار نظامی کل ژاپن شد و پس از آن کم‌کم قدرت نظامی و سیاسی این کشور به ژاپنی‌ها باز گردانده شد؛ تفویذ قدرتی که با اعمال محدودیت شدید بر نیروهای نظامی و ارتش این کشور همراه بود. ژاپنِ امروز از نو به یک ابرقدرت فراقاره‌ای_حتی در عرصه نظامی_ بدل گشته است، ولی گویا ژاپنی‌های هوشمند از گذشته خود درسهای شگرفی گرفته‌اند که تا به امروز و به رغم برخی اشتباهات بزرگ تاریخی، آنها را در زمره یکی از درخشان‌ترین الگوهای پشتکار، هوش و پيشرفت بشری در یک سرزمین در جهان مدرن قرار داده است.

رضی الدین طبیب

کارشناس نقد و تحلیل فیلم و سینما

دیدگاه‌ خود را بنویسید

به بالا بروید